تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

سلام.

امروز اومدم  از87بنویسم . از اولش از وسطش از آخرش ...از خوبیش ،از مهربونیش ...از بدیش ،از خشونتش...

چقدر خوشحال بودم .سال جدید ...

بوم دیری ری بوم دیری ری ری ری ری ری رییی

آغاز سال 1387!

87 اومد....

سال نوآوری !سال شکوفایی!چه سال جالبی!!یه کوه و یه دره!(یه 8 یه 7!!!!)حتما سال خاصیه!!!حتماً قراره اتفاقای خوب بیوفته . حتماً قراره چیزی اختراع کنم!!!!!!به دلم برات!شده اتفاقای خیلی خوبی میوفته!

نکنه ؟؟؟نکنه برخلاف اون چیزی که فکرمی کنم بشه؟؟وای نه خدای من!!!

اگه این طوری بشه!!واویلا واویلا واویلا واویلا!!!!

آره این طوریم شد !نوروز 87 با مردهزارچهره وپیامک از دیار باقی !مثه برق وباد گذشت و ما موندیم وپیک حل نشده و کیف وکتاب ودفتر بغل مدرسه . بهار بود ومستیشو چرت سر کلاس ...

فروردین تموم شد ...مثه یه نسیم خنک لحظه ای ...

اردیبهشت اومد ...کم کم همه فهمیدیم که قراره طوفان بیاد ... اما نمی دونستیم اونقدر شدید ... 7روز از اردیبهشت گذشت ،مادربزرگ رفت بیمارستان ...به امید بازگشت ...رفت ،3روز بعد اومد .اماباز رفت. اما ایندفعه نه پیش دکترا رفت پیش خدا ... مادربزرگ رفت و یه کوله بار خاطره برام گذاشت ...اونم مادربزرگی که بیشترین لحظات زندگیم رو بااون گذرونده بودم .ماتویه یه خونه زندگی می کردیم ...من ازبچگی اینقدر به اون وابسته بودیم که خودش همیشه بهم می گفت دُم!!!!

روزهای اردیبهشت 87با زهرماری تموم گذشت ...هر شب بغض هرشب گریه ...

خرداد ماه اومد . ماه امتحان!روحیم افتضاح بود . اماهرجور شده خوندم ...

25خرداد تابستونمو با سفر شروع کردم .رفتم تهران .همش یاخرید بودم یاخواب!

بعدازاومدن اصلاً حوصله کلاس رفتن نداشتم . قرار بود برم .اما واقعاًحوصله کلاسای گرم وبی امکانات فومن رو نداشتم.

کتابای جلال آل احمد رو از دخترعمم امانت گرفتم و زیرباد کولر راضی وخوشنود از کلاس نرفتن!نشستم و خوندم .

خبر رسید 27تیر باید برم اردوی طرح ولایت . به خیال خوش گذرونی وبخور وبخواب رفتم .چندتاکتابم باخودم بردم که بین خوش گذرونیا اگه وقت بیکاری پیدا کردم بخونم!

27تیر رفتم اردو . فهمیدم که تنها چیز که اونجا به سختی پیدا میشه بخور وبخوابه!روزی2ساعت تمام تو صف غذا و منت برای 5دقیقه خواب بیشتر . 2ساعت خوابیدن در طول شبانه روزوبعضی روزها1ساعت!

2مرداد اومدم . بایه عالمه آموخته از طرح ولایت و درکنارش خاطره های عذاب آورو خنده دار وشیرین!!

از2مرداد تا15مرداد بخوردم وبخفتم(رفتم تو فازگیلکی!!) وکتاب خوندم و اینترنت و این جور چیزا ...

15مرداد عقد خواهرم بود. خوشحال بودم ...خیلی ...اما جای  خالی مادربزرگ پررنگ تر از همیشه حس میشد ...

بعدش ماه رمضون اومد .ازماه رمضون خاطره ای جز فیلماش ندارم!مثل هیچکس،روزحسرت ،بزنگاه ...مثل هیچکس به  اکثر خونواده ها نزدیک بود ...روزحسرت هرروز نوشتنش به فیلمنامش آسیب رسوند...بزنگاه میخواست تعطیل بشه نشد ...خوب تموم شد ...

هفته ی آخر تابستون رو بازرفتم تهران . 10روز موندم وبرگشتم . مدرسه باز شده بود.

مهروآبان وآذر هم اومدند.

29آذر هم اومد . 1سال بزرگتر شدم . هنوز نمی دونم،من مظهر16سال دارم . یا من مظهر17سال؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دی هم اومد و امتحانات شروع شد . 21دی روز تاریخی ای برام بود . چون به خاطر همون چیزایی که براتون قبلا تعریف کردم باعث شد که اشتباه کنم و ازاامتحان تاریخ جابمونم!واسه کمتر کسی این اتفاق پیش میاد . اما6نفر ازمدرسه ی مااون روز اشتباه کردن. معدلم شد 46/19.باید بهترمیشم .کمترین نمرم جغرافی بود که همیشه توش ضعف داشتم .(25/16)

بهمن ماه اومد .ماهواره امیدمون به فضا پرتاب شد. ازسال نوآوری وشکوفایی این اتفاق بعید نبود . 22بهمن 30 سالگی انقلاب اسلامی رو جشن گرفتیم . امامابین همین جشن عده ای هم به عزا نشسته بودند . خانواده  منوچهراحترامی وهمچنین  کسایی که باایشون آشنایی داشتن.

