تبليغاتX
روزهای مدرسه - چیزی نمیدانم ازاین دیوانگی و...!!!

روزهای مدرسه

مظهر گلی

به نام خدا

سلام . خوبین ؟ این نوشته فک کنیم دهمین مطلبیه که به قصد آپ کردن نوشتم!!! و امیدوارم که سرنوشتی هم چون قبلیای دیگه نداشته باشه!!

۲۸/۳/۸۸

چند روزیه دیوونه شدم! باور کنید!چی؟ بودم؟!شاید! اما الان خودمم فهمیدم!

چند وقت پیش تویه مصاحبه ای از قول گلشیفته فرهانی خونده بودم که می گفت چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تو جوب راه برم!! گفتم عجب آدمیه ها!! الان خودم دقیقا به همین موضوع فک می کنم!یعنی چی؟ یعنی اینکه چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تویه جوب راه برم!! البته کلمه ی دیگه رو باید از این جمله برای من حذف کرد! چون تابه حال تویه جوب !! راه نرفتم! اما چرا!! چند باری بچه بودم مامانم از بس عجله داشته منو انداخت تو جوب!! البته فقط پاهام کثیف شد!!!!! چقدر وحشتناک که نمی تونم با تصمیم جدی خودم برم بیوفتم تو جوب!! گاهی گداری هم وقتی بارون میومد. پاهامو می کردم تو چاله چوله های خیابون!!!مامانم دعوام می کرد .آخه جالب این که همیشه وقتی من پامو می کردم تو چاله چوله در حال رفتن به میهمانی!!بودیم!!!!(حتما میگید ازهمون موقع ها دیوونه بودی!!!!)

بعضی وقت ها هم این روزا دوس دارم تو خیابون بدو اَم!!روز مادر البته روز که چه عرض کنم شب مادر!!! یعنی روز مادر شبش!!!!با دخترخاله ی دیوونه تر از خودم! دور میدون دوییدیم !! خیابون خلوت خلوت بود!! من از یه طرف میدون اونم از یه طرف دیگه!! عینهو این دیوونه های زنجیری!!!!!!!!حالا ندو کی بدو!!!

کاغذ برمی دارم که نقاشی بکشما. می کشم خوب میشه .مداد شمعیامو پیدا نمی کنم .آخه تازه اتاق تکونی کردم!!(من تابستون اتاق تکونی می کنم!!) خودکار سیاه برمی دارم هرچی که کشیدم خط خطی می کنم و در نتیجه آثار ارزشمند و گرانبهام!!!!!نابود می شوند (به قول شاعر نابود می شود؟ باور نمی کنم!!!)

یکی از دفترهای خاطراتمو هم انداختم دور!!! خاطراتش قدیمی شده بود! پشیمون شدم! فایده نداشت! ماشین شهرداری ساعت ها بود که از کوچمون رد شده بود!!

اهههه الان یه برق وحشتناک زد تو آسمون! صاعقه نزنه نصفم کنه!!

آخرین دیوونگیم همین الان بود! من شعر رپ خیلی کم یا بهتره بگم اصلاً گوش نمی دادم . اما الان نمی دونم چه حسی بهم گفت که بیامو گوش بدم!! اونم با صدای زیاد!!صدارو تا آخر بلند کردم جوری که احساس کردم پرده ی گوشم درحال پاره شدنه !!! بعد که یه کم از دیوونگیم کاسته شد یا دیوونگیم فروکش کرد!! صداشو کم کرد و این درست همون موقعی بود که صدای زنگ خونه به گوش رسید و باز کردم و دیدم یک عدد مادر! موش آب کشیده پشت در شاید دقایقی ایستاده و خداوند او را با باران این نعمت الهی  مورد لطف و رحمت خود قرار داده. ولی فقط نمی دونم چرا عصبانی می زد مامانم !بارون که خوبه؟؟


تصمیم دارم هرچی پست این روزا نوشتم ومی نویسم پشت سره هم بذارم تو وبلاگ!!

البته اگه این مشکلات بلاگفا حل بشه .

چند وقتیه هم که نمیتونم عکس آپلود کنم بس که سرعت پایینه!

یاده قدیم ندیما بخیر.

اعصابم خورده خب!!!

خداحافظ بی مقدمه!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط مظهرگلی |