تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

سلام

 

خوبيد؟چه مي كنيد باتابستون؟من كه فعلاَ كاري نمي  كنم!

تصمیم گرفتم تواین پستم وچندپست بعدی البته نه به صورت متوالی !اتفاقات جالبی که برام افتاده رو بنویسم ...

بخونید

سوم راهنمایی بودیم . واس خاطر درس اجتماعی ،صبح الطلوع منو دوستم زده بودیم به خیابون و دنبال تمبر!سرآخر فهمیدیم که باید بریم اداره ی پست و تومغازه ها  یه شکل تمبر بیشتر ندارن(تاسوم راهنمایی این رو نمی دونستیم !!) رفتیم اداره ی پست ویه آقاهه  رودیدیم که یه کیسه رو داشت کشون کشون می برد بالا که از پشت دلشو ترکوندیم !بیچاره تو حال وهوای خودش بود وبدجور درفکر که ما داد زدیم

-          ببخشید آقاااااااااااااااااااا

-          وای!بله ؟

-          سلام

با یه حالت عصبانی که دلمو ترکوندید گفت

-          علیکم والسلام !

-          آقاببخشید تمبر کجا باید بگیریم ؟

-          بریدبالا

وباز هم باحالت عصبانی !بیچاره خیلی ترسیده بود !(مالولو خورخوره بودیم آیا؟؟)

خلاصه از ضایع شدن قبلی هراسناک بودیم !ورفتیم وباترس ولرز دره یه اتاقیو زدیم . دوتا دربود مثله حموم ورخت کن !(برای تفهمیم بهتر !که دوتادره مجزابوده!)

خیلی صبر کردیم ،کسی نگفت بفرمایید ! باز هم صبر کردیم حدود 5دقیقه ای صبرکردیم و صدای سرفه اومد.

اهم !اهم !

بازصبر کردیم که دیدیم صدای پاهم اضافه شد !

ودربازشد !

آقایی بالباسای اطو کشیده وعینک به چشم وبلوز درشلوار انداخته وکفشی واکس زده بیرون اومد .

-          سلام

-          سلام بفرمایید؟

-          مایه سری تمبر می خواستیم

-          تمبر؟؟؟؟(باتعجب بسیار!)

-          بله !

-          من مسئول توزیع تمبر نیستم ،دره اتاق روبه رویی رو باید بزنید !

وکلی ازاو پرسیجات وازماتوضیحات! واینکه پرسید  دانشجو هستید ؟وماخیلی تعجب کردیم !وازاین حرفا ...

-          باشه ،خیلی ممنون !

منتظر عذرخواهی بود بیچاره !امانمی دونست که ما ازهویتش اطلاعی نداریم !

خداحافظی که کردیم ،اون رفت ودره اتاقشو بست !دررو که بست ما تازه فهمیدم !تازه دیدیم ! نوشته ی روی در رو ندیدیم !که مفهومش این بود:  آقایی بالباسای اطو کشیده وعینک به چشم وبلوز درشلوار انداخته ،باکفش های واکس زده اگر دیدید او رئیس اداره ی پست است !!!


روز آخرپیش دبستانی

روزآخر کلاس دوم

 

اگر دوست داشتید می توانید پرتغال فروش راپیدا کنید

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت توسط مظهرگلی |

به نام خدا

 

دوستان خوبم سلام ...

بدون مقدمه می خوام برم سر اصل مطلب ...

می خوام راجع به درس اجتماعی و معلم اجتماعی حرف بزنم .

اجتماعی یکی از درساییه که من خیلی دوسش دارم .چون یکی از معدود درساییه که خیلی زود یاد می گیریم! خب اینو گفتم که نگید من با این درس مشکل دارم ...

ولی یه چیز که باعث شده من بیامو وقتمو بذارم تا آپدیت کنم راجع به درس اجتماعی دلیلی نداره جز به خاطر دبیر اجتماعی !

وای وای وای وای خدا نصیب ...! نکنه!

آقا –خانم-این معلم از ساعت یه ربع به هشت میاد کلاس شروع می کنه ...

ساعت هشت ونیمه ما نگاه می کنیم می بینیم تازه فقط یه تیترو گفته !

بعدش حوصلمونم که سرمی ره و شیطونی می کنیم یَک چش غره ای می ره آدم از کاره خودش پشیمون می شه!

مثلاً همین امروز دوستم داشت کتابشو خط خطی می کرد !!بعد همین طور که داشت خط خطی می کرد یکی از پاهاشو هی متناسب با اون حالتِ خط خطی کردنش می زد به میله ی نیمکت ! بعد منم که هرچیزی رو به هرچیز دیگه ای ربط می دم! گفتم چرا این طوری می کنی مگه داری سفالگری می کنی؟!بعد تا معلم برگشت من پاهامو به حالت کسایی که جلویه اون دستگاهه می شینن و سفالگری می کنن تکون دادمو  و همین طور دستامو !وهم چنین یه کله هم بهش اضافه کردم!(واسه چاشنی!) یهو دوستم ترکید!!(البته از خنده!)منم هی ریزریز می خندیدم !دوستم که دیگه رو نیمکت افتاده بود! معلممونم  یک چشم غره ای وبه قول گیلکا یک لوچانی !نثار ماکرد که چهارستون بدم لرزید!!(دیگه خیلی!)