حالا هم که اسفندماهه. 24اسفندماه عروسی خواهرم بود. به سلامتی رفتن سره خونه زندگیشون . ومن هم تقریباًدیگه شدم یکی یدونه!!چون داداشمم بعده عید میره اصفهان ودیگه...!!!

یه سری تصمیمات دارم واسه اتاقم که تاچندوقته دیگه حتماًبه وسیله ی(این قسمت سانسور شد!!!!!!)عملیش می کنم!

 

همین بود همه ی 87!نه میتونم بگم خوب بود نه می تونم بگم بدبود!!

درواقع 87درست مثل اسمش بود!دوچیزمخالف!هم کوه هم دره!که عمیقی درش بیشترازبلندی کوش بود.

همیشه همین طوره خوبی وبدی باهمه.احساس میکنم این بدی هاباعث میشن که ازخوبی هابیشترلذت ببریم.قدرخوبی ها رابدونیم.نمی دونم والله!الله اعلم!

سال خوبی داشته باشید.بازم واسه تبریک عیدمیام.خیالتون جمع!!!!!!

خداحافظ.

          

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت توسط مظهرگلی |

دوستای خوبم سلام.

منوچهر احترامی هم رفت ...

روحش شادویادش گرامی

چندروزی میشود ومن تازه جمعه فهمیدم .

نقطه ی ناراحت کننده تر از رفتنش این بود که همه از اظهار ناراحتی من شگفت زده شده بودند!

واینکه همه می دانستند که ایشان رفته اند و هیچ کس به من خبر نداده بود!!!

همه می گویند که نمی دانستیم می شناختیش!!

یعنی منوچهر احترامی اینقدر ناشناخته بود؟؟چرا؟؟

باخودم می گویم یعنی آنقدر ارزش نداشت که حتی در روزه بزرگداشتش درباره اش بنویسی تاهم همه بدانند که می شناسیش و هم همه بشناسندش که ،حالا بدانند که را ازدست داده اند؟؟

واقعاً...؟؟

راستیتش همیشه به این فکر بودم که درباره اش بنویسم اما هروقت که خواستم نشد ...

به دلایل مختلف...

شاید دلش راضی نبود ... شاید خدا نخواست ...

پورنگ عزیزه بچه ها گل آقا ،حالا دیگر تو تنها نیستی...

هرکسی بادوستان خود بازی می کند ...

حالا می دانم  تو خوشحالی ...

دوستانت همه جمعید ...

آنجا گل آقا هست ،ع.ص.مداده زبان بسته هایمان هم هست... گلستانی هم هست ... همه ی کسانی که به

نشناختمشان ورفتند هم هستند...

واینجا ما بچه ها هم هستیم ...

وزندگی با کاغذهایی که حاصل ذهن و فکر شماست ...

باصفحه های بچه هامن هم بازی،بچه ی بد،حسنی و ...

بااینها زمستونو سر می کنیم...!

شاید روزی هم بازیتان ... !

 

 

می دونم که خیلیها تون به اسمه ایشون رو نمیشناختین ...

به خاطر همین چندتا از داستان های کوتاه قسمت بچه هامن هم بازی مجله بچه ها!گل آقارو براتون می ذارم .

بقیش رو هم اگه خواستید بخونید تو ادامه مطلب برید .

بابابزرگ جرزن

روزجمعه بادایی جان وعمو جان وخاله زهرا رفته بودیم گردش.

من ونیما ومحمود وپسرعمو فرامرز وپسرعمو فرهاد واکبرخاله زهرا ،رفتیم توی سبزه ها فوتبال بازی کردیم .

دایی جان آمد پیش ماو گفت:«بچه ها من هم بازی.»

ماگفتیم :«ماکه زورمان به شمانمی رسد.»

دایی جان گفت:«من توی دروازه می ایستم.»

ماقبول کردیم .

بازی که شروع شد،بابابزرگ ،هی می آمد توی زمین وتوپ راروی هواباعصامی زد.

مامی گفتیم:«بابابزرگ !شمانباید باعصا به توپ ضربه بزنی.»

بابابزرگ می گفت:«من پایم درد می کند ،این عصا یکی ازپاهای من حساب می شود.»

ما می گفتیم:«بابابزرگ تورا به خدا جر زنی نکن.»

بابابزرگ جواب مارا نمی داد و باعصا توپ را روی هوا می زد.

باباآمد پیش ما وگفت:«بچه ها!من هم بازی .»

ماگفتیم :«ماجانداریم.»

باباگفت:«من داور می ایستم.»

ماگفتیم:«به شرطی که هرکسی جرزنی کرد،جریمه اش کنی .»

باباقبول کرد.

ماشوت زدیم ،بابابزرگ آمد وسط زمین وباعصا زد زیر توپ.

باباکارت قرمز نشان بابابزرگ داد و از بازی اخراجش کرد.

بابابزرگ رفت زیر درخت نشست وتاوقتی که خوابش برد،علیه داور شعارهای بدبد می داد.

بچه ها! گل آقا-شماره 239

 

 به یادش فاتحه ای بخوانیم

ادامه مطلب یادتون نره .

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت توسط مظهرگلی |