تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

سلام

خوبین؟

نمازروزتون قبول باشه.

شمارونمی دونم ولی من تمام روزهای سال روبرای اومدن ماه رمضون لحظه شماری میکنم.

درسته که مثه برق وبادمی گذره ولی حالی داره ها...

نه؟

خیلی خوبه این روزا،خیلی ...

خودتون دیگه می دونید...

حال وهوای افطاری وسحری روکه دیگه نگو...

من همیشه برای چیدن سفره ی افطار داوطلبم!اما بعدشو دیگه مسئولیت روبه مادرم واگذارمی کنم!

 

راستی یه خاطره ی خطرناک دیگه هم یادم اومد!

همون دهمیه!

دوم راهنمایی بودیم اوایل سال .زبان(انگلیسی)داشتیم .معلم انگلیسی خیلی منو دوس داشت!(حالا این چه ربطی به حرفی که میخوام بزنم داره نمی دونم!!!)همش میگفت خیلی دختره بی شیله پیله ای هستی!!همه حرف می زنن جزتوهمه نمره کم می گیرن  جزتو!!آخه توکلاسش همه حرف می زدن الامن!!(ازمن بعیدبود؟)نه باباازمنم البته بعیدم نبود!اینقدرمرموزانه حرف میزنم که اصولاًهیچ کی نباید بفهمه!!

یه چیزاین وسط بگم امسال (همون پارسالومیگم!!)آخرای سال یه روزمعلم عربیمون گفت که چرااینقدرحرف میزنید!!یه خورده گوش بدید!من همون لحظه درس همون لحظه داشتم درگوش بهارحرفای خنده دار می زدم!!ودرهمین حین میخندیدیم کلی!!که معلممون بینه حرفاش گفت یه خورده ازمائده یادبگیرید(یکی ازبچه های ساکت کلاس)دوسه نفری روگفت بعد منم گفت!!!من داشتم شاخ درمیاوردم؟!!!

ازموضوع اصلی خارج شدیم .معلم انگلیسی داشت املاپاتخته می گرفت ازاونایی که درسشون ضعیف بود.به بچه های دیگه هم گفت که بنویسین درست یادم نیس که چه اتفاقی افتاد!ولی یادمه دوستم فروغ که اون موقع هافقط هم تختیم بودوبس وشاگردزرنگ کلاس بود(وهست)اون همیشه دنبال بازی گوشی وحرف زدن توکلاس بود(ونیست)و معلممونم که خوشش نمی اومد ازاین جوردانش آموزا!

خلاصه چراامروز این جوری مینویسم نمی دونم!!این فروغه داشت باگونیا ورقارو الکی الکی نصف می کرد!منم که کنارش نشسته بودم وسرم پایین بود.این بچه درس خونارو دیدی؟؟توکلاس جم نمیخورن؟؟

سرشونو از کتاب دفترشون بلندنمی کنن؟همون طوری!!!! یک دفعه یک لحظه خواستم سرمو بگیرم بالا!دیدیم یه چیزشبیه هواپیما داره میادبه طرفم!!به طرف چشمم!

بله درسته!گونیای فروغ بود!درست خورد بقل چشمم ،کناره بینیم!همون جایی که یه رگ سبزداره؟!!

خلاصه تاگونیای خورد به چشم دستمو گرفت همون نقطه که دردگرفته بود!فروغ گفت:وای!منم گفتم وای!

همه مارونگاه کردن!

گفتم اشکال نداره بابا!!دسته چپمو گذاشتم رودفترم بادست راست شروع کردم به نوشتن!

احساس کردم رودماغم یه چیزی می بینم!دسته چپمو کشیدم ازرو دفتر دفترم خونی شد(البته اندازه دوسه قطره بود)گفتم وااای خووون!

همه نگام کردن!معلممون گفت بروبشور!بدوبدو!یکی هم دنبالم فرستاد!خلاصه رفتم بشورم مگه بندمیومد!دستامم می لرزیدازترس!میترامیگفت مظهرررچرادستت می لرزه !!

ماجرایی بود!!

 

 

راستی فیلم شبکه یکو می بینید؟

روزحسرت(خوابزده)؟؟

خیلی جالبه.بقیه  هاهم خوبن.من ماموربدرقه رونمی بینم. حتی یه قسمتشم ندیدم!نمی دونم چرا؟

شایدبه جزرضویان بازیگراش برام جالب نیستن!

روزحسرت خیلی ولی جالبه.ازهمون روزاول منو دچاریه حسه دیگه ای کرد !!!همش دارم بهش فکرمی کنم!!(به قول مهران غفوریان مردم کسایی رودوس دارن که بااحساساتشون بازی می کنن!!)

آخه معصومه مرد!!دلم سوخت براش!خیلی!

چقدراون روزی که مهراوه شریفی نیا(اسمش توفیلم یادم رفته؟؟)داشت خواب میدیدکه داره خودکشی میکنه دوس داشتم هولش بدم!!

ولی من به مسعودحق می دم که بره یه زن دیگه پنهانی بگیره!!چون زن که خب حق داشت بگیره چون زنش ازاوله زندگی اون جوری بود!پنهانی هم بایدمی گرفت چون بازم زنش اون جوری بود خب گناه داشت!!

شماچی حق میدید؟؟

 

 

تویه بزنگاه هم ازاون بچه هه خیلی خوشم میاد.خیلی بلاست!عینه بچگیای خودمه!همون موقع ها که ازپروریه زیاد!!داییم بهم میگفت کلانتر!!

مخصوصاًاون روزی که می گفت فرزانه به من گفته بروبراعروسکت پاستیل بخر؟!

منم همین طوری بودم!!!باورکنید!هیچ کی بهم هیچی نمیگفتا!یه دعوای کوچولوکه می کردنم فوری میرفتم میگفتم:مامان این به من گفت گاو!!!بیچاره اوناهم شگفت زده می شدن!!!گردنشون میوفتادم!!!

 

 

 

این مثل هیچ کسم که دیگه باآهنگش دله منوبردهههههه.

همون طورکه همه فهمیدیدوازموسیقی های وبلاگم پیداست !خیلی باصدای خواجه امیری وموسیقی هاش حال می کنم!وهمچین شعرای زیبای دکتریداللهی.

وای که چقدردلم میخواداین داماده روخفش کنم!!

 

خلاصه خودمونیماهرسال یه جوری ماروبه این سریالا سرگرم به قول خودشون ،سرگردون به قول خودم می کنن!!

پارسال باالیاس وحاج یونس

امسالم بااینا...

 

وخلاصه تراینکه شرمنده من نمی تونم کم بنویسم!!

