به نام خدا جوجه هایی که هیچ وقت خروس نشدند! بچه که بودم فک می کردم که وقتی جوجه ام بزرگ شود مرغ می شود . همان موقع ها که بچه بودم فهمیدم که جوجه ام وقتی بزرگ شود،خروس می شود . مادربزرگ گفت . اما من هیچ وقت بزرگ شدنش را ندیدم . آن موقع که باید به خروس تبدیل می شد! بارها و بارها تا مرز خروس شدن بزرگشان کردم اما هیچ وقت خروس نداشتم! یعنی نگذاشتند که داشته باشم!! همه را مجبور شدم ببخشم یا اینکه گربه خوردشان! آخرین بار که خودم جوجه داشتم ، بردیمش پیش مادربزرگ . مرغ و خروس آن موقع ها زیاد داشت. الان اما حوصله ندارد. آن موقع ها کلی مرغ داشت ،و فکر کنم یک خروس . همان یکی هم برای آن جماعت مرغ فکر کنم کافیست!! عاقبت سیاه بخت شد . خروس آینده را می گویم. شاید هم سرخ بخت ! می گویم چرا! یکی دوهفته نبود که برده بودمش خانه ی مادربزرگ . یک روز رفتم و دیدم نحشش روی زمین افتاده است ! اولش فک کردم زخمی شده . اما نه ! مرده بود! کشته شده بود! کشته بودش . کی؟ نه ؟ کار مردانه نبود.به دست یک زن کشته شده بود! آه بله مادربزرگ! مادربزرگ کشته بودش!چه کسی باورش را می کرد؟مادربزرگ من، قاتل یک جوجه خروس آینده ی بی گناه! مادربزرگ خودش می گفت خروست تازه جوان بود. کله اش زیادی باد داشت!! برادرم علت قتل را غیرتی شدن خروس جا افتاده اعلام کرده و خاطر نشان کرد که با بریان کردنش پرونده را مختومه اعلام می کند!!!!!! بعد از ظهرش از غصه خوابم نمی برد تا جایی که تا غروب خوابیدم !!! و این است سرنوشت جوجه هایی که زیر دست من تا مرز خروس شدن پیش رفتند ! اما هیچ وقت خروس نشدند!
پ.ن۱:از این پس نظرات وبلاگم فعال خواهد بود .
یکیشان خیلی پررو بود . لانه ی به آن قشنگی داشت اما می خواست در خانه زندگی کند!!حالا این هیچ بی یالله هم آقا می آمد توی خانه و سرک می کشید. هرچه باشد خروس آینده بود دیگر!!
درست نبود بیاید توی خانه . بعضی وقت ها آمدن به یک طرف،خرابکاری هم یک طرف دیگر.
اصلاً خودش سند قتل خود را امضا کرد! همان روزی که آمد تو و جلوی مادربزرگ خودش را خالی کرد ! ![]()
می گفتم. از ترس این مادربزرگ که اعصابش از دست خروس آینده ام خورد شده بود مجبور شدم ببرمش خانه ی آن مادربزرگی که کلی مرغ و یک خروس داشت! حالا دیگر لانه ی پرنده های مادربزرگ 2خروس داشت. یک خروس پیر و یا شاید هم جا افتاده یکی خروس نوجوان و یا شاید هم خروس آینده!!![]()
خروس؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیدار که شدم جوجه فوکولی! کوچکم را دیدم که می چرخد و چرخد .لاغر تر شده بود . عرق کرده بود بس که می چرخید . انگار که می دوید . بهتر است که بگویم می دواندنش! زیر نور چراغ ! چشم هایم را بستم و باز کردم و جوجه ام را روی میز دیدم . جوجه ای که پر نداشت . جوجه ای که سرخ شده بود . بریان شده بود . جوجه ای که هیچ وقت خروس نشد!!![]()

![]()
![]()

امید این دارم که توهینی به کسی نشود . خودم به درک!خواهشا به دیگران توهین نفرمائید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت توسط مظهرگلی
|

به نام خدا سلام . خوبین ؟ این نوشته فک کنیم دهمین مطلبیه که به قصد آپ کردن نوشتم!!! و امیدوارم که سرنوشتی هم چون قبلیای دیگه نداشته باشه!! ۲۸/۳/۸۸ چند روزیه دیوونه شدم! باور کنید!چی؟ بودم؟!شاید! اما الان خودمم فهمیدم! چند وقت پیش تویه مصاحبه ای از قول گلشیفته فرهانی خونده بودم که می گفت چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تو جوب راه برم!! بعضی وقت ها هم این روزا دوس دارم تو خیابون بدو اَم!!روز مادر البته روز که چه عرض کنم شب مادر!!! یعنی روز مادر شبش کاغذ برمی دارم که نقاشی بکشما. می کشم خوب میشه .مداد شمعیامو پیدا نمی کنم .آخه تازه اتاق تکونی کردم!!(من تابستون اتاق تکونی می کنم!! یکی از دفترهای خاطراتمو هم انداختم دور!!! اهههه الان یه برق وحشتناک زد تو آسمون! آخرین دیوونگیم همین الان بود!
البته اگه این مشکلات بلاگفا حل بشه . چند وقتیه هم که نمیتونم عکس آپلود کنم بس که سرعت پایینه! یاده قدیم ندیما بخیر. اعصابم خورده خب!!! خداحافظ بی مقدمه!!!
گفتم عجب آدمیه ها!!
الان خودم دقیقا به همین موضوع فک می کنم!یعنی چی؟ یعنی اینکه چقدر وحشتناک که دیگه نمی تونم تویه جوب راه برم!!
البته کلمه ی دیگه رو باید از این جمله برای من حذف کرد! چون تابه حال تویه جوب !! راه نرفتم! اما چرا!! چند باری بچه بودم مامانم از بس عجله داشته منو انداخت تو جوب!! البته فقط پاهام کثیف شد!!!!!
چقدر وحشتناک که نمی تونم با تصمیم جدی خودم برم بیوفتم تو جوب!!
گاهی گداری هم وقتی بارون میومد. پاهامو می کردم تو چاله چوله های خیابون!!!
مامانم دعوام می کرد .آخه جالب این که همیشه وقتی من پامو می کردم تو چاله چوله در حال رفتن به میهمانی!!بودیم!!!!
(حتما میگید ازهمون موقع ها دیوونه بودی!!!!)![]()
!!!!با دخترخاله ی دیوونه تر از خودم!
دور میدون دوییدیم !!
خیابون خلوت خلوت بود!! من از یه طرف میدون اونم از یه طرف دیگه!! عینهو این دیوونه های زنجیری!!!!!!!!
حالا ندو کی بدو!!!![]()
) خودکار سیاه برمی دارم هرچی که کشیدم خط خطی می کنم و در نتیجه آثار ارزشمند و گرانبهام!!!!!نابود می شوند (به قول شاعر نابود می شود؟ باور نمی کنم!!!)![]()
خاطراتش قدیمی شده بود!
پشیمون شدم! فایده نداشت! ماشین شهرداری ساعت ها بود که از کوچمون رد شده بود!!![]()
صاعقه نزنه نصفم کنه!!
من شعر رپ خیلی کم یا بهتره بگم اصلاً گوش نمی دادم .
اما الان نمی دونم چه حسی بهم گفت که بیامو گوش بدم!!
اونم با صدای زیاد!!
صدارو تا آخر بلند کردم جوری که احساس کردم پرده ی گوشم درحال پاره شدنه !!!
بعد که یه کم از دیوونگیم کاسته شد یا دیوونگیم فروکش کرد!!
صداشو کم کرد و این درست همون موقعی بود که صدای زنگ خونه به گوش رسید و باز کردم و دیدم یک عدد مادر!
موش آب کشیده پشت در شاید دقایقی ایستاده
و خداوند او را با باران این نعمت الهی مورد لطف و رحمت خود قرار داده
. ولی فقط نمی دونم چرا عصبانی می زد مامانم !
بارون که خوبه؟؟![]()
تصمیم دارم هرچی پست این روزا نوشتم ومی نویسم پشت سره هم بذارم تو وبلاگ!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط مظهرگلی
|