اصلاً نمی دونم چرا این طوریه !

همین طوری که شروع به درس دادن می کنه همه یه مداد دارن دستشون یه پاک کن ! حالا نقاشی نکش کی بکش !ولی می دونی چیه اصلاً آدم نمی تونه خوب بکشه ! چون ادم یه حس بدی داره ! البته خودمو می گم دیگرانو نمی دونم !

خودمونیما یه چیز دره گوشتون بگم یه بار منو دوستم سره کلاس نقطه بازی کردیم ! آی حال داد ! دوستم برد ولی !

البته ما معمولاً زیرزیرکی کارامونو انجام می دیم !

بعضی از بچه ها هستن به صورت علنی همه ی کاراشونومی کنن !

خیلی برام عجیبه !

چطوری؟؟؟!(خوبم مرسی!!!!)

مثلاً بلند بلند حرف می زنن !اون جلو نشستن بعضیا نقاشی می کشن !

خداییش من دیگه اگه جلو میشستم این کارارو نمی کردم!

 

اینم آثار هنریه ! من تو زنگ اجتماعی  

 

 

 

 

 

 

تازه یه شعره پرقافیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و ردیف!!!!!!!!!!!!!!!!!! هم گفتم !

خیلی قشنگه!!!!!!!!! اصلاً نبوغ و استعداد از من فوران می کنه !!!!!!!!!!!!!!

 

دوبـــاره زنــگ اجتـــماعـی رسیـــد

زنگ اجتماعی که نه، زنگ نقاشی رسید!

دوباره دربیار مداد رنگی و قلم

که زنــگ شکوفایی هنـرت رسید !

تو بزن به کتـاب دفترت نقش و نگار

اما نه وقتی که معلم بالای ســـرت رسید!

وقتی که ریختی هنرت رو به جمــله !اوراق

بنشین که خاک برسرت وقت بدبختیت رسید !

مجابی بشینی وبشنفی از قانون ، اجتماع،نظام

دوباره وقت گفتن«مرجان استامینفن نداری»رسید !

به خودت امید می دی که نداره عیبی

که تادقایقی چند وقت زنگ تفریت رسید

وبالاخره تموم می شه این زنگ کسالت آور!

وقتی که پایان شب سیه سفیـــــــــــــــد رسید !

 

 

خوب بود نه !

می دونستم خوشتون میاد!!

 

هیچی دیگه همین ...

خیلی حرف داشتم واسه گفتن ، اما باشه واسه تابستون که اوقات فراغت بسیار است ...

راستی این آپ آخرین آپ خاطراتی تویه این سال تحصیلیه ...

یه آپ دیگه به احتمال زیاد هفته دیگه می زنم و دیگه نمی زنم تا پایان امتحانات یعنی یه چیز حدود بیست و شیش هفتم ...

خب پس اگه ندیدم حلال کنید ...

 


 

راستی بهار درخانه ی مادربزرگ

 

 

 

 

 

خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط مظهرگلی |

 

 سلام!

 

 شده تا به حال خیلی بخونی واسه امتحان اما هم چین که ورقه دستت میاد ،همه چی یادت بره ؟!اصلاً انگار نه انگار که تو همونی بودی که دیروز خوابو به خودت حروم کردی؟انگارنه انگار که تو همون آدمی بودی که دیروز اون همه جون کندی؟!خیلی بده !من که همیشه برام این اتفاق پیش میاد !

به خدا فکر می کنم بچه های دیگه اگه درس منو بخونن پرفسور بشن !!اما من ...

خیلی بده هااااااا ...استرس خیلی نامرده! اصلاً بداعجوبه یه!! اصلا خانمان سوزه!

به خدا جدی می گم ... اما من این طوری نبودم .یادمه کلاس پنجم بودیم یه روز سرامتحان فارسی معصومه دوستم از استرس وهول صورتش قرمز شده بود و خوب نمی تونست جواب بده ...بعد از معصومه من رفتم معلممون گفت: معصومه مظهرو ببین یاد بگیر ،دانش آموز به این می گن!!!!!

حالا گرچه کسی نمی گه ولی اگه کسی بخواد منو با کسی مقایسه کنه می گه مظهرفلان کسو ببین یاد بگیر!!!من که تا کلاس پنجم مجری همه ی جشنا بودم و اعتماد به نفسم اون قدر بالا بود چرا شدم این مظهر خاک برسره و ترسو؟ چرا وقتی داریم سرود اجرا می کنیم باید لبام سفید بشه ؟ یاچرا دستام بلرزه؟یا اصلاً دیگه از شدت اضطراب دستام نلرزه و قلبم از حرکت وایسته ؟یا تپش قلب بگیرم؟

چرا باید موقع اجرای تئاترو خوند قرآن تویه مسابقه صدام بلرزه به طوری که انگار تویه یخ بندانم؟ واقعا چرا ؟

چرا نباید همه ی مدارس عین همون مدرسه ی ابتدایی به بچه ها جرأت بدن ؟ حداقل تواون مدرسه از 10 نفر 2 نفرشون عینه معصومه بودن اما تویه 2تامدرسه ی راهنمایی ودبیرستان  که درس خوندم فقط به تعداد معدودی از بچه ها اهمیت می دادن ومی دن ؟برای چی ؟

واقعا نمی دونم این چه پرورشیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!وخیلی از حرفای دیگه که الان خیلی خوابم میادوحوصله ی نوشتنش رو ندارم!

