به نام خدا
و بالاخره انتظارها به سر آمد و مظهر متولد شد!! هیییی! ۱۶ رو هم فوتش کردیم رفت! دیگه پیر شدیم!
یلدا هم خوش بذگره! راستی یه شعر! شب یلدا شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد تو بیاکز اول شب در صبح باز باشد 
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت توسط مظهرگلی
|

سلام خوبین همه؟ ببخشیدکه چندوقتیه کمتربهتون سرمی زنم نمی دونم چرا حس نظردادن ندارم یااگه آپ می کنم خبرنمی دم بااون که یه خورده مخالفم چون هرکس که آدم ووبلاگش رو دوست داشته باشه هرچندوقت یک بار می یادو یه سری می زنه حالا حتما که نباید اول بشین اول معمولا اونایی می شن که اسمو تو لیست آپدیت شده ها می بینن! خب بگذریم هوا چطوره؟اینجا که یه روز بارونه مثل دیشب!!!!فرداییش آفتابه مثل امروز. ازاینم که بگذریم چی می خواستم بگم!!!!!!!! واسه یه چیزاومده بودم اما یادم نمیاد! آها راستی می دونین فردا چه روزیه؟ روزملی شدن صنعت نفت؟! نه بابا اون که یه روز قبل عیده ولی خدائیش خیلی اون روزو بعدش کیف می ده چون بعدش سیزده روز تعطیلیم نه؟اما تابستون 90 روزه تازه ماها هم که امتحاناتمون بیستم تموم می شه دیگه بدتر. اما نه این حرف رو همین جا بذاریم بریم چون یه دفعه دیدید تابستونمون رو نصف کردند همین دلخوشی مون رو!!!!!(معلوم نیس چی دارم می گم تازه ازخواب بیدارشدم ببخشید!)دیگه ناشکری بسهههههههه! خب بگین بگین چه روزیه ؟ روز مادر؟ ایول بابا روزمادر که چندروزه دیگس!کی بود اینو گفت ولی هرکی گفت خوب چیزی گفت واااااای چی باید بخریم؟ خب تانگفتین روزپدر ومارو به یاده اینکه چی باید بخریم ننداختین برم سره اصل مطلب ! می دونم که همتون می دونین که می دونم که شما می دونین !!!!! امروز ... امروز... امروز... تکراریانگوم رو دیدین؟ راستی گفتم یانگوم حیفم اومد یه عکس ازش نذارم . وااااااااااای دیگه حوصله ندارم بپیچونمتون !!! صبحی تابستانی اشکی چکید بر زمین اشکی از چشمانی کوچک صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم هر چند تصویری نیست حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود می شنوم از همه سو می گویند تولدت مبارک فاطیمای عزیز خبببب آخیششششش راحت شدم. خب بذارین نحوه آشنایی من بافاطیما رو بهتون بگم پارسال تابستون همین موقع ها بود که داشت برنامه هایی که برای تابستون می خواست پخش شه رو اعلام می کرد اما فاطیما توشون نبود من خیلی اعصابم خورد شدومی خواستم تلویزیونو ازپنجره بندازم بیرون ولی این کارو نکردم !اومدم کامپیوترو روشن کردم وبه لیست وبلاگهایی که قبلا رفته بودم رفتم ووبلاگ رشا رو بازکردم همین طور داشتم نوشته هاش رو می خوندم که احساس کردم اون گوشه کنارا دیدم فاطیما بهارمست دوباره آپش رو خوندم اما دیگه ندیدم هی باخودم می گفتم ای بابا من یه جا دیدم اسمشو اما می دیدیم نیست خلاصه هی آپه رشا رو نگاه می کردم هی می دیدم نیست خلاصه اعصابم خرد شد گفتم به درک!!داشتم یه وبلاگ دیگه بازمی کردم که دیدم اااااااااالینک وبلاگ فاطیما توقسمت پیوندهای روزانس تو قسمت نویسندگان وبلاگ هم اسمش بود تویه پیوندهاهم آدرس سایتش بود خلاصه گفتم خدایا من این همه گشتم حالا اینهمه رو چرا باهم دادی ای بابا یکی یکی دیگه!!!!! این بود آشنایی منو فاطیما که البته ازاون اول یه جور دیگه شروع شد ! اما فکر نکنم حالا یادش باشه؟! الان درست یکسال ازاون آشنایی می گذره ومن فاطیمارو دوست دارم مثل همیشه نه نه مثل همیشه نه خیلی بیشترازهمیشه وهرچی آزار واذیتای اون آدم موذی من هم بیشترعاشق فاطیمای عزیزو دوست داشتنی می شم فقط می خوام یه چیزی به این آدمه بگم واونم اینه که چرا منو انتخاب کردی؟ خب بحثو عوض کنیم!!! بفرمایید دهنتون رو شیرین کنین! خب می خوام چندتاعکس ازفاطیما بذارم البته بااجازه ی خودم وخودش!! بقیه ی عکساوپوستررو بعدا براتون می ذارم الان یه مشکلی به وجوداومده ببخشید... خب مثل اینکه من باید برم مامانم ابزار!!!!کوکوسیب زمینی گذاشته برای اولین بار!دارم می رم درست کنم خداکنه خوب بشهههه فقط یه چیزی به قول علی زندی فر به آینده امیدوارباشید خداپشت وپناه همه ی شمادوستای گل باشه(اینو دیگه خودم گفتم! ![]()
آخه من دیشب ندیده بودم!

![]()

![]()
![]()
(خودش می دونه چی دارم می گم؟!)بیشتر می شه
...هرچندکه اون...
اما می دونم توضیحی برای این کارت نداری مطمئننا!![]()



![]()
![]()
) ![]()
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت توسط مظهرگلی
|