 

طاعات قبول .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی |

سلام

خيلي وقت بودکه می خواستم اتفاقاتی که تودوران کودکی برام افتاده و البته ازدست پاچلفتگیم !!!بوده روبنویسم که دیدم شایدباورتون نشه!!!!ولی ملیکامنو به یه بازیه این چنینی دعوت کرده!!

من که ازبازی فراریم!این روزاراه به راه به بازی دعوت میشم!!

خب بگذریم بریم سره اتفاقات که تواین بازی به عنوان اتفاقات خطرات ازاون یادمیشه!!

1

4،5ساله بودم.جمعه بودو ماهم مثه همیشه خانوادگی رفته بودیم ماسوله .امااون بارنهاررفته بودیم وتاخوده ماسوله نرفتیم.عموم ایناگفتن که بین راه کناررودخونه غذابخوریم. همه وسایلو آوردن وگذاشتن روزیرانداز. یادم نیست که چه اتفاقی افتاد که یه استکان شکست !همه داشتیم غذامی خوردیم . عموم پاشد مثله همیشه حرفای خنده دارزد واستکان وگرفت وازرودخونه فاصله گرفت وباحالت تیراندازی!استکانو پرت کرد به طرف رودخونه!!!!!!!!!!

بعده ناهار همه بچه هاافتادن تو رودخونه!من چون خیلی کوچیک بودم هم ترسیدم هم مامانمم زیادمایل نبودکه برم .به خاطره همون کنارشون واستادم. همه خانوماداشتن ظرف می شستن توآب رودخونه!!!!واصلاً حواسشون به من نبود! آب خیلی زلال بود!یه سنگ بود خیلی خوشگل بود!من پامو کردم توآب تاسنگو باپام لمس کنم! خیلی بهم کیف داد!آخه پام روش سرُمی خورد!خلاصه 5دقیقه پامو روش مالیدم . یه دفعه یه حسی تمام بدنمو گرفت!دیدم آب زیرپام داره قرمز میشه!! مامانم که کنارم نشسته بودوبرگشته بوداون ور وهم داشت ظرف میشست بااون آب!!!!هم سخت مشغول حرف زدن بود ،زدم پشتش امابازم برنگشت هی زدم پشتش دیدم برنمی گرده!یه خورده دوباره زیرپامو نگاه کردم!دوباره آروم گفتم مامان!بازم برنگشت!گفتم مامااااان!برگشت گفت!چیهههه چیییی؟؟!!!!!!!!!!!!!خیلی عصبانی شده بود!وسطه حرفش صداش کرده بودم!!!(من اصولاًعادت داشتم!!!)اشاره کردم به آب زیرپام که کم کم داشت یه دایره ی بزرگ قرمزتبدیل میشد!!!

یه دفعه مامانم داد زد خاکهههههه میسرررررررررررررررررررررر!!!!!!!!(خاک برسرم!!!!)

مظهرپاخون بمههههه!!!!!!!!!!( مظهر پاش خون اومده!)

فوری منو کشیدن ازآب بیرون! البته با زور !دلم می خواست بمونم قرمز شدن تدریجی آبو ببینم!!!!!

خلاصه مامانم داد میزد ومی گفت!اخه یه خرده زودترنمی تونستی بگی!!

منم دیگه تازه وقتی دادوفریادا رو دیدم گریم گرفت!!!!!!!

اون موقع بیمارستان درست روبه روی خونمون بودو نمی دونم چقدرطول کشید تارسیدیم ولی خیلی طول کشید!قبلنااین قدرطول نمی کشید!!رسیدیم ونمی دونم چقدرپام بخیه خورد!!ولی هنوز جاش هست!

 

 

چون خاطره اول طولانی شد بقیه روکم می نویسم.

2

قبلنا این جایی که الان خونه ساختیم باغ بود.یعنی خونه ی مادربزرگم جلو بودپشتش یه باغ بزرگ .بعدحدود2سال توش خرگوش داشتیم .اولش دوتابودن بعدکم کم اونقدرزیادشدن که نگو حدود60،70تا!!چون تویه هربارتولیدمثل یه عالمه بچه میاوردن!!خیلی باحال بودن!یادمه گوشاشونو می کشیدم جیغ می زدن!!ازپدرخرگوش خیلی خوشم میومد!!اولین روزا یه بار یکی ازانگشتامو(همون انگشت درازه!!)انداختم تولونشون گازگرفت!که هنوزم جاش هست!!

3

بعدیه بارمامانم داشت زیرلونه ی خرگوشارو می شست.من داشتم رو دره لونشون تاب بازی می کردم!!!!خیلی کیف می داد!یدفعه تاب بازیم اوج گرفت! ازپشت ترقی افتادم باکله پایین!!

بازم مامانم همون کلمه ی معروف رو گفت!( خاکهههههه میسرررررررررررررررررررررر!!!!!!!!)

بعدرفتیم بیمارستان وبخیه کردن!اینو نمی دونم جاش هست یانه!ولی اثراتشو که شمابهتر می دونید که هست یانه!(عقب ماندگی ذهنی رومی گم!!!!!!!!!)

4

خونه ی عمم تاب داشتن .ماهمیشه می رفتیم اونجاتاب بازی!(آخه همسایه ایم)اونقدر همدیگروهول میدادیم که پامون می خورد به سقف!باور کنید!البته من نه اونایی که لنگشون درازبود ونمی دونم واقعاخجالت نمی کشیدن بااون لنگشون تاب بازی هم می کردن؟؟؟!!

ازجمله داداشم!که البته سنیم نداشت من 5سالم بوداون 11سالش بود. بعدش یه شب منو داداشم سره تاب بازی دعوامون شد!آخه نشسته بوددیگه خیال نداشت به قول بابام پستشو تحویل بده!!

بعد من هی التماس کردم که پاشو من بشینم!پانمیشد! منم رفتم به عمم بگم بلندش کنه!تاداشتم می رفتم دمپایی شوهرعمم پوشیده بودم!!خب مسلماً10،20شماره ای واسم بزرگ بود!تاداشتم درمیاوردم سرخوردم افتادم!سرم خورد به پله ها! پاشدم باحرص درحالی که دستمو جلو پیشونیم گرفته بودم بگم که داداشم نمیذاره من تاب بازی کنم  واینکه افتادم وپیشونیم دردگرفت واینا!

عمم گفت اوخهههه!!!ببینم که !شوهرعمم گفت خون سفید اومده! تادستموبرداشتم باامواجی ازخون قرمز مواجه شدن وبازهم همون خاکههه میسررررررررررر!!!!وبیمارستان و بخیه زیرابروهام !!

5

کلاس اول دبستان بودم!کتونی تازه خریده بودم.همش باخودم می گفتم وای خداامشب کی تموم میشه من فردابااین کتونی خوشگل برم مدرسه!!اون شب مهمون داشتیم همه خانواده ی پدریم بودن. بابچه هاداشتیم تو اتاق بازی می کردیم . من خیلی کوچیک بودم .دخترعموم که حدود7سال ازم بزگتره اون بهم گفت که مظهرنرو تودستو پاشون میوفتیااا!من گوش ندادم رفتم وسط بازی!چشم بستنی بود!اینکه چشمه یکی رومی بستیم اون باید باچشمو بسته یکی رومیزد!!!!!(یادتونه این شعره؟؟)

خلاصه پسرعمم که خیلی چاق وتپل مپلی بودو دوسال ازمن بزگتر چشمه اونو بستیم.یدفعه من افتادم تااومدم پاشم،منو گرفت نشست روم!!!!!!!!!فک کرده بود دادشمو گرفته!!!!

نفسم رفت!اصلاًپامو تکون نمی تونستم بدم! اصلاًکج شده بود!فرداییش شوهرعممم(بابای همون پسرعمم)که حسابداربیمارستان صومعه سرابود منو به همراه عمم برداونجا!حالا یه چیزاین وسط بگم توراه توتاکسی نشسته بودیم داشتیم می رفتیم این خانومه هم کناره عمم نشسته بود.گفت بچتونه؟عمم گفت نه برادرزادمه .خانومه گفت:آخههه اَنه چیسه؟ایشالله خدااَنه شفابَدَهه!!!!عمم گفت بیچاره بچه مگه چشه پاش به احتمال زیاد ضرب دیده دیگه!!!!همین مونده بود منو معلول کرد دیگه خانومه!!! گرچه واقعاًظاهره پام غلط اندازبود!عینه معلولابودم!!!!خلاصه دکتراپامو دیدن گفت ضرب دیده وآتل گچی بستمو تانه روز می خواستم برم مدرسه یه پاکفش می پوشیدم یه پانمی پوشیدم!

دهمین روزکه شد بالاخره آرزو به دل نموندم کتونیم روپوشیدم.ولی چقدرانتظارواقعاًسخت بود!اونقدرواسه پام ناراحت نبودم که واسه کفشم بودم!!

 

6

یه بارداشتیم ازخونه ی همین عمم باداداشم میومدیم.من جلوی دوچرخه داداشم نشسته بودم. سربالایی بود.یهوپام گیرکردتوچرخ دوچرخه!!هی می گفتم آی آییییییییی!حرفه دیگه ای نمی تونستم بزنم!داداشم گفت چی شده؟؟گفتم نگه دار پاااممم پاااممم!! خلاصه به جای هموار رسیدیم. داداشم نگه داشت منو آورد پایین پام همه خونین ومالین بود .دیگه گفتم من سوارنمیشم!!پیاده تاخونه اومدیم .البته خونه ی این عمم نزدیکه به ما.اومدیم خونه ومامانم گفت نه بخیه ای نیست وپاموشست وگفت:همیشه توباید یه بلایی سره خودت بیاری دیگههه!!!

 

7

دیگه خونمونوساخته بودیم .البته هنوزتموم نشده بود .کلاس سوم دبستان بویم .تویه راهروی بین خونه ی خودمون ومادربزرگم منو داداشم داشتیم دوئل بازی می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!داداشم یادم نمیاد چی دستش بود!ولی من یادمه بطری شیشه ای آبلیمو که البته هیچی توش نبود دستم بود.

داداشم هی میومد جلو من می رفتم عقب!یه بلوک پشت سرم بودکه دیده بودم. هیم برمی گشتم نگاش می کردم!امایه لحظه حواسم پرت شدو شترق!!ازپشت پام گیرکرد به بولکو افتادم همه دستم خونی بود!!مخصوصاًیکی ازانگشتام!!

8

کلاس سوم دبستان بودم.وسط هال خونمون داداشم بازم حس کشتی گیریش گل کرده بودو اصرارمی کرد که بیاکشتی بگیریم!!منم قبول کردم!موقع امتحان ترم دوم بود.می دونید که آدم ناخواسته میره به طرف کارایی به جزدرس!!خلاصه داداشم شروع کردو منم که هیچی بلدنبودم!هی به من می گفت این جوری کن اون جورکن!تونباید این طوری ضعیف باشی وقتی که من این طوری می کنم توباید فلان کارو کنی و...!بعد هی منو می گرفت خاک می کرد!دوباره!یدفعه مثل همیشه یه اتفاق دیگه!4تاانگشتام زیرپاش موند و...!!مامانم ایناخونه بودن ولی کسی مارو نمی دید!فوری دستمو گرفت برد زیرآب داغ!!

گفت خوب شدی ؟؟گفتم:نه!!گفت توروخدا به هیچکی نگو!!من نمی دونم چرااینقدر حرف گوش کن شدم! چندساعت بعدخالم زنگ زددیدبی حالم گفت چی شده؟خواب بودی؟گفتم نه بابا!دستم تابه حال مونده بودلای در! (البته دروغ نگفتم همون روزمونده بود، ولی همون لحظه خوب شد!)

فرداییش عمم اومده بودخونه ی ما نمی دونم چی شدکه دستمو دید و...!!وای به قول خدابیامرز مادربزرگ شورومحشرگرفت!باعمم ومامانم رفتیم دکتر.خیلی دکترش خوب بود.2تاازانگشتاموگچ گرفتم!

البته باز نشکسته بود ضرب دیده بود.که به نظرم هیچ فایده ای نداشت چون می خواستم برم حموم درمیاوردم!!!!!!!

 

9

اولین روزی بود که رفته بودم مدرسه.معلممون خیلی خوب بود.خیلی خوشم اومده بود!به خاطره همین وقتی اومدم خونه مامانم بعدازظهری بودومی خواست بره مدرسه می گفتم که منم می خوام باهات بیام!مامانم می گفت نمیشه ومن نمی تونم توروباخودم ببرم !ولی من چون زیادی ازمدرسه خوشم اومده بود،دوست داشتم برم!!خلاصه اینقدرگریه کردم که دیگه نایی نداشتم امابازم مامانم راضی نمیشد که منو باخودش ببره!عصبانی شدم وگفتم تومنو نبری من ازخونه می رم!!! می گفتم تواصلاً منودوس نداری!هرچی مامانم می گفت که توبایدبمونی خونه غذابخورییی ،استراحت کنیییی.من باید برم بعدازمدرسه خرییییید .امامن اصلاًگوشم به این حرفابدهکارنبود!!!!!(درس گفتم؟؟!!)