.


هیچی ولش کنید از حالت تلخی بیایم بیرون!

 

یه اتفاق خنده دارو کمی تاقسمتی هم ناراحت کننده ی خانگی!

یه پنج شنبه ای بود که اومدم لغتای زبانو ازتو دیکشنری داخل کامپیوتر در بیارم ،کارم که تموم شد دوتا لیوانو که یه بار شیر خورده بودم یه بار آبمیوه از تو اتاق برداشتمو کامیپوترم خاموش کردم .یادم نبود که کامپیوتر وقتی خاموش  می شه یه موسیقی ای آخرش پخش می شه حالا اسپیکرا تا اخر باز بودو موزیک آخره کامپیوترمون صدای نواختن یه ساز که خیلیم وقتی بلند باشه تپش قلب آوره!!

خلاصه من اومدم مسخره بازی درآوردم این دوتا لیوان  رو وقتی داشتم از دره اتاق میومدم بیرون زدم بهم که یعنی مثلاً... !!!!

یه دفعه یه صدای وحشتناک شنیدم (که همون صدای کامپیوتربود!!)دیرررررررااااا دانگ دانگ دانگ دانگ دیررررااا دینگ دیییییینگگگ ددییییررااادان دان داننننن!!!!!

خلاصه یه چیز تو همین مایه ها!!!

اگه تو اون لحظه منو می دیدین!!! صورتم عین گچ دیوار سفید شده بود!! اخه فکر کرده بودم کامپیوترمون ترکیده!!!

خیلی وحشتناک بود!!

صدای قلبم خیلی واضح به گوش می رسید!!

خلاصه هیچی دیگه خیلی ترسیدم آها اینو می خواستم بگم .فرداییش دوباره حوصله نداشتم که بگردم از دیکشنری لغت به لغت دربیارم!دوباره کامپیوترو روشن کردم و سی دیه پسرخالمو که یه دیکشنریه کامل (بوووود!!)رو برداشتم .یه خورده این سی دی یه مشکوک می زد .این شیشه ی دوره سی دی حالت ترکی داشت .گفتم عیب نداره گذاشتم تو سی دی رام یه دفعه تا برنامش باز شد یه دفعه یه چیزی گفت :

دااااانگگگگگگگگگگگگگگگ داخخ دوووووووپپپ دووآآآآوننننننگ دوووففففف

من که دیگه این بار ترسم ریخته بود گفتم ههه عین دیروز ببین چی صدا خورده! یه دفعه دیدم این سی دی رام واسه خودش باز شد !

یک عدد نخیر هزاران عدد تیکه از سی دیه پسرخاله هه زد بیرون !!!

من که مات ومبهوت مونده بودم!

نمی دونستم باید بخندم یا بگریم !

اما گفتم به قول شاعر گفتنی بگذار تا بگریم چون ابر دربهاران!!!!!!!

وبه قول یکی از دوستان شاعره اینترنتی که می گه من ماندم ودرب وستون ودیوار... من گفتم من ماندم و سی دی های پاره پاره و لغت های معنی نشده ی بسیـــــار!!

 


حالا چند تا خاطره ی دیگه

 

یه روز زنگ برنامه ریزی دیدم بوی جوراب میاد!معلم ما ازاون معلماست که اگه جیکت دربیاد ضایعت می کنه .یعنی وقتی می بینه داری حرف می زنی نمی تونه درس بده یا مثلا یکی میاد دره کلاسو می زنه باهاش دعوا می گیره ،اخه طفلکی رشته ی افکارش پاره می شه یادش می ره چی می خواد بگه! خب داشتم می گفتم بوی جوراب میومدو منم دوباره حس کارآگاهی و خانوم مارپلیم! گل کرده بودو دنبال صاحب بو!!!می گشتم !

به بهار که گفتم گفت ببین کی کفششو درآورده ! منم این کارو کردم !

اول ازهمه پای خودشو نگاه کردم دیدم نه بابا بچه کفشش تو پاشه !

بعدش نوبت به محدثه رسید دیدم نه بابا اونم کفششو پوشیده !

برگشتم پشت دیدم مرجانم پوشیده !کلمو انداختم زیر میزشون!

هی ففهه فهفه فههفه(این صدای بوییدنه!!) دیدم هرچی هست از زیر میزه این دونفره ! تااینجاش معلممون هنوز منو ندیده بود نیست که کارامو خیلی دقیق و مرموزانه انجام دادم!!! خلاصه من هرچی سعی می کردم پای معصومه رو نمی دیدم !!تا دوباره اومدم فهفهه فهفهه فه... کنم معلممون گفت :

چیه خانوم؟

من نیست که می گم کارمو خیلی زیرکانه انجام دادم فکر کردم بامن نیست!

بعدش دیدم نه بامنه داره منو نگاه می کنه ! گفتم : بامنید؟ گفت : بله شما

باترس گفتم : هیچی خانم !!!!!

آی دلم می خواست بگم بوی جوراب میاد آی دلم می خواست بگم !

ولی دیگه دیدم بگم زشته بالاخره دوستامن بعدش فکر کردم شاید  اصلاً بوی جوراب خودم باشه !!!نه ولی بعدا فهمیدم که بوی جوراب کی بود !

 

 


 

آها یه چندبارم سوتی دادم اساسی ولی اون اساسیاش یادم نیست !

یه بار خانم کریمی منو برد ازم درس بپرسه به انگلیسی پرسید بلدی تخم مرغ بپزی؟ گفتم: آره گفت چنددقیقه طول می کشه؟ گفتم 5 دقیقه !!!!!

فکررررررکن ! گفت : 5 دقیقه!!!!!! گفتم نمی شه ؟ گفت :بیا برو بشین بچـــــه  یه تخم مرغ بلد نیستی بپزی!!!!!!!!

خیلی بد بود حالا خوب شد نگفت فسنجونی ،قرمه سبزی ای !! آبروم می رفت گرچه اینارو مطمئنم هشتادو پنج نود درصد شماها بلد نیستید .آخه مارو به چه آشپزی با این نیم وجب قد!!(البته وجبات دیگه زیر زمینه!!) ولی خب خدائیش من از تخم مرغ آب پز بدم میاد همون نیمروشم به زور می خورم چه برسه به اینکه پخته هم باشه وووووووووووووویییی !!!!

 

اههه یه چیزی الان یادم بود ولی همین الان یادم رفت !!!

ببخشید !!!!!!

چون می دونم دیگه بیشتر از این طاقت خوندن ندارید دیگه نمی نویسم !

هفته ی دیگه کارنامه می دن واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

واقعا لذت می برم از این همه نمرات زیباودلنشین !!

خداحافظ ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط مظهرگلی |

کلاس سوم دبستان بودم .شب به خیال اینکه مثل همیشه مامانم بیدارم می کنه خوابیدم .صبح که بیدار شدم احساس غرور کردم که خودم بیدار شدم ! پاشدم رفتم سروصورتمو شستم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم اومدم تو حال دیدم وووواااااایییی ساعت 8:10 دقیقه ست !

از تعجب داشتم شاخ درمیوردم آخه به آسمون که نگاه می کردی انگاری هنوز صبح نشده بود چون هوا ابری بود وتازه بارونم می بارید (آخ که تو هوای بارونی خواب چه مزه ای می دهههههه!!)

رفتم به مامانم نگاه کردم دیدم خوابیده !گفتم مامان پاشو خواب موندیم مامانم گفت باز تو خواب موندی مگه تو نمی دونی من امروز سرکارنمی رم باید برم جلسه !

خلاصه من هی می رفتم این اتاق هی اون اتاق ،مامانمم هرجا می رفتم دنبالم می دویید وهی غر می زد می گفت تو چرا این قدر بی توجهی ومن مگه دیروز بعدازظهر بهت نگفتمو از این حرفا خلاصه اینقدر دیرم شده بود که اصل صداشو دیگه نمی شنیدم !

بالاخره حاضر شدم وچتر به دست رفتم بیرون واز غرزدنای  مامانم راحت شدم !تو راه بودم که خانم خوش سیما ‏ [1]رو دیدم گفت چتر داری گفتم آره گفت پس چرا وانمی کنی ؟؟گفتم :اههههه یادم رفته بود !!گفت : بازش کن تابیشتر از این خیس نشدی بعدش گفت : مقول خودته جا ننئی !!ها چی نفهمیدین ؟

بذارین عین اون دفعه کلمه به کلمه معنی کنم

مقول = خوب شد نمی دونم یه چیز تو همین مایه ها

خودته = خودتو

جا = جا

ننئی = نذاشتی

!!!

گفتم خب چرا خودت چترتو باز نمی کنی می ترسی تلاش بریزه ؟!(عجب بچه پرویی من بودم کاشکی یه خورده از اون پروبازیام رو الان داشتم !)

گفت : اولاً من که داشتم میومدم بارون نمی بارید .دوماً بچه تو چرا این قدر دیر داری میری مدرسه ؟

منم ازاون اول ماجرا همه رو براش تعریف کردم (حرف راست و باید ازبچه شنید !!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه رسیدیم مدرسه ...

خانوم خوش سیما رفت کلاسش منم رفتم کلاس ...

خیلی خیس شده بودم چون بارون شدید بود و بیشتر راه رو بدون چتر اومده بودم ...با حالت غم انگیز وارد کلاس شدمو گفتم :

سلام

خانم دژگام هم باحالت خیلی غم دراسترس انگیز!!گفت :

سلام عزیزم چرا اینقدر دیرکردی چی شده مگه چتر نداشتی چرا اینقدر خیس شدی ؟

لامصب نمی ذاشت من حرف بزنم !همین جور گازداده بود داشت می رفت !!!

ولی بااون شکل و قیافه ای که من گرفته بودم هرکس بود سکته می زد ! اصلاً انگار نه انگار که وقتی داشتم میومدم این همه باخانوم خوش سیما حرف زدیم وجک گفتیم وخندیدم

خانوم دژگام گفت : خب زود باش چادر وکاپشنتو اویزون کن که خیسه ومریض می شی ...

خلاصه وقتی آویزون کردم دیدم یه چیزی ندارم !

فکر می کنید اون چی بود؟؟؟

به یاد حرف خانوم خوش سیما افتادم خوب شد خودتو جانذاشتی !

آیا من خودم راجاگذاشته بودم؟؟!!!

ادامه ی داشتان ای وای معتاد شدیم رفت ! به علت اینکه مامعتاد شده ایم وچرتمان می آید دیگر حوصله ی تایپ کردن نداریم !!!

ادامه ی داشتان در پشت بعدیییی !!!

 



[1] این خانوم خوش سیما این قدر باحال همیشه تیکه های باحالی وسط حرفاش می نداخت وبااینکه مابچه ای بودم یَک جوکایی برامون تعریف می کرد !!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی |

 

سلام

چندروزی ازعید گذشته بود.منو پونه داشتیم باهم حرف می زدیم وهنوزم توحال وهوای عید به سرمی بردیم .تازه غنچه ی صحبتمون واشده بود که مونا اومد توکلاس گفت:بچه ها خانم داره میاد .قراربود فارسی رو بپرسه منوپونه هم تاشنیدیم داره میاد کلمونو انداختیم توکتاب حالانخون کی بخووووون.

چنددقیقه ای خانوم دژگام مثله همه ی خانومای ایرانی (البته من باخارجی هاش برخورد نداشتم شاید اونا هم این طوری باشن)با اون یکی معلممون مشغول صحبت شدوبعدشم اومد کلاس وصندلی رو کشید عقبو نشست سرجاش .من یه دفعه به یاد حرف دخترعموم افتادم به پونه گفتم :پونه اینا نمی خوان واسه ماجشن تکلیف بگیرن؟پونه گفت:نمی دونم والله حالا ازمن چرا می پرسی ؟مگه من فک وفامیله مدیرم ؟!گفتم :اوووووووههههه حالا مگه من چی گفتم داشتم دردودل می کردم باهات ...!

منو پونه توهمین بحثا سیرمی کردیم که دیدیم خانم دژگام موذیانه نگامون می کنه .اصلا معلوم بود داشته حرفای مارو گوش می کرده البته من الان به این نتیجه رسیدم اون موقع فکر کردیم چون داشتیم می زدیم توسروکله ی هم به خاطره همون اون جوری نگامون کرده واسه همون دیگه بحشو کشش ندادیم .یه خورده که ازشلوغی های کلاس کم شد خانوم دژگام پاشدوسه چهارباری کف زدتاهمه ساکت شیم کاری که هیچ وقت نمی کرد همیشه آدم بی اعصابی بودچون خیلی سنش زیاد بودوهمیشه سرجاش می شست ودرس می داد هرکی می خواست گوش بده گوش می دادواونیم که گوش نمی داد اینقد بدنگاش می کرد ووقتی هم این عملو ازبچه هامی دید نصیحت وپندواندرز می دااااااااد که نگوووو

خانوم گفت:بچه هایه خورده ساکت وایستین بعدا هرچقدرمی خواین صحبت کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه چیزی ازخانوم دژگام بعیده ...

نمی ذاشت هیچکی جیکش دراد بعد این طوریییی!!!

تاخانوم دهنشوواکرد یکی نه تق تقی نه سرفه ای نه عدسه ای همین جوری خیلی عذرمی خوام عین گاو سرشو انداخت اومد تو !

دیدیییمممم اااااخانوم قربانیه!مدیرمون

خانوم مدیر یه خورده بامعلممون حرف زد منو پونه هم هرچقدر گوش وایستادیم هیچی نفهمیدیم اماچرایه چیزایی فهمیدیم ولی همه رواشتباه پشتباه شنیده بودیم !

خانوم قربانی گفت:

فردا باخودتون ـــــــــــ !تومن پول بیارین می خوایم براتون اگه خدابخوادجشن تکلیف بگیریم !(خب این که مسلمه که خدامی خواد)

همه بچه ها تااینو شنیدن همه گفتن هوووووووورررررررررررررررررررررررااااااااااوکلی جلف بازیه دیگه

بعده اینکه خانوم قربانی رفت بازم اخلاقه خانوم دژگام برگشت گفت :

ازشمادیگه بعیده شماها الان دیگه بزرگ شدین!(فکر کنم به خاطره این بودکه خانوم مدیرنذاشت اون این خبرو به مابده )

بچه ها کلی حالشون گرفته شد

فرداییش مامانم یه عالمه شعرودکلمه بهم داد که تو جشن بخونم اما وقتی به خانوم سبکبال معلم قرانو پرورشیمون نشون دادم بین بچه ها تقسیم

 

کرد .من ازاینکه بین بچه ها تقسیم کرد ناراحت نشدم اماازاینکه اون حجاب

 

کنم یانکنمو نداد بهم یه خورده دلگیر شدم آخه وقتی فیلمه جشن تکلیفه

 

دخترخالمو دیده بودم اون توش می خوندومنم دوست داشتم بخونم!(نه که

فکر کنین واسه چشم وهم چشمیاااااانهههههه!)

 

قرار شد محدثه مجری بشه من قرآن ودکلمه بخونم الهه ای که تواون موقع

 

می خواستم باچنگولان خفش کنم حجاب کنم یا نکنمو بخونه ،...ودوتاشعره

 

دسته جمعیم بود که باید می خوندیم .

 

بالاخره روزجشن عبادت با روزشماریه بروبچ همکلاسی فررررااااارسییید.البته

 

هنوزساعت شماری ودقیقه شماری وثانیه شماری یاهمون لحظه شماریش مونده بود .

باخانوم سبکبال یاخانوم سبکدست یایه چیزتوهمین مایه ها دوباره تمرین کردیم اما یه مشکلی که وجود داشت این بود که محدثه سرما ی شدید خورده بود وصداشم وحشتناک گرفته بود ازاون صداخش داراااااا.خانوم سبکبال (همون که درست اسمشو نمی دونم)گفت که به جای محدثه ،محدثه مجری بشه یعنی محدثه عاطف (بهترین دوستی که توی عمرم داشتم وآرزوی دیدن دوبارشو دارم )اما محدثه ی یکی یه دونه ی ماکه البته اون دوران یه دونه بود فوری اشکش سرازیر شد ومعلممون مجبور شد بهش بگه اگه صدات بهتر شد مجری می مونی اما اگه ازاینی که هست بدترشد....

بچه های کلاس مارو یعنی کلاس سومارو زودتر تعطیل کردنومارفتیم خونه تاحاضرشیم وقرار شد مریم بیاد دنبالم ومامانامون بعدا بیان .مریم ساعت دوبعدازظهر باخواهرش اومد خونمون من گفتم:آخه مریم چرااینقد زود اومدی الان اگه مدرسه بسته باشه چییییی ؟

اما اون اصرار کرد که زود بریم ومنم وسایلمو برداشتم که بریم به طرف مدررررسه

توراه من الکی آروم راه می رفتم که مدیرناظممون نگن اینا ندید بدیدن !

بالاخره رسیدیم سرکوچه ی مدرسه .من همون اول کوچه نشستم مریم گفت پاشو اینجاچرا نشستی همه چادرت کثیف شد

من گفتم :نخیر همش تقصیره تو بوددیگهههههه الان همه فکر می کنن ما جشن عبادت ندیده ایم

مریم گفت:خب مگه دیدیم ؟تازه اگه هم دیده باشیم به پای این نمی رسه که ماله خودمون باشه !

گفتم :به هرحال خیلی بی کلاسه که داریم زود می ریم

یهو یه پیره زنه داشت ازکوچه رد می شدکه بهمون گفت :

بچه جون پاشو زمین کثیفه همه لباست کثیف می شههه

منو مریمم خیلی مودبانه بهش گفتیم توفضولی (البته می گم مودبانه عین این واژه رو که به کارنبریم آخه زنیکه ی فضول...)

تا زنه کلمه ی مودبانه ومنظوره بی ادبانه ی ماروگرفت گفت:

اصلا شما این زواله(بعدازظهربه زبون گیلکی)توی کوچه چیکار می کنین ؟تقصیره شماها نیست که تقصیره پدرمادراتونه که شمارو ول می کنن به امون خداااا

خلاصه یه عالمه غرغر زدو راهشو گرفت رفت .

بعدش من دیدم همچین بی راهم نمی گه همه ی چادرم خاکی شده بود .

خلاصه پاشدیم رفتیم داخل مدرسه .تامریم مدرسه ی خالی رو دید گفت:مظهرراست می گفتیااااا هیچ کی نیس فقط مااومدییییمممم

منم یه عالمه سرکوفتش زدممم که آهااا دیدی من که بهت گفتم،نه خانوم قربانی اومده ،نه خانوم ادهم و...

مریم گفت :خب من چه می دونستم فکر کردم لااقل خانوم اد...

هنوز فامیلیه این خانومه رو درست ادا نکرده بود که دیدیم اززیرزمین در اومد ماهم رفتیم قائم شدیم .

بعدازاینکه رفت بالا ماهم رفتیم تو اون یکی ساختمون که کلاساهم توشن وخلاصه منو مریم یاده اون گذشته ها وخاطره ها افتادیم خاطرات کلاس اول دوم ویه خورده هم به آینده فکر کردیم به اینکه قراره یه روز سره نیمکتای کلاس چهارم وپنجم بشینیمووووو(که البته مریم دیگه کلاس چهارم پنجم اصلا کلا ازشهرمارفتتت)

بعدازاون رفتیم حیاط خلوت مدرسمون آخ که چقدر خوشگل وناناس شده بود مخصوصا گلای رودیوارهمسایه که به تزیینای خانوم ادهم اینا یه زیبایی دیگه ای بخشیده بووود(اوووووه مای فیوریت)

منو مریم داشتیم قدم می زدیم تا به اون یکی دربرسیم وازاون درخارج شیم ولی یادمون اومد که یکی باید ازاون طرف دروواکنه .داشتیم چاره اندیشی می کردیم که یهوووودرواشد ودرمقابل چشمای حیرت زده ی خانم خوش سیما قرار گرفتیم .

