تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

به نام خدا

غروب امروز خیلی گشنم شد! یعنی تقریبا همیشه هول وهش این ساعت گشنم میشه اما این یکی باهمه فرق داشت! معمولاً قبلیا با شیروبیسکویت یاکیک وآبمیوه یا بستنی و میوه رفع مشد اما این نه! یک حسی می گفت که فقط با نیمرو سیر میشم!!! جاتون خالی 2تانیمرو زدیم به بدن!(البته دیگه نیمرو این تعارفاتو نداره!!!)خلاصه کلی کیفید.

خواهرم قبل ازازدواجش معمولاً غروبا همین کارو می کرد. نیمرو درس می کرد یا غذای ناهارو گرم می کرد. منو داداشمم که مشتری های ثابتش !! طوری میشستیم که انگار خودمون درست کردیم و اگه اون بیشتر می خورد به همدیگه متلک می پروندیم!!!اگه حرفیم می زد می گفتم خیلی دلت بخواد اومدم باهات می خورم تنها نباشی!!!

امروز تو همین فکر بودم. که واقعا تنها چه لذتی داشت براش، که فقط به اندازه ی خودش درست می کرد بااینکه می دونست منو داداشم هرلحظه ممکنه سر برسیم!

باخودم گفتم چه غروبانه ی غریبانه ای خوردم !!

 


پ.1:امروز که دارم اینو می نویسم چهارشنبس ،2روزه دیگه ماه رمضون شروع میشه ... تمام سالو در انتظار ماه رمضونم ولی امسال حس عجیبی دارم ...حس خوبی نیست ... چرا؟

پ.ن2:این روزا از بس که فیلم کره ای زبان اصلی زیر نویس فارسی! دیدم تو خیابون حرف مردمو نمیفهمم! فک می کنم دارن کره ای حرف می زنن! حس خوبی نیست ...چرا؟


خدانگه دار

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط مظهرگلی |

به نام خدا

وقتی خواندن کتابی بیش از3روز طول بکشد جوگیرش می شوم!طوری که می روم در جلد شخصیت های داستان!گاهی انگار که خودمم! آنقدر باآنها اخت می شوم که هرشب خوابشان را می بینم. هرکسی چیزی می گوید ربطش می دهم به زندگی شخصیت های اول و دوم و سوم داستان. رمان عاشقانه کم می خوانم. شاید به خاطر همین است که کم رمانتیکم!! آخرین کتابی که مرا دچار جوزدگی کرد همین کتاب دا که این روزها بر زبان همه هست بود بعداز آن چند کتاب دیگر هم خواندم اما این دا مرا بدجور تحت تاثیر قرار داد . روحم دچار نوعی حس بودن شد! حس مفید بودن، حس شجاعت، تخسی وکله شقی!!

خانم سیده زهرا حسینی

دلیل تاثیرش را هم می دانم. معمولاً وقتیهم سن وسالانم را می بینم که خیلی نترسند و شجاع و منطقی کیف می کنم. آنقدر کیف که گاهی دوست دارم مثل آنها شوم. به خاطر همین هم سیده زهرای17ساله که خصوصیاتش خصوصیات ایده آلم است به یک الگو برایم تبدیل شده است. الگویی که بدون اینکه خودم بخواهم و در خواب از ان پیروی می کنم.

این دو خوابی که تعریف می کنم را تقریبا به شکل های مختلف اما در همین فضاها از آن روزی که شروع به خواندن کتاب کردم وتابه امروز مدام می بینم...

از خواب که بیدار شدم انگار مثل اصحاب کهف 300سال خواب بوده ام!سرو صورتم خاکی بود. دوست ندارم این را بگویم ولی می گویم. مادرم را دیدم.پدرم را ،خواهرو برادرم را . همه افتاده بودند. همه مرده بودند. انگار شهید شده بودند. انگار دوربین داشتمو همه را از پشت دوربین می دیدم. خودم را هم می دیدم که نمرده ام. خودم را می دیدم که گریه نمی کنم .که با شجاعت تمام همه را داخل قبر می کنم. همه جا رنگ خاک بود. خودم هم خاکیه خاکی بودم. تابه حال چادرمشکی معمولی کش دار نگذاشته ام. اما آنجا گذاشته بودم. آنهم خاکه خاک بود...اصلاً شده بود خوده خاک و لکه های سرخ خون کاملا روی چادر مشکی نمایان بود...باد گرم و سوزان می آمد که انگار می خواست چادرم را بکند...در چشم هایم هم انگار خاک می رفت .دستم هایم را مدام جلوی چشمانم می گرفتم... آن من بودم و من نبودم...اولش فک کردم که خواب است اما کم کم داشت باورم می شد که بیدارم  که یکهو چشمم را باز کردم . هیچ اثری از خاک وخون نبود . من بودم و تختخواب نرم و ملافه ی صورتی که زیر باد خنک کولرذره ای هم تکان نمی خورد... هیچ خاک و خونی هم در کار نبود...

بار دوم اصلاً فکرش را هم نمی کردم که خوابم همه چیز واضح و روشن بود . من و حانیه بودیم. انگار حانیه لیلا بود. خواهر سیده زهرا... مثل همیشه باهم دعوا می کردیم سره چی نمی دانم.انگار حانیه خطایی کرده بود که من باید پاسخگو می بودم.  اعصابم خیلی خیلی بهم ریخته بود. به امام زاده میزا که رسیدیم اصلاً موضوع خطای حانیه فراموش شد ومن کلی دادو هوار که ما اسلحه می خواهیم برای جنت آباد (توی خوابم به جای اسم قرستان خودمان اسم قبرستان خرمشهر که در کتاب دانوشته را می گفتیم)چرا اسلحه نمی دهید چرا نیرو برای آنجا نمی فرستید این بچه می ترسد! آنجا دست تنهاست!همه بسیجی ها دورم کرده بودند و می خواستند مشکلم را حل کنند. می شناختنم . دختر شهیدی بودم که فرمانده ی آنهابود!اما پدرم زنده بود! همه می گفتند داد نزنم و آرام باشم. برایم آب آوردند. اما من می گفتم چطور آرام باشم وقتی جایی برای دفن شهیدان نیست! آخرش معلوم نشد چه می خواهم... دیگر مبهم یادم است و فقط با آن همه داد و هوار یک اسلحه دادند دستم و من انگار که همان را می خواستم فقط . حس پیروزی داشتم وقتی بیدار شدم . بیدار که شدم دوباره چشم هایم را بستم و بقیه خواب را برای خودم ساختم! قبلش دست خودم نبود. پشت سنگر مثل فیلم ها ایستادم و دفاع کردم تا پیروزی...!

  کتاب دا


پ.ن1:تعجب نکنید چرا نوشتاری می نویسم چون این ها را بر روی کاغذ که می نویسم دستم گفتاری نمی آید! البته پارسال هم گفته بودم شاید نوشتاری بنویسم حالا امسال عملی اش کردم!!

پ.ن2:همه ی کسایی که بهم سرزدن و بهشون سر نزدم یا وبلاگشون باز نشد یا نظراتشون باز نشد یا نظر دادم و ارور داد. گفتم گله نکنید!والله هیچ وقت پیش نیومده بی دلیل به کسی سر نزنم. خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

پ.ن3:دقت کردید پ.ن ی قبل گفتاری بود؟؟!!بخطره اینکه اینو رو کاغذ ننوشتم!!

پ.ن4:خیلی تنبل شدم در آپ کردن !خودم رو نمی بخشم . این تابستون آخرین تابستون اتلاف وقتمه. کاشکی بیشتر آپ می کردم!!

پ.ن5:تابستون داره تموم میشههههههههه!! غصهههههههههههههههههه داااارررررم...خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com

خدانگه دار

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت توسط مظهرگلی |