دوستان خوبم سلام! چند وقتی هست که امتحاناتم تومام اما دوستان بشنوید از یک روز سرد زمستانی و تاریخی من!که فک کنم همه ی شما حتی یک بار هم که شده خوابش رو!!(والبته کابوسش رو!!)حتما دیدید! خب بخونید خاطره ی یک روز تاریخی منو که فک نکنم هیچ وقت فراموشش کنم !تاریخی بود دیگه! دو روز قبل از امتحانات به ما برنامه ی امتحانی دادن .وقتی بچه ها فرصت درس تاریخ ایران و جهان و دیدن گفتن که وقتش خیلی کمه و ما هم این رو با مدیرمون درمیان گذاشتیم!!(چرا اینقدر این طوری شد!!)مدیرمون هم گفت که یک فکری می کنم!! زنگ آخر بود و ماتو کلاس اقتصاد بودیم که مدیرمون اومدو گفت که بچه ها موافقید درس آمار و که بعداز تاریخه حذف کنیم و بیاریمش پنج شنبه ؟؟اینطوری دیگه وقت بیشتری هم براتون می مونه! من اولین نفری بودم که موافقت کردم و بچه ها هم راضی شدن . برای بچه ها زیاد مهم نبود . زیاد عکس العمل نشون ندادن !!!ولی من و یه چن نفری خیلی خوشحال شدیم!!خلاصه روزها گذشت و به تاسوعا و عاشورا رسیدیم . سه شنبه و چهارشنبه .تو این روزا رفتم هیات . تو هیات از یکی از دوستم فروغ که یه مدرسه ی دیگس پرسیدم چن شنبه امتحان دارین ؟ گفت شنبه!گفتم سوسو!!!!ما یکشنبه داریم!مرجان که همکلاسیمه داشت مارو نگاه می کرد . هیچی نگفت! من پنج شنبه که صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس درس خونیت بهم دست داد و نشستم و دو درس تاریخ خوندم!اولش خواستم 6درس بخونم و فرداش 7درس دیگه و شنبه دوره کنم . اما برامون مهمون اومد و دیگه نتونستم بخونم. فرداش یعنی جمعه 4درس دیگه خوندم و 7درس موند که گذاشتم برای فرداش !! صبح شنبه ساعت 10 با صدای بسته شدن بیدار شدم . بعدشم تلفنمون زنگ خورد. رفتم تلفن رو برداشتم . خواهرم بود .گفت مظهرمگه امتحان نداری؟گفتم نه فردا دارم گفت فک کردم خواب موندی!(صبحای امتحان من زود بیدار می شم و برق اتاقم روشنه شوهرخواهرم داشته می رفته سره کار دیده برقه اتاق خاموشه فک کرده بود خواب موندم زنگ زده بود از خواهر بپرسه که مگه من امتحان ندارم!!) رفتم کتاب تاریخمو باز کنم که دیدم کامپیوتر بهم چشمک می زنه!گفتم خب این درسای آخرو که همه رو بلدم برم یه سری هم به کامنت باکسم!!بزنم! طبق روالی که اگر سر نزنی بهت سرنمی زنن فقط سه چهارتا دونه نظر داشتم!البته خوب یادم نیست . شایدکمتر یا شایدم بیشتر! ساعت حدود ده ونیم بود که گفتم مظهر پاشو برو درستو بخون .وگرنه شب باید بیدار بمونی! کتابمو از روی میز برداشتم و یه پتو انداختم روم (مدل معمول درس خواندن من!!)وبه تخت تکیه دادم و درس سیزده رو باز کردم!گفت وااای خدا حالا کی می خواد این درس 13رو بخونه آخه!(این درسو آخرین جلسه معلممون دااد و نخونده بودیم)تو این فکرا بودم که بازم تلفن زنگ زد. اعصابم خورد شد گفتم حالا ببین می ذارن درسمونو!!!!بخونیم! تلفنو برداشتم . یه خانومی هی از پشته تلفن داد می زد الوووو الوووو . یه خورده جایی که بود شلوغ به نظر می رسید . حوصله نداشتم می خواستم قطع کنم که صدامو شنید . گفت خانوم سلام . شناختمش . ناظممون بود.گفت شما خونه ای!!!!!(زنگ زده خونه می گه خونه ای!)گفتم بله . گفت شما چرا نمیای امتحان بدی . منم خندیدم و گفتم خانوم فردا امتحان داریم !!گفت چی چی رو فردا امتحان داریم بیا امتحانتو بده همه اومدن! گفتم خانوم جدی می گید؟(هنوز من تو حال و هوای خندیدن بودم وفک می کردم داره منو دست می ندازه!!!!یعنی فک کردم واسه کارای تحقیقیم زنگ زده الکی میخواد شوخی کنه!!)گفت مگه من باشما شوخی دارم. بچه ها همه اومدن . (اینجا بود که شستم!!!خبردار شد!!)گفتم خا...نووووممم.جدی می گید. گفت آره بابا همه اومدن دارن امتحان می دن . مگه مرجان دوستت نیست؟گفت چرا . گف اون اومده داره امتحان می ده . مگه تو تعطیلات همدیگرو ندیدید؟گفتم چرا دیدیم ولی آخه... من تو حالت بهت به سر می بردم و ناظممون همین طور داشت حرف می زد . گفت شما چرا نیومدی ؟منم همون ماجرای حذف امتحانو با صدای لرزیده براش تعریف کردم . اونم گفت پس برای همینه از کلاسه شما چند نفر نیومدن.(اول که گفت همه اومدن فقط تو نیومدی!)چه واسه خودشو ن رفتن قانون وضع کردن!!! حالا بیا امتحانتو بده!!گفتم خانوم چی چی رو امتحان بدم من هیچی نخوندم! گفت هیچی نخوندی پس تو این تعطیلات چی کار کردی ؟گفتم خانوم 6درس خوندم . گفت خب همونو بیا بده !!!!گفت خب پس نمره ی ترم 2رو برات می ذاریم!! تلفن قطع شد و من زار زار گریه می کردم و تویه دفتر خاطراتم خاطره می نوشتم! جالب بود نه؟؟ نگفتم واسه همتون تو خواب پیش اومده . اصلاً الانم که بهش فک می کنم همش احساس می کنم یه رویا بیشتر نیست . اما بعد که بیشتر فک می کنم می بینم نه واقعیته! جالب تر اینکه من همون شب هم کابوس جاموندن از امتحان رو دیده بودم! ماچند نفری که از امتحان جاموندیم 3نفرمون باهم تقریبا دوستیم . یکی از اونا که اسمش ساراست یه دخترخاله داره که سال سومه . ماباسال سوما امتحانامون یه روزه . دخترخالش گفته بود که شنبه امتحان دارن وسارا که دلش به شک افتاده بود زنگ زده بود واسه اون یکی جامونده یعنی متین !!متینم شماره ی منو داده بود به سارا که واسم زنگ بزنه ببینه شنبه امتحان داریم یا یکشنبه! ولی بعد یه اتفاقی افتاده بود که زنگ نزده بود . و بااینکه برام زنگ نزده بود هم اون دوتا هم من جامونده بودیم!! بابام می گه باید می رفتی امتحان می دادی !ابومسلم خراسانی(فعلا!که چیزی درباره ی ابومسلم نخوندیم) هم دیگه کار داره !فرمانروای بدن !!!(اینو همیشه بابام میگه یادم نیس برای چی !!) مامانمم می گفت باید می رفتی .خراباتی !هم می گه باید می دادی 10که می شدی! ازکجا معلوم آخه که همون چیزایی که یاد گرفته بودمو درست می نوشتم؟؟ نمی دونم والله! شبش این ماجرا رو برای دخترعمم که تهرانه تعریف کردم. اونم واسه شوهرش تعریف کرده بودو کلی منو مسخره کرده بودن!! صبحش شوهردخترعمم رفته بود دانشگاه امتحان بده که می بینه بلهههه!!امتحانو اشتباهی خونده!!!!امتحان که نتونسته بود بده می ره واسه خودش کباب می خوره!!!!!!!!!!! می بینی تورو خدا یه عده گریه می کنن غش میارن!!!!!!!!!!(قابل توجه هنگامه که میگه اصطلاحات گیلکی به کار می برم!!)یکی اینقدر ریلکس! خداچقدر این آدما رو متفاوت آفریده!! دخترعمم می گفت وای مظهر این بدترین اتفاقی بود که می تونست برات بیوفته!! واسه سارا زنگ نزده بودن سارا می گفت واسه من اگه زنگ می زدن از ترس می رفتم!! فک کنم هرکی جای من بود گریه که سهله خون گریه می کرد!البته من اول گریم نگرفته بودا بعداز ناظممون مرجان زنگ زد که رسیده بود خونه من تاصدای تلفنو شمیدم اعصابم تحریک شد شروع کردم به گریه کردن! آرزو می کنم واسه همتون این اتفاق بیفته چون نمی دونین چه کیفی داره بهت زدگیش! بازم امتحانات من تموم شد و طومار نویسیم شروع!! راستی اینارو هم ببینین! خوابهای دانشجویی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خداحافظ
!!!!(قابل توجه مرجان!)شده.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت توسط مظهرگلی
|
