سلام خوبین؟ نمازروزتون قبول باشه. شمارونمی دونم ولی من تمام روزهای سال روبرای اومدن ماه رمضون لحظه شماری میکنم. درسته که مثه برق وبادمی گذره ولی حالی داره ها... نه؟ خیلی خوبه این روزا،خیلی ... خودتون دیگه می دونید... حال وهوای افطاری وسحری روکه دیگه نگو... من همیشه برای چیدن سفره ی افطار داوطلبم!اما بعدشو دیگه مسئولیت روبه مادرم واگذارمی کنم! راستی یه خاطره ی خطرناک دیگه هم یادم اومد! همون دهمیه! دوم راهنمایی بودیم اوایل سال .زبان(انگلیسی)داشتیم .معلم انگلیسی خیلی منو دوس داشت!(حالا این چه ربطی به حرفی که میخوام بزنم داره نمی دونم!!!)همش میگفت خیلی دختره بی شیله پیله ای هستی!!همه حرف می زنن جزتوهمه نمره کم می گیرن جزتو!!آخه توکلاسش همه حرف می زدن الامن!!(ازمن بعیدبود؟)نه باباازمنم البته بعیدم نبود!اینقدرمرموزانه حرف میزنم که اصولاًهیچ کی نباید بفهمه!! یه چیزاین وسط بگم امسال (همون پارسالومیگم!!)آخرای سال یه روزمعلم عربیمون گفت که چرااینقدرحرف میزنید!!یه خورده گوش بدید!من همون لحظه درس همون لحظه داشتم درگوش بهارحرفای خنده دار می زدم!!ودرهمین حین میخندیدیم کلی!!که معلممون بینه حرفاش گفت یه خورده ازمائده یادبگیرید(یکی ازبچه های ساکت کلاس)دوسه نفری روگفت بعد منم گفت!!!من داشتم شاخ درمیاوردم؟!!! ازموضوع اصلی خارج شدیم .معلم انگلیسی داشت املاپاتخته می گرفت ازاونایی که درسشون ضعیف بود.به بچه های دیگه هم گفت که بنویسین درست یادم نیس که چه اتفاقی افتاد!ولی یادمه دوستم فروغ که اون موقع هافقط هم تختیم بودوبس وشاگردزرنگ کلاس بود(وهست)اون همیشه دنبال بازی گوشی وحرف زدن توکلاس بود(ونیست)و معلممونم که خوشش نمی اومد ازاین جوردانش آموزا! خلاصه چراامروز این جوری مینویسم نمی دونم!!این فروغه داشت باگونیا ورقارو الکی الکی نصف می کرد!منم که کنارش نشسته بودم وسرم پایین بود.این بچه درس خونارو دیدی؟؟توکلاس جم نمیخورن؟؟ سرشونو از کتاب دفترشون بلندنمی کنن؟همون طوری!!!! یک دفعه یک لحظه خواستم سرمو بگیرم بالا!دیدیم یه چیزشبیه هواپیما داره میادبه طرفم!!به طرف چشمم! بله درسته!گونیای فروغ بود!درست خورد بقل چشمم ،کناره بینیم!همون جایی که یه رگ سبزداره؟!! خلاصه تاگونیای خورد به چشم دستمو گرفت همون نقطه که دردگرفته بود!فروغ گفت:وای!منم گفتم وای! همه مارونگاه کردن! گفتم اشکال نداره بابا!!دسته چپمو گذاشتم رودفترم بادست راست شروع کردم به نوشتن! احساس کردم رودماغم یه چیزی می بینم!دسته چپمو کشیدم ازرو دفتر دفترم خونی شد(البته اندازه دوسه قطره بود)گفتم وااای خووون! همه نگام کردن!معلممون گفت بروبشور!بدوبدو!یکی هم دنبالم فرستاد!خلاصه رفتم بشورم مگه بندمیومد!دستامم می لرزیدازترس!میترامیگفت مظهرررچرادستت می لرزه !! ماجرایی بود!! راستی فیلم شبکه یکو می بینید؟ روزحسرت(خوابزده)؟؟ خیلی جالبه.بقیه هاهم خوبن.من ماموربدرقه رونمی بینم. حتی یه قسمتشم ندیدم!نمی دونم چرا؟ شایدبه جزرضویان بازیگراش برام جالب نیستن! روزحسرت خیلی ولی جالبه.ازهمون روزاول منو دچاریه حسه دیگه ای کرد !!!همش دارم بهش فکرمی کنم!!(به قول مهران غفوریان مردم کسایی رودوس دارن که بااحساساتشون بازی می کنن!!) آخه معصومه مرد!!دلم سوخت براش!خیلی! چقدراون روزی که مهراوه شریفی نیا(اسمش توفیلم یادم رفته؟؟)داشت خواب میدیدکه داره خودکشی میکنه دوس داشتم هولش بدم!! ولی من به مسعودحق می دم که بره یه زن دیگه پنهانی بگیره!!چون زن که خب حق داشت بگیره چون زنش ازاوله زندگی اون جوری بود!پنهانی هم بایدمی گرفت چون بازم زنش اون جوری بود خب گناه داشت!! شماچی حق میدید؟؟ تویه بزنگاه هم ازاون بچه هه خیلی خوشم میاد.خیلی بلاست!عینه بچگیای خودمه!همون موقع ها که ازپروریه زیاد!!داییم بهم میگفت کلانتر!! مخصوصاًاون روزی که می گفت فرزانه به من گفته بروبراعروسکت پاستیل بخر؟! منم همین طوری بودم!!!باورکنید!هیچ کی بهم هیچی نمیگفتا!یه دعوای کوچولوکه می کردنم فوری میرفتم میگفتم:مامان این به من گفت گاو!!!بیچاره اوناهم شگفت زده می شدن!!!گردنشون میوفتادم!!! این مثل هیچ کسم که دیگه باآهنگش دله منوبردهههههه. همون طورکه همه فهمیدیدوازموسیقی های وبلاگم پیداست !خیلی باصدای خواجه امیری وموسیقی هاش حال می کنم!وهمچین شعرای زیبای دکتریداللهی. وای که چقدردلم میخواداین داماده روخفش کنم!! خلاصه خودمونیماهرسال یه جوری ماروبه این سریالا سرگرم به قول خودشون ،سرگردون به قول خودم می کنن!! پارسال باالیاس وحاج یونس امسالم بااینا... وخلاصه تراینکه شرمنده من نمی تونم کم بنویسم!! طاعات قبول .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی
|