خلاصه مامانم نمی دونم چی روجاگذاشته بودکه رفت بالا! منم فکره فرار به سرم زد!همون چیزی که مامانمو بهش تهدید کرده بودم!!!باخودم گفتم میرم خونه مادربزرگم اینازندگی می کنم!!کافی شاپ بابابزرگم!!!!!(قهوه خونه رو می گم!!!)نزدیک بود یعنی اصلاًخیابون نداشت .همه کوچه هارو دویییدم به مغازه بابابزرگم ک رسیدم گریم گرفت!!فکرمی کردم دیگه راه برگشتی نیست!پدرومادرم دیگه منو دوس ندارن چون ازخونه فرارکردم!!!!جلو دره مغازه واستادم گریه کردم یکی منودید بردتومغازه بابابزرگم گفت که این نوه ی منو اینا.بعدازیه آقاهه خواست تامنو ببره خونه.توراه مامانمو دیدم !وپریدم توبغلش !!!

بعدش فهمیدم مامانم اصلاًنمی دونسته من ازخونه فرارکردم!دیده بودمن پایین نیستم گفته بود حتمارفتم بالا!!خونه که رسیدم دیدم بقیه هم نمی دونن که من فرارکردم!!فکرکرده بودن بامامانم رفتم بیرون!!

چقدرواقعاًمن براشون مهم بودم!!!!!!!

 

 

 

دیگه یادم نمیاد!!!!!!

 

ادامه دهنگان:

پونه

مرجان

 

دیگه نمی دونم کیو باید دعوت کنم!

 

نمازروزتون قوبیل!!!(قبول به زبان گیلکی اصل!!)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی |

دوستان گلم!سلام!خوبین؟ بعدازچندروز!اومدم! می بینمکه ماه رمضون اومده و...!

یاده سریالا بخیر!چندروز پیش داشتم توکامپیوترم گشتو گذارمی کردم!که دیدم یه پست برای وبلاگم نوشتم اما وقت نشده که تویه وبلاگ قرار بدم!مربوط می شد به عیدفطرپارسال!راجع به ماه رمضون نوشته بودم!راجع به الیاس راجع به رز!حاج یونس فتوحی! غزاله وشوهرش! و...

بگذریم من خوابم میاد الان!

دوباره من به یه بازی دعوت شدم!باورتون میشه!چیزی که همیشه ازش واهمه داشتم ودارم!!!

اما خب دیگه ...همش تواین فکرم که کی این بازیارو اختراع می کنه!!!!!!!!!!(عجب هوش بالایی داره!!)

واینکه جزء احتمالاتم اینه که!!به اسمه بازی می خواسته بدونه اون کسی رو که به بازی دعوت می کنه چه خصوصیاتی داره!ازشغلی که خودش داره خوشش میاد یانه!!!و...!!!!!!بعد همین طوری بازی ادامه پیدامی کنه ومی رسه به دست دوستان ودوستان هم مارودعوت می کنن و...!!!!!

عجب فکری کردم نه!!!

واقعاً خجالت داره!!!نه؟؟بازیه دیگه!

فاطیمابهارمست عزیز که خیلی دوسش دارم منو به این بازی دعوت کرده .

اصلاًیکی ازدلایلی هم که باعث شد من این بازی روادامه بدم همینه!دعوت فاطیمارو که نمیشه رد کرد .

 هیچی روباتاب بازی عوض نمی کنم اما...

خب

شغل هایی که دوست دارم .

 

1-روانشناسي(یاروان پزشکی ویاروانکاوی)

2-نویسندگی

3-کارهای هنری(مثل نقاشی وکاریکاتورو...)

4-جراحی قلب

5-انیمیشن سازی

 

 

البته بازم هستا!!

 

شغل هایی که دوست ندارم

 

1-دامپزشکی

2-تعمیرات لوازم خانگی!!!

3-تکدی گری!

4-سیاستمدار

5-منتقد

 

کلی فکرکردم تادوست ندارما یادم بیاد!

می دونید دلیلش چیه!!چندوقته دارم راجع به این فکرمی کنم که چرا من دوست ندارم هام خیلی کمه! مثلاًازجلویه یه مغازه ای داریم رد می شیم دوستام می گن اهههه این لباسه عجب ضااااایعس!درحالی که من فکرمی کنم اصلاًضایع نیست!!!ولی می گم آره خیلی!!!یعنی تقریباخیلی کم پیش میادازچیزی بدم بیاد !یابهتره بگم راجع چیزی خیلی بایدفکرکنم تاببینم بدم میاد یانه؟؟!!!

همین چندروزه پیش داشتیم ازجلویه مغازه رد می شدیم که تازه واشده بود .خواهرم گفت عجب دکوره بدی چیده!!من که سه چهار روز اون ور رد شده بودم فقط به محتویات درونش (ادکلن وشامپوهاو...)نگاه کرده بودم!!یه چندلحظه که نگاه کردم گفتم آره باباچقدربدچیده بودن همه کناره هم عین قطار!!!

نمی دونم تازه این طوری شدم یاازقدیماهم این طوری بودم!!

 

بگذریم بقیه سوالا چقدرواقعامن حرف می زنم!

تقریباتوهمه ی پوستام سه نفرباید بهم بگن این طومارچیه نوشتی!!!

 

 

۱ ـ دوست داری در آینده چی کاره شی ؟

روانشناس،نویسنده

۲ ـ خواهر یا برادری داری ؟

1خواهرکه9سال ویک برادرکه 6سال ازم بزرگ ترن.

3-به چند زبان زنده ی دنیا میتونی حرف بزنی؟

فارسی !!انگلیسی(البته very very a little!!!)

والبته گویش گیلکی!

4-من چه جور دختری هستم؟

 

نمی دونم منظور خودمم یافاطیما!

خودم دخترخجالتی .البته آب ندارم وگرنه شناگرماهریم!!!(پاش برسه ازحقم به خوبی دفاع می کنم)وازصدتاپرو ام پروترم!!!انتقام گیر هم هستم! پاستوریزه هم خیلی زیاد!اعتمادبه نفس متوسطه روبه پایین!،عصبانی ومهربون

 

وفاطیما :اعتمادبه نفس فوق العاده بالا، جسور ، احساساتی، مودب ،بااستعداد ومحترم  

1.چه غذایی رو خیلی دوست داری ؟

خيلي چیزاهستن اما ازهمه بیشترکباب!(کباب ترش)

 

2.برای مسافرت کجا رو خیلی دوست داری ؟

مشهد ،مکه ،مناطق جنگی

 

خب حالاادامه دهندگان راه من!

1-ملیکا

2-نرگس

3-کوثر

4-ایرسا

5-فهیمه

 

راستی ادامه هم ندادید چه بهتر!!(اینوگفتم ادامه ندادن ضایع نشم!!!)

 

خب من دیگه رفتم .

یه چندتایی ازخاطرات روزهای مدرسه رو نوشتم .به زودی می ذارم .

قربون همتون.

نمازروزهاتون قبول .

ماروهم دعاکنید.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی |


پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت: 13:12 توسط:بهار
سلام مظهر جوووووووووووووووننننننننممم خوبی جیگر؟؟

مظهر آهنگ وبت منو یاد روزهای سال اول دبیرستان روزهای مدرسمون میندازه

دلم واسه اون روزا تنگولیده

واسه نشستن رو میز پینگ پنگ و نقاشی کشیدن سر زنگ دادگر و داد زدن خانم

کریمی وقتی خمیازه می کشیدمدرس دادن های تاریخی خانم آرانی و

حرفهاش در مورد شوهرشنصیحتای خانم محمدی

پرسیدن های زیست و خدا خدا کردنمون که ازمون نپرسن

زنگ ورزش افتادن منو مرجانزنگ های خانم اقدام زنگهای خانم

صفرپور یادته در مورد مجسمه ای که مهدیه واسه شقااا خریده بود چی گفت؟؟!!

آفرین گفتنای خانم صمدی

زنگ محبوب ریاضی تکمیلی و معلم محبوب ما خانم میرزا قاسمی

من که بلاخره نفهمیدم پور میرزا بود یا میرزاپور

زنگ های مزخرف برنامه ریزیبوت گفتنای خانم حق شنو

از همه و همه مهمتر زنگ های خانم عرفانی

یادش بخیر

حالا من چرا اینقدر تریپ احساسی ور داشتم یه لحظه جو منو گرفت

مدرسه سیخی چنده بابا؟؟؟تازه چیزی نمونده شروع بشه و ما از کلهء سحر بیدار شیمو

مصیبتامون شروع شه

(از این رو به اون رو شد حرفام چرا؟)اگه گفتی؟؟

قرصایی که تو مدرسه بهمون میدادن خوردم

فعلا" بای
 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

سلام خوبین؟

کامنت بالا ازدوست خوبم بهاررئسیه .یه دوست شادوخندون که نمی دونم سال تحصیلی جدید رو چطوری بدون خنده هاش شروع کنم!(فقط خنده هاشااا!!)

 

بهارراجع به چیزی حرف زد که من قرار بود راجع بش بنویسم .

 

دله منم بدجوری واسه اون روزا تنگ شده ...

روزای آخر همش می رفت روی میز پینگ پنگ می شستیم وخاطره تعریف می کردیم!ازهمه بیشتر مرجان تعریف می کرد!!یه دفعه جوگیر شدم زدم به میز (به حالت تشت زدن!!!!!)ساعتمو (به قول دوستان ساعت دیواریمو!!) شکوندم!چقدر دوسش می داشتم!!

 

نقاشی کشیدن تویه زنگ خانوم دادگر رو هم که به اطلاع شما عزیزان رسونده بودم!

چه روزایی داشتیم .ازهمه مهم ترگل کردن طبع شاعریه من!همون بنشین که خاک برسرت وقت بدبختیت رسید!بقیش دیگه به یادم نرسید!!

 

زنگای خانم کریمی وخمیازه های ما!مخصوصاًبهار!خانم کریمی حساسیت خاصی به بزکردن غارعلی صدرداشت!البته بهارامسال تابستون غارعلی صدرم رفته و احتمالا تجربه های زیادی ازاین غار مثل گشادی و زیادکردن ارتفاع دهان!!یاد گرفته و وای به حالش که امسالم معلمش خانم کریمی باشه!!!

 

درس های تاریخی خانم آرانی رو نمی دونم!

چون من درهرصورت چه بادرس دادن خانم آرانی چه بادرس دادن آقای گیتی نورد وچه باهرمعلمه دیگه

اصولاًهیچی از فیزیک سرم نمیشه!!

خاطره تعریف کردنه خانم آرانی ولی ماجرایی داشت!

خیلی دوس داشتم! به قول یکی از دوستان خاطره های خانم آرانی به چند قسمت تقسیم می شد که درکل زندگینامه شون رو تشکیل می داد!

بخشی مربوط به دوران کودکی ونوجوانی که تویه آپارتمان 3طبقه زندگی می کردن که همه خونواده شون بودن!و خاطرات اون دوران مربوط می شد به درس خوندناشون که المپیادی وسمپاد بودنو امتحانات عربی وتاریخ خوندنشون و اینکه علم هنوز پیرفت نکرده بودو آیفون(FF)نداشتنو ایشون باید می رفتن درو بازمی کردن و !!!

بخشی مربوط به دوران  دانشجویی وتقلب رسوندن به یکی از دوستان و نرفتن سره کلاسابه خاطر عدم توافق نظر بایکی از استادای دانشگاه وحاضرجوابیشون که تقریبا در تمام این بخش ها بودو درآخر انتخاب همسر!

بخش دیگه مربوط به ازدواج وبچه دارشدنش وحرفای همسرو کارای بچشو !!

بخش دیگه راجع به درس دادن تویه قلمچی وعلوی واینا!

بخش دیگه مربوط می شد به فامیلاشون واینا!

بخش دیگه هم دغدغه هاشون که بابچه هاداشتن وخاموش کردن اعتراضات!

 

 

البته بخش های دیگه ای هم به احتمال9999999/99!!!هم اززندگیشون گفته شده که از گوش وچشم من دور مونده !

 

خب بگذریم ازخانم آرانی درعالم همسایگی دیگه بیشترازاین بده!همسایه داییم اینا هستن!

 

 

خانم محمدی ...که خیلی خوب بود ومن خیلی دوسش داشتم .یادش بخیرکلی می خندیدیم!وقتی حرف می زد!ماپیشش کلاسم می رفتیم ترم اول معلمای ریاضی باهم سوال طرح کرده بودن مارفته بودیم رفع اشکال هی بچه ها خانم محمدی رو وسوسه می کردن که سوالارو بگه امانگفت!

بعد معصومه کتابوواکرد ویه جایی رو نشون دادو گفت :خانوم تواین مایه هاهم سوال میاد؟خانوم محمدی گفت:پس چی که تواین مایه هامی یاد!من خوشحال شدم یه سوالو فهمیدم!خانم تو ادامه ی حرفاش درحالی که باخودکارسوالارو نشونه گرفته بودگفت:تواین مایه هامیاد تو اون مایه هامیاد توهمه ی مایه ها میاد!!خلاصه همه ازاینکه تیرمون به سنگ خورده بود حالمون گرفته شد!

 

زیست هم که دیگه باخواهره همین خانم محمدی ماجرایی داشتیم!

اولین جلسه ای که اومد ازمن پرسید! اییی شانس دارم من!!ولی خب خوب بود چون فصل اول آسون ترین فصل بودو من کامل شدم !!

ترم دوم هم اولین جلسه ی پرسش من رفته بودم جایزه بگیرم یه روز اداره آموزش پرورش !بعد منو صداکرده بود بپرسه!منم نبودم!تااومدم هنوز شروع نکرده بود به پرسش !ولی اسمارودیگه صدازده بود!شانس آوردم !دستشویی نجاتم داد! باورکنید!اگه زودترمی رفتم ودستشویی نمی رفتم اون لحظه توکلاس بودم! بعدازاون روز هروقت می خواست بپرسه منو بهارنذر می کردیم صلوت نادعلی و...!که ازمون نپرسه .تارسید به آخرین روز86 که من دل درد شدید گرفته بودم وگلاب به روتون ! رخت خوابمو جلو دسشویی پهن کرده بودم!!! که اون روزم اسممو صداکرده بودو من نبودم !اون روز دانش آموزای تنبل همه غائب بودن!منم بودم! تعجب کرده بود!گفته بود چرا؟؟؟خوش سعادت که از این کارا نداشت!!!!!!!!!!!(آخه نزدیک عید بودو همه غائب می کردن فکر کرده بود منم تعطیل کردم!!)

خلاصه اون روزم یه جورایی دستشویی به دادم رسید!!

زنگ ورزشم که همیشه مشکله افتادنه مرجان رو داشتیم وبعضی وقتا هم بهارو بعضی وقتاهردو میوفتادن تودست وپای همدیگه !یه بارم محدثه بااون هیکلش رو زمین والیبال می خواست ساعد بزنه  قل خورد!یه دومتری ! اگه یه گوله برف بود به یه توپ بزرگ تبدیل می شد!

 

 

زنگ های خانم اقدام که عالی بود . اوایل شکلات خوران بود وهرکی اشتباه می کرد باید شکلات میاورد!خانم اقدام یکی از بهترین زناییه که تابه حال دیدم . مهربون وفوق العاده دوست داشتنی .

البته یکی دوباری هم به خاطره حواس پرتی منوبهاروسوالات متعدد محدثه که حواسمونو پرت می کرد خانم اقدام اول ازمن شروع می کرد که ادامه ی حرفه فلان کسوکه داشت تحقیق می خوندوبگو منم بلد نبودم وتااااآخرهیچ کدوم بلد نبودیم که خیلی ضایع می شدیم!!

 

هیچ وقت عصبانی نمی شد . یه جورای باعشق به بچه نگاه می کرد .به حرفاشون گوش می کرد ...

 

خانوم صفرپور معلم زبان فارسی که خیلی خنده دار حرف می زد !بایکی از بچه هاکل کل داشت اساسی! یه روز اون انگشتر خریده بود گفت ببینم؟اون نشون داد گفت قابل نداره!گفت این چیه خریدی!!جون تو برو عوضش کن!خیلی ضایست!عینه راکت تنیس می مونه!!!

البته اون چیزی که بهارگفته خیلی جالبتر ازاین حرفاس که نمیشه ...!!!

 

خانوم صمدی معلم ادبیات یک آفرینی می گفت !

 این طوری

اَووفرین!خیی باکلاس حرف می زد!شسته رفته!!!!! مثلاً می گفت:

ماوووو!!چومرغاااااااانی وحریص وبی نوووااا!!

خلاصه خوشم میومد!

جلسه ی آخر خانم صمدی امتحان گرفت !اولین سوالشو که اولین قسمتشو گفت من بلد نبودم!معنی وقب بود! هرچی فکر کردم یادم نیومد !گفتم ای خدااا چرا یادم نمیاد !ای خداااکمکم کن !باید کامل شم!کاشکی غاربو می گفت!یهو خانوم صمدی گفت این بخشو خط بزنید صدای پچ پچ شنیدم !یکی دیگه بنویسید !بنویسید ازیال وغارب به زیر آمد!زیر کلمه ی غارب خط بکشید!

وای چقدرذوق کردم !

 

زنگ ریاضی تکمیلی یه زنگ فوق العاده چندش آوربود!یه معلمی میومد تمرین حل می کرد یعنی بچه ها حل می کردن!من حتی یه بارم نرفتم!!به بچه هامخصوصاً بهارومعصومه همش شیطونی می کردن!البته همیشه هم می رفتن حل می کردن اون آسون ماسوناشو!!!همه ی بچه ها همین طوری بودن! من دوست نداشتم برم چون اون آسوناش مسخره بود سختاش رو هم بلد نبودم!!!

من عادت دارم توکتابام با بهارچت می کنم!بهارهمیشه پاک می کنه!بچه تمیزیه! اما من پاک نمی کنم!

همیشه هم که دارم نقاشی می کشم!البته زنگه همین خانومه!

بعد آخرین روز بود .خانم پورمیرزا عادت داشت هی تو کلاس قدم می زد!می رفت اون طرف میومد این طرف! اومد این طرف کتاب نداشت هی گفت یه کتاب به من بدید یه کتاب به من بدید هیچکی حواسش نبود یه دفعه کتابه منو برداشت برد!!وای داشتم سکته می زدم! خداشکر بچه ها اینقدر منت کردن تمرین حل نکرد و رفت !

 

زنگ برنامه ریزی وپرورشی هم که همیشه جنبه تفریحی داشته!!!

خاطراتشو بعداً می نویسم!

 

وزنگ های خانوم عرفانی بااون صدای دلنشینش .کاشکی صداشو ضبط می کردم .اه بدونید چه صدایی داشت ...عین این دوبلرا! خیلی خانم سنگینی بود. حرفاش خنده دار بود ولی خندش فقط درحد تبسم بود!نمی ذاشت وارد مسائل خصوصی زندگیش بشن .درجواب سوال بچه هاکه می پرسیدن بچتون چند سالشه می گفت50 سال!!!!درحال که خودش سی دودیگه فکر کنم تهش بود!

عالی بود عالیییی.

 

اما ازهمه مهم تربرای من بهارعزیز...خنده های توئه . لرزش دستات موقعی که دعوات می کردمه!(یادته چه طوری  عصبانی می شدم؟!) مثه بهنوش بختیاری . یااون روز تو نمازخونه بازی ودوبله ی تو و مرجان (بابابابا من هم ازاین شاسخین ها می خوام بابا...بابا!!) 

اون روزا هیچ وقت ازیادم نمی ره...

شیرین بودن .

شیرینی بودن !

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی |

 

سلام خوبین ؟دیروز به مناسبت روز پزشک اینو نوشتم!

راستی موفقیت هادی ساعی رودرالمپیک پکن  به همه ی ایرانی هاتبریک می گم .

راجع هادی ساعی یه چیز بگم اول!اول راهنمایی بودم یه ماکت زمین تکواندو واسه درس ورزش درس کرده بودم هول هولکی!بعد عکس هادی ساعی رو که داشت تکوانومی کرد رو ازمجله رشد برداشته بودم!برجسته روماکت کارکرده بودم!پای ایشون چون درحال حرکت بود،توعکس بدافتاده بوده ویه حالت روحی داشت!

همه بهم گفتن پاش این طوریه بده یدونه دیگه پیداکن من گفتم نه بابا !همین خوبه!حالا معلممون از کجا می خواد بفهمه! معلوم نیس که!

فردایی صبحش بردم مدرسه .منتظربودم بچه هاایراد بگیرن که پاش چرا این طوریه!هیچ کدوم از دوستای ریزبینم پاشو ندیدن!آخرش خودم گفتم ! بعدمعلم ورزشمون اومدوگفت تحقیقاوکارعملی هاتونو بیارید!منم تند تند رفتم تاگذاشتم رو میز،چند تا دیگه از بچه هاهم گذاشتن رو ماله من!رفتن!من هنوز اونجا واستاده بودم داشتم هادی ساعی رو صافش می کردم!!کج شده بود!معلممون همه رو زد کنار !حتی یک ثانیه هم نشده بود !یعنی هنوز نگاه نکرده بود!گفت پاش چرا این طوریه؟؟!!!!!!!!!!!!

منو می بینید !داشتم شاخ درمیاوردم!آخه پاشو از کجا دید!!خیلی جالب بود !گفت عکسه دیگه نداشتی؟گفتم نه خانوم!دیربود عجله ای شد!گفت روز آخر درست می کنید همینه دیگه!بعدخندید گفت عیب نداره!قشنگ شده!!خیلی برام جالب بود دقت وریزبینیش!ماکت به اون خوبی!به اون بزرگی بایه عالمه ریزه کاری عجیب بود!پای هادی ساعی به اندازه ی نخودم !!نبود!!


خب حالا خاطره ی دکتررفتنه منو بخونید!!!(جواب اونایی که پررنگ نوشتمو تونظرات بدید)

 

2سال پیش!تابستون منوخواهرم قرار گذاشتیم نوبتی ظرف بشوریم !منم که همش دنبال راه فرار می گشتم!اما راهی پیدانمی کردم .

 زدهمون موقع یکی از انگشتام حساسیت پیداکرد!یعنی من به بعضی چیزا حساسیت دارم .مثه موزوبادوم وگوجه وتوت فرنگی واینا .

تابستون تموم شدومن رفتم پیش دکی روبه روی خونمون.آخه ماراسته ی دکترمکتراییم!من هرچی به مادرم گفتم منو باید ببری دکترپوست گفت این معمولیاخیلی بهترازمتخصصاشن!!

خلاصه 13آبان بود ومن ودوستام زوداز راهپیمایی فرار کردیم ومن توراه هی می گفتم بچه هانکنه آمپول بده!!بچه هاهم می گفتن آخه مگه واسه پوستم آمپول میدن !حرف می زنیاااا!!!!بعد احساس کردم که درست می گن وکلی ذوق کردم!

 رفتم خونه ولباسمو عوض کردمو بامامانم رفتیم مطب دکی!

خانم منشی گفت که منتظر باشید .

 

 

۵مینی موندیم وخلاصه وارد اتاق دکی شدیم!

دکی دستمو دید!گفت حساسیته به یه چیزی!(عجب شاهکاری دکی!مااصلاًنمی دونستیم!!!)

 مامانم گفت که والله داستان ازاین قراره که این دختر ظرف شسته و ازاین حرفا! بعدش من یه حالت کزتی بهم  دست داد! احساس کردم رسماً شدم کزت خونه!!!!!!یه حس کارگری وسرایداری وتواین خانواده ها! آخه دکتره یه جوری باهام برخورد کرد! گفت احتمال داره از مایع ظرف شویی باشه یاشاید از خوده دستکش . بعدش بااین که مارو می شناخت !گفت خانم شماچرا کوتاهی کردین!این دختره !نباید دسش این طوری باشه!(حالا انگاری چی بود فقط دوستادونه زده بودوکمی هم خشک بود!) شما میومدین من پول ویزیتم نمی گرفتم!!!!!(تو دلم چندتافحش بهش دادم!)دکی بی ادب! انگاری ماپول نداریم!مامانمم فوری گفت نه خیرآقای دکتر همیشه این ازبچگی دست وپا حساسیت می زده ومامی  بردیمش دکترمتخصص ولی چون ساعت های مدرسه مون باهام فرق می کرد امسال، نتونستیم هماهنگ کنیم وگرنه ماهیچ وقت برای بچه هامون کوتاهی نمی کنیم! مامانم خیلی آروم اینو گفت .منظورم باملایمته!(این ملایمتش منو کشته !)ولی خب  دکی ساکت شد! بعدشم چیزی که ازش می ترسیدم!

گفت:البته چیزی  نیست !بادوتاآمپول حله!!!

 

 به مامانم که از قبل سفارش کرده بودم بگه نه!

گفت :آمپول نه!والله پشت دربه من سفارش کرده که...!

وااای اینو که مامانم گفتااا.می خواستم!می خواستم...!!همیشه این طوریه دیگه فوری آدمو لو می ده!

حالا دیگه دکی شروع کرد مثلاً داشت روانشناسه برخورد می کرد!نمی دونست من خودم  همه ی اینارو فولم!

گفت ببین دخترم!(فک کنم یه بیست سالی ازبابام کوچیک ترباشه!)شما چندسالته؟! من می خواستم دوسه سال زیادترکنم!بعدیادم اومد تودفترچه نوشته!!گفتم 14

گفت خب شمادختری ! نمی دونم خیلی ازاین کلمات که مثلاً خوب نیست که دست این جوری باشه واینا !

حالم داشت بهم می خورد .آخه الکی گندش کرده بود !اصلاً زیاد معلوم نبود!

گفت توزیرهجده سالیو اینکه قرص برات سنگینه!!و اینکه هردکتره دیگه ای هم بری همینه و!!!!

خلاصه من گفتم نه و به همون پماد بسنده کردم!وصابون واینا.

بعدش گفتم موهات چطوره!

گفتم خوبه !(سلام می رسونه!!)

گفت شوره نداره ؟

گفتم نه!

گفت ریزش چی؟

گفتم نه!

ریزشو راس گفتم اما شوره رو نه!!

گفت موخوره چی؟

گفت چرا یه خرده!

خلاصه یه شامپوبهم معرفی کرد.(که زدمو تاچندوقت بعدشم که عوض کردم موهام خشک وداغون شده بود!!)

ولی بازم گیرداده بود که آمپولم بنویسه!

آی حرصم گرفته بود!آی حرصم گرفته بود!!!

خلاصه بیرون که اومدیم مامانم رفت پمادواینارو بگیره که داشت میومد خونه باز دکترو دیده بود!

دکتره بازگفته بود که اگه آمپول می زد خیلی خوب بود!

ومامانمم اومده بود خونه وسه چهارباری گفت ومنم عصبانی شدم وبچه ی بدی شدم ودادزدم که بابا دیوونم کردید!آخه نه شمابودید حاضر بودید واسه سه چهارتادونه وخشک شدن دستتون آمپول بزنید؟؟

یاده مسخره کردنه دوستام افتادم! زنگ زدم واسه دوستم گفتم دیدی می خواست آمپول بده!! دوستم تعجب کرده بود .بعدازچنددقیقه یادم افتاد که سه چهارسال پیشم رفته بودم پیش یه دکتره عمومی(واسه همین پوست خراب شده!!!!!!) که اونم می خواست آمپول بده ومن نذاشتم! یادمه اون دکتره گفت که آمپول خیلی زودتر خوب می کنه !!نمی دونم  والله!

خلاصه پمادو که زدم دستام خوب شد تقریبا!یعنی نه خوبه خوب!

تابستون پارسال (یعنی همون سال!) باخواهرم رفتیم پیش دکی دوران کودکیم .مطبشو عوض کرده بود و ماتازه پیداش کردیم!

تومطب نشسته بودیم .داشت عموپورنگ می داد .یه چندنفری هم نشسته بودن .من نمی دونم عموپورنگ  چی گفت خندم گرفته بود بند نمیومد!آبروم رفت!!

 بعدازچندقیقه دکی وارد مطب شد .

 

 

 چقدر پیرشده بود. چقدر قدش کوتاه شده بود!

آخه یادمه بچه بودم بهش می گفتم آقادکترلنگ دراز!!! باورکنید! بعدش فهمیدم قده اون کوتاه نشده قده من  بلندشده!!

خلاصه اسممونو صدازدن ورفتیم . آقادکتر داشت شیرینی وچایی می خورد !وسطش سیگارهم می کشید!( مگه نمی گن سیگارپوستو خراب می کنه؟؟!!!)

چقدرمهربون بود وخیلی هم شوخ .

انگشتمو که دید گفت هیچی نیست بابا.یه پماد بهت می دم خوب میشی ولی وقتی تموم شد باید دوباره بیای و ادامه بدی! (این متخصصام کارشون همینه برو،دوباره بیا،برو،دوباره بیا،برو،...!)

بعد از زیرعینک نگاهم کرد وگفت :کارمی کنی تو خونه؟

یه لحظه احساس کردم واقعاً قیافم عین کارگراست!

بایه حالت خیلی راحت واین که دست به سیاه وسفید نمی زنم!!! گفتم:نه!

گفت :گفتم آخه به قیافت نمی خوره!

یه خورده واستاد گفت :چراکارنمی کنی!مفت خور!!

وای خندم گرفته بود! داشتم می ترکیدم! دکی دیده بود خوشم اومده هی دوباره می گفت :

مفت خور!!!

بعدگفتم یه چندبارظرف شستم این طوری شدم واینا باز انگار داش به حرفام گوش نمی داد گفت:مفت خوره بهانه گیر!!

خلاصه خیلی خوشم اومد ازش. (چرامااصولاًاین طوری ایم مسخرمون می کنن خوشمون میاد؟!اون وقت روانشناسانه حرف می زنن خوشمون نمیاد!!البته اینجانشان ازباجنبگی بنده بودو مزاح ایشون!)

 داشتم فکرمی کردم که چرادکی !های متخصص معمولاً آمپول نمی دن ولی معمولی ها اصولاًمحاله باپایی لنگ!! برگردی؟؟!!شما می دونید؟؟

 

به خدافکر نکنید ازآمپول می ترسما!!می گم واسه این جور چیزا لازم نیست!(نسخه ای ازدکترمظهرگلی!!)من 4،5 ساله هم که بودم وقتی آمپول می زدم گریه نمی کردم!(البته همه میگن شجاع بودی ولی خودم می گم مغرور بودم ودوست نداشتم کسی بفهمه که من می ترسم شاید الان هم همون طور؟؟!!)

اینه که می گم نمی ترسم ولی خب حرصم می گیره الکی الکی واسه اینکه بگن مازودترخوبت کردیم الکی الکی دارو می نویسن تابالاخره یه چیز اثرکنه!دلت میاد دکترفرخ!(راجع بش بعدا! شاید نوشتم یه شخصیت جالبه !)بعدش منی که ازکلاس سوم دبستان آمپول نزدم(بازدارم خودمو چش می زنم!!)بعد آخه آیامنصفانس واسه پوست....؟!!

پ .ن 1:نمی دونم ایناکه می رن پوست کشی وموست کشیو!!!ازاین کارا می کنن چطوری واقعاً؟؟!!

پ.ن 2:می دونستید تو دنیا رکورد جراحی پلاستیک (قسمت بینی !یاهمون دماغ ویاهمون دوماغ!به زبان گیلکی !)رو مازدیم؟؟

پ.ن3:راستی گفتم رکورد! تویه یه بازی کامپیوتری بالاخره تونستم ازرکوردی که داداشم زده بود بالاتربرم!یابه عبارتی شکستم!!!هوررررررررااااااااااااااااا

 

این قلبم واسه همه دکترا که هدفشون خوب کردنه ماهاست

اینم واسه هادی ساعی که هممونو بامدال طلاش شادکرد

اینم واسه شما که عینه منگلید!

قربون همتون!

واااای مدرسه داره میااااد!!

 

خداحافظ

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت توسط مظهرگلی |