-        ووووووووووووووویییییییی زاکان جان شومن ایه چی کودندرید ؟(یعنی اوووواااااا بچه هاجون شما این جا چی کار می کنین «البته به حالت مسخرهههه»)

-        هیچی اومدیم اول یه نگاهی به اینجا بندازیم بعد بیایم یه سلامی به شماعرض کنیم(وماهم به همون حالته خانوم خوش سیما)

-        حالا اینجا خوبههه؟قشنگ شدههههه؟؟؟

-        نه اصلا فقط بازخداپدره این خانومه روبیامرزه این گله رو اینجا کاشته (مظهر)

-        وااااای من یه بار ندیدم یه چیز درست کنم توبگی خوبه (خوش سیما )

-        آره همیشه می زنه تو ذوقه آدم (مریم)

-          اولا که من شوخی کردم دوما  باشه اصلا من دیگه حرف نمی زنم (مظهر)

-        آخه دلم برات سوخت نه تو ایراد بگیر توایراد نگیری کی می خواد ایراد بگیره (خوش سیما)

-        آخیییش خیالم راحت شد من اگه ایراد نگیرم می میرم (مظهر)

-        خب بچه ها حالا بیاید بریم ببینیم حمیده (همون خانم ادهم )چی کارداره می کنه

ازپله داشتیم می رفتیم بالادیدیم ازبالا یه صداهایی میاد .دیدیمممم بلههههه خانوم ادهم دیده تو اتاق صدامی پیچههههه صدایی آزاد کرده

حالا چی هم می خونه

تنهااااااماننننننننننددددمممممم(اون موقع هنوزازدواج نکرده بود وفکرکنم خانوم خوش سیماهم تازه ازدواج کرده بود)

خلاصه اینقد اذیتش کردیم وخندیدیم که فکرکنم دیگه توعمرم هیچ وقت اون قدرنخندیدم .

یه خورده که اون جارو تمیزکردیم وصندلی یارو گذاشتیم سرجاش بچه هاومادراشونم اومدن وبالاخره مراسم شروع شد .

اززیرقرآن رد شدیم ویه سری کارای مزخرف هم انجام دادیمو بعدشم رفتیم بالا ومحدثه باهمون صدای وحشتناکش شروع کرد به اجرای برنامه ومن باید می رفتم قرآن می خوندم وقتی پاشدم خانوم دژگام رفت سرجای من نشست واس همون حواسم پرت شد آخه صندلیه به اون کوچیکی آخه جای زنه به این بزرگیو چاقیههه؟؟؟؟!!!!

بعدش هم یکی اومد یه چیزی خوندو دوباره نوبت من شد .دکلمه ی قشنگی بود اما فیلمبرداره وسطش منو صداکردکه همش به دفتر نگاه نکنمو به بچه

 

هاهم نگاه کنم به خاطره همون قاط زدمو یکی دومرتبه سوتی دادم واصلا تمرکزم به کل ریخت بهم .

 

خلاصه الهه اومد حجاب کنم یانکنمو خوند. یه دونه شعرم بود که باید سه نفره

 

خونده می شد نمی دونم اونا رو کی خوند اصلا فیلمبرداری هم نشده بود بعدش هم شعرای دسته جمعیمونو خوندیم وامام جمعه ی شهرمون اومدو برامون حرف زد بعدش بهمون جایزه دادن ورفتیم نمازخوندیم وکیک فوت کردیم وکیک خوردیم وساندویچ که فکر کنم سوسیس بودوخیلی هم بدطعم اما چون هیچ کی توحاله خودش نبود حالیش نشد وخلاصه همه ی جشن خیلی خوب بود .آخرشم همه بچه هاومعلماومامانا باهم وسطی بازی کردیم وسرآخر نخود نخود هرکه رود خانه ی خود

 TinyPic image

 

 

چه روزه خوبی بود کاش دواره تکرار می شد اما ...

ببخشید که بد نوشته بودم به خاطره اینکه همه رو تایپ نکنم یه قسمتای خیلی زیادی رو حذفش کردم

 خب دیگه من باید برم

خدا یارو نگه داره همه ی شما باشه

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خوبین ؟

تواین چندوقته خیلی دلم هوای مدرسه ی طوبی یعنی همون مدرسه ی ابتداییمو کرده به خاطره همینم یه مدت می خوام خاطره های دوران دبستانمو بنویسم .

یه روزصبح داشتم می رفتم مدرسه که خانوم ادهم ناظممونو دیدم که اونم داشت می رفت مدرسه .دوییدم گفتم خاووووونننننممم ادهههههممممم وااااااستتتتااااااااااااااا

خانوم ادهمم برگشت پشت وگفت

-         سلام توکجاداری میای ؟!

-         سلام .مدرسه دیگه شماکه همیشه می گین غیبت نکنین

-         مگه معلموت بهتون نگفته که نیاین

-         نههههههههه

-         ااااااچررررانگفته خودش گفت که بهتون گفته

-         نه نگفته عیب نداره کیف می ده تومدرسه ادم بمونه بدون معلم

خلاصه رفتم مدرسه امادیدم هیچ کدوم ازبچه های کلاس نیومدن خانوم ادهم گفت :

-         مظهردیدی گفته مگه توتوکلاس نبودی دختر؟

-         چراولی من یادم نمیاد

-         همینه دیگه توکلاس می شینین حواستون نیست

یه دفعه دیدم الهام وارد مدرسه شد به خانوم ادهم گفتم

-         دیدی دیدییییییی؟

-         خب اونکه دیگه اصلا توکلاس گوش نمی ده عجب کسی روداری می گی !!!

 

تندتندرفتم به طرفه الهام

-         ااااااااااااامظهرتوهم اومدی که 

-         نبایدمی یومدم

-         نه آخه خانوم گفت هرکس که مامان باباش خونه نیست می تونه بیاد

-         مگه توهم می دونستی که خانوم نمی یاد

-         پس چی که می دونستم

این بوودوضعم چنددقیقه بعدطیبه وزهراهم اومدن

اولش توکلاس نشستیم بعدش ازبس که قیافه های همدیگه رونگاه کرده بودیم رنگامون پریده بودبعدش پاشدیم توکلاس راه رفتیم وموزاییکای ته کلاس روشمردیم هم حال می دادهم اعصاب خوردکن بود ،چنددقیقه بعدشروع کردیم به گچ بازی

بازی شم این طوری بود ، چشمامونومی بستیم بعدتابلوروخط خطی می کردیم .بعدچشمامونوبازمی کردیم ازتوهمون خط خطیا عکسه ماهی وماروعنکبوت وهندونه وگلابی وزنبوروچیزای دیگه درمی آوردم .

بعده خط خطی کردن چشامونوواکردیم

دیدیم

اییییهووووووووو

مدیرمون اومده توکلاس .بچه هاچی کاردارین می کنین

الهام:خانوم یه چیزیه بایدیادبگیریم برادرس ریاضی که ازتوشون شکل های مثلث ومربع واینادربیاریم

خانوم مدیر:آره مظهر؟

من:نه خانوم حوصله مون سررفته بود مجبورشدیم گچ بازی کنیم (رگه خوابه مدیرمون دستم بود)

طیبه :آره خانوم

خانوم مدیر:عیب نداره ولی دیگه این کارونکنین

همه باهم:چشم

یه چنددقیقه واستادیم دیدیم دیگه داره مخمامون یخ می زنه هرکی یه پیشنهادمی داد .

الهام گفت یه مرغ دارم بازی کنیم

طیبه گفت نه پاک کن بازی

زهراهم گفت :چون حیاط سرده بریم زیرزمین وسطی بازی کنیم اون جاتوپ هم هست

وبالاخره پیشنهاد زهراروقبول کردیم ورفتیم زیرزمین

منوالهام وسط بودیم طیبه وزهراهم مارومی زدن

یه چنددقیقه که بازی کردیم الهام سوخت ورفت جلویه پنجره که به طرف یه راهروی کثیف بازمی شد وایستاد همیشه ازاون جابدم میومد خیلی بی ریخت وترسناک بود البته زیاددیدنداشت .

منوبچه هاگرمه بازی بودیم که دیدیم الهام نیست !هی صداکردیم الهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام الهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

دیدیم یه صداکه انگارداره ازته چاه بیرون میاددازد

-         بلههههه؟

-         الهام کجاییییی؟

-         من اینجام ازاون پنجره بیاین اینجابچه هــــــــــــــا

-         اونجارفتی چررررا

-         بیاین بچه هااینجایه چیزایی هست

 

خلاصــــــه رفتیم اونجا دیدیم باباعجب جایییههه.یه عالمه ورقه های امتحانی که ماله سالای قبل بودوفتوکپی های شناسنامه و....

یه پلاستیک دیدیم اون گوشست که کنارش چندتاتوپ کوچولووجغجغه ست .

همه باهم کله هامونو انداختیم توپلاستیک یه اسباب بازی های قدمیی اونجابودکه آدم شاخ درمیاورد

توش چندتاپازلم پیدا کردیم که بهم ریخته بود درش آوردیم تابچینیمشون .اماچون بایددوره هم می شستیمو اون جاجانمی شدیم همه رفتیم توکلاس .وقتی رفتیم توکلاس اصلامتوجه خودمون نبودیم همه بدجورخیس شده بودیم،آخه بارون خیلی شدیدشده بود.

 بیشتره پازلوچیدیم اماچندتاشوهرچه قدرگشتیم پیدانکردیم .

می خواستیم بریم اون یکی پلاستیک که توش پازل بودوبیاریم که زنگ خوردوبچه ها باکمال ناباوری که چقدرزوددیرمی شودرفتن خونه .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت توسط مظهرگلی |