تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

 

 

قصه را بگذار٬قهرمان قصه ها با قصه ها مُرده ست

دیگر اکنون دوری و دیریست٬کاتش افسانه افسردست

بچه ها جان٬بچه های خوب!

پهلوان زنده را عشق است

بشنوید از ما ٬گذشته مُرد

حال را آینده را عشق است

از شعر خوان هشتم و آدمک (مهدی اخوان ثالث)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

گل نرگس مابیا...بیا


 

 

شب عید،چندساعتی بعدازتحویل سال 1387

2تاخونه ی سرپیچ ،

هم سمت راستی، هم سمت چپی

شلوغ،پرسروصداوپرازهیاهو

اونقدر توشون چراغ روشنه

که حتی کوچه پشتی وجلویی رو هم روشن کنه

بانورشون به راحتی می تونی راهتو پیداکنی ،

ازکوچه گذرکنی

 

 

 

شب عید ،چندساعتی بعدازتحویل سال 1388

2تاخونه ی سرپیچ ،

هم سمت راستی ،هم سمت چپی

ساکت ،آرام وبی روح

هردوبی نور،بی چراغ

حالا بدون نور چطورمی تونم،

راهمو پیداکنم؟!

چطور...؟؟!

چندهفته ای میشه که یکی ازهمسایه هامون فوت کرده .یه همسایه ی قدیمی .شاید قدمت همسایگیش به پنجاه برسه!!شاید هم بیشتر!

خدارحمتش کنه.سکته کرد.ناراحتی قلبی داشت .امانه تاحدی که بخواد... .روزش روزه گرفته وگرمازده شده ونخوردن قرصاکاردسش داد و... .خوش به حالش خوش به حالش که تویه شبی فوت کرد که روزش پاکه پاک بوده .البته که این خانوم همیشه زن باایمانی بودن ولی وقتی که آدم روزه باشه دیگه خیلیههه .خیلی قشنگ ودوست داشتنی وآروم بود .درست اولین روزی که ازتعمیرخونش می گذشت بااین دنیاخداحافظی کرد !می خواستن طبقه ی بالای خونشو بدن اجاره طبقه پایینو ایشون زندگی کنن وتوالت حموم سوا درس کرده بودن که این طور شد . حالا دیگه همه ی خونه رو باید بدن اجاره یا بفروشن.

اتاق مادربزرگم درست روبه روی پنجره ی خونه ی رقیه خانم بود .یعنی دوتاپنجره درست روبه روی هم . موقع نماز صبح رقیه خانم که بیدارمی شد مادربزرگمم باروشن شدن چراغش می فهمید که موقع نمازه! این آخریاکه مادربزرگمم بود رقیه خانم دیگه ازترس تنهایی می رفت خونه ی بچه هاش.مامان بزرگمم هی غرمی زد که این رقیه خانم می بینی  چه بی معرفته ؟!!!

لحظه ای که شنیدم ایشون فوت کردن تو دلم گفتم مامانی دیدی اونقدرام که می گفتی بی معرفت نیست!!فقط یه خورده دیرکرد!!3ماه وچندروز!!

دیگه چراغای خونه ی هردوخاموش شد . هم مامانی هم رقیه خانم .ازکوچه که می خوام رد شم انگاری یه کوله بار سنگین افتاده رو دوشم .که توش هیچی به جزغم وغصه نیست .

یکی دوباری هم بامامانم واردخونه ی مادربزرگم شدم . امافضاش خیلی سنگین تره . آدم که نگام می کنه (مخصوصاًمن که تمام دوران کودکیمو بامادربزرگم بودم وحتی شباهم تاکلاس اول دوم توبقلش می خوابیدم وتاخدایا به امیدتو رو ازدهنش نمیشنفتم خوابم نمیومد)یاده اون موقع ها می یوفته . تمام این مدت که کمی بزرگ ترشده بودم وتواون خونه زندگی می کردم هیچ وقت به این چیزا فکر نکرده بودم .باور کنید الان دارم اینو می نویسم نفسم بند اومده . دلم بدجوری تنگ شده براش . بدجور... . 

 من،مادربزرگ،وجلویی خاله شجاع ملوک

یاده غنچه کردنه لبام موقعه ی عکس گرفتن بخیر!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خوبین؟

چه خبرا؟

ازمن چه خبر؟!!

ازمن که هیچی!!

ولی ازخواهرم چرا!!!

 

 

 

 

 

دیروز عقدخواهرم بود.زودترنگفتم گفتم یه دفعه بی دعوت پامیشد میاید!!!!بوکودی کار!(یه اصطلاح گیلکی که درست معنیش رو نمی دونم!ولی فکرکنم مفهومش عجب غلطی کردمه!!)

خلاصه داشتم می گفتم منم که خواهره عروسو ازاین حرفا!ولی تنهاچیزی که به من نمی خوره همین یه چیزه!مظلوووووووم.....!مظهررررر!!!

حالا بگذریم ازحواشی این عقد!سوتی های منو داشته باشید!!

من بالا بودم ودنبال خودکارمی گشتم که دیدم صدام می کنن!

حالا رفتم پاییین دیدم واااایی !ازاون کارای خواهرعروسی ازم می خوان!

منو می بینید!اخلاصه هی ازاونااصرار ازمن انکار!!!(به اجای انکاریه چیز می گن الان یادم نیست !شمابگید!!)بالاخره هولم دادن به طرف سفره!

فیلمبرداره حالا دوساعت به من دستور داد که میای آروم این سینی حلقه رو  برمی داری !آروم بلند میشی!آروم تعارف می کنیو....!من رفتم عین اسب!!(خیلی عذرمی خوام مجبورم ازاین اصطلاح استفاده کنم!)این سینی رو برداشتم هردو تا حلقه رو انداختم!!!سرمو گرفتم بالا دیدم دخترخاله هام همه دارن بهم می خندن!

البته تقصیره منم نبودا!!آخه دوتاجای حلقه گذاشته بودن دوتا دیگه روش که بلند باشه وحلقه ها رو بالا بلندی!!(دخترهندی!!)بعدفیلم برداره دوباره درستش کرد و من دیگه یادم رفته بود که اول باید به داماد تارف کنم!!!اول گرفتم جلوی خواهرم!!که بعدش یهو یادم اومد!!(سره کادو دادن همین جوری شد!!!)

بعدش من فکرکردم تموم شده و داشتم فرار می کردم که دستگیرم کردنو گفتن بازم باهات کار داریم !این جاش دیگه خدائیش تقصیر من نبود!!

فیلم برداره هی به من می گفت این گله زیردست عروس داماد برمی داره تارف می کنی !!!من خیلی تعجب کردم!ولی دیدم همش تکرار می کنه!منم تاشروع کردم به فیلم برداری گلو اززیر دستشون کشیدم!!!! گل به جای عسل! خلاصه عسلو برداشتم وآقاداماد دستشو به اندازه ی یه بند انگشت کامل انداخت تو عسل!که مادرش گفت:اووووههههه پسر جان اونقد آدم می ندازه تو عسل دستشو!!!)

خلاصه سوتی بازاری بود!

می دونید چیه آخه؟من مجلس عقد اگه دعوتمم کنن نمی رم چون معتقدم مجلس عقد مال بزرگ تراس. اولین وآخرین عقدی هم که رفتم هفته هشت سال پیش مال دخترعمم بود.به خاطر همین وارد به این جورچیزا نیستم .

 

 

حالا یه چیزه دیگه!

من حیفم اومد بالباسم یه عکس تکی نگیرم!دوربینودادم دخترعمم ومی خواست عکس بگیره که من مسخره بازیو شروع کردمو و کلمو کج کردم دست به کمر! یه دفعه دیدم همه می گن بیشتر بیشتر!!!!به جمعیت نگاه کردم دیدم بلااستثناهمه دارن منو نگاه می کنن! همه می گفتن بابافشن!!!چقدرشبیه فشناشدی!!وای من به روی خودم نمی آوردم!ولی داشتم ازخجالت آب می شدم!حالا بگذریم اون لحظه چه ضایع بازی هایی درآوردم ! حالا این فیلم برداره هم مگه ول می کنه !خیلی مشتاق بود من ازاون عکسا بگیرم!آخه ازجاش پاشد دستمو برد بالاتر کلمو کج تر کرد! خلاصه خیلی جالب بود! همه می گفتن واااای چه عکسییی!دخترعمم هی می خندید نمی تونست عکس بگیره ولی من مصمم بودم که عکس بگیرم وبالاخره گرفتم! دخترعمم می گفت وای مظهرچطوری بین اون همه آدم واستادی من بودم می ترکیدم!نمی دونست من به جای ترکیدن داشتم ذوب می شدم!

 

 

یه چیزجالبم توجشن بوسه های متعددامیرجوادخان به لپ ودست منانه بودکه تعجب همگان روبرانگیخت!!!!!!!!!!

(2تاازکوچولوهای خونواده)

 

 

راستی می دونید دارم به چی فکر می کنم؟

به خرافات!

به اینکه فلسفه ی خرافاتی راجع به افتادن حلقه ازدست خواهرعروس!! وجود نداره؟!

به اینکه اگه وجودداشت چه فکرایی تو سرهامی چرخید ومعطلشون می شد!!(فکروم گم!)

هیچی بذگریم!

 

درپایان!!! برای همه ی شماومخصوصاًخواهرعزیزم آرزوی خوشبختی می کنم.

 

 

ایشالله به پای هم پیرشن!

 

 

 

 والسلام پست شدتمام!

 

 

 

  

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

بازم سلام.هیچ وقت سه تاپست پشت سرهم نزده بودم!

امروز یعنی امشب اومدم تایه سری عکس بذارم تا اگه مردم!آرزوبه دلم نمیرم!اما اولش بذارید راز خوشبختی رو بهتون بگم!


راز خوشبختي

 

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلاًوقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:

«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

 

 

بر گرفته از كتاب كيمياگر، نوشته پائولو كوئيلو

 

 

 

خب حالا بریم سراغ عکسا

اولی عکس یه باغ که خیلی دوسش دارم

دومی  هم همون جوریه!ولی آبدار!

اینم عکس یه گل که رفته بودیم یه جایی گرفتم ...

وبعدی قناری خوشگل بابام!

تا۵شنبه،دیگه نمی تونم بیام!یه خبراییه!!!!!

هیچ وقت ازاین آپانکرده بودم!

خب پس تا۵خداحافظ!

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خبررو تکذیب می کنم!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

دوستان سلام.

چنددقیقه پیش که واردآیدیم شدم دیدم که تمام ادلیستام به طرز مشکوکی پاک شدن!

این چه نشونه ای میتونه داشته باشه؟

پس نتیجه می گیریم که gol_mazhar هک شد!

همین وتمام!

فقط یه چیزی .به بقیه خبربدید!

فکرنکنید من خوشحالما!الان درحالت شوک به سرمی برم!

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خوبين؟الان كه

اينو پس پریروز!!! نوشتم می خواستم آپدیت کنم امابه خاطر سرعت پایین هیچی بازنمی شد!پریروز اومدم بازم نتونستم!جالب اینه که آیدیمم بازنمی شد!اون دیگه نمی دونم چراقاطی کرده بود!دیروزم دروغ نگم اصلاًنیومدم.چون چشم درد گرفتم ودوتاچشام بدجوری دردمی کنه .صبح که بیدارشدم عین خوناشام!هابودم!

خلاصه بدم نشداین چندروزه هرروز یه چیزی به آپ اضافه کردم ...

 

 

نمی دونم ازکجا شروع کنم!

همین طوری میگم بی خیال!

نمی دونم چرااین روزابازارمرگ ومیر توشهرمون داغ شده!

هرروز که پامیشم می شنوم یکی مرده!نه یعنی فوت کرده!هیچ وقت نتونستم این طرز صحبت کردنمو کناربذارم!!!

خلاصه داشتم می گفتم .توخونه نشستم، صدای آمبولانس میاد !(اورژانس نزدیک خونمونه)می رم توکوچه یکی میگه می دونی فلانی مرده!(همون فوت کرده!)

می رم تو خیابون می بینم دارن تابوت می برن! پشت اکثرماشینا اعلامیه ی فوت چسبوندن!رودرخیلی ازخونه ها پرده های سیاه خورده .توهمه مسجدا مراسم ختم برپاست. همه مشکی پوشیدن!

یکی می گفت آقاعزرائیل بالاواستاده وقت نداره  دیگه دونه دونه برنمی داره مشت مشت برمی داره!!!

خیلی عجیبه ها!

چندساعت پیش هم که رفته بودم بیرون بامرجان دوستم دیدیم دسته ست ویه عده ازخانوماسروجونشونو می زنن وجلو واستادن و قاب عکسی رو گرفتن دستشون که ازدور هم معلوم بود،جوونه، بااون موهای ژولیده وموبه هوا!!!خدابیامرزتش...

همین امروز مادریکی ازدوستای بابام فوت کرد . چندروزپیش یکی ازبستگان دوستم،مادربزرگ دوست مامانم،بابای دوست بابام،همین آقاپسره وکلی اعلامیه های جورواجور دیگه که رودیوارای شهرخورده....

درکل 87تابه امروزخیلی کشته وزخمی داده!

باورنمی کنید!

اون ازاردیبهشت که هم مامانی من(مادربزرگ) به رحمت خدارفت وهم علی بابا( پدربزرگ دوستم، وچهل دزدبغدادنه آآآآآآآآ!!!)

واینم ازالان !

ماجرای زخمی هم که اووووههه تادلت بخواد!همین چند هفته پیش بودکه رفته بودم خونه اون یکی مادربزرگم.رفتم دست وصورتمو بشورم .دستشوییشون پایینه .یعنی توحیاط نیست ولی پله می خوره (قدیمااین طوری می کردن که بوهای حاصل ازدستشویی!!به داخل خونه نیاد!)بعدش اومدم صبحونه بخورم که این دره رو که می خواستی بری به طرف دستشویی که آلومینیومی هم بود رو تاآخر نبسته بودم وهی می گفت گییررررررگوووووررر!گییرررررگوووووورر!!!اعصابم خورد شد !آخه بین اون همه آدم صبحونه خورده یکی نبود بره درو ببنده!تندو باحالت خشمگین رفتم درو ببندم که انگشتم موند لای دروتابرداشتم دیگه کارازکنده شدن پوست هم گذشته بود!یه حالت گوشت نیمه کنده شده!روی دستم مونده بود!داشت اشکم درمیومد ولی استقامت کردم!خون نیومد اولش ولی بعدش یه عالمه اومد!(خونو می گم!)

نمی دونم همون روز بود یافردائیش که رفتم حموم .

توحموم داشتم آب گرمو سردتنظیم می کردم!ونشسته بودم !!چون دوشمون ازهمه طرف آب میده به جز ازوسط!به خاطر همین می خوای آب پیداکنی باید بدویی دورحموم !تابالاخره یه قسمت خوب پیداکنی که آب بیاد!حالا اون قسمت متغیره!هردفعه یه جا!جالب اینه که دوسه بارم آوردیم درستش کنن وتاآقاهه دوشو واکرده !سالم بوده!!!خلاصه بذگریم!اینه که من از شیرپایینی استحمام !می کنم...داشتم میگفتم داشتم آب گرمو سرد تنظیم می کردم که یه دفعه نمی دونم چی شدکه دادم به هواخاست!نمی دونید که ازدرد به خودم می پیچیدم!خیلی بدبود!دستام قرمز شده بودوپاهامم همین وحشتناک تر!نمی دونی که چقدر آب داغ بود.حتی بدترازآب جوش!اینجابود که اشکم دراومد!نفسمم داشت بندمی اومد.تاشب همون طوری بودم ونمی تونستم آب سردبه دستم بزنم.چنان سوزشی می گرف که...چندروزه بعد همه دستم سیاه شد!برنزه شده بودم!باناخن روشو دست زدم دیدم کنده می شه!پوستم کنده شد!خیلی راحت!اما پوست زیری سفید بود!

یه چندروزه بعدهم خونه تنها بودم ویه دفعه احساس کردم دلم داره می ترکه!خیلی آروم مثه بچه ی آدم از پله هاداشتم میومدم پایین که ازپله ی چهارم شروع شد!گرومپ !گرومپ گرومپ!همین طور پله هارو نشسته تاپایین قل خوردم!!

ایناکه همه اتفاقات زیاد بدی نبود .می شد ازاین بدترم بشه . امروز عموم تواه تبریزکه بچه های مدرسشونوبرده بود،تصادف کرده!جالب اینه که عموی من درسال یه عالمه ازاین اردوها بابچه های مدرسه می ره که هیچ وقت تصادف نکرده بوده!!!!

 

واتفاق پشت اتفاق...!

خلاصه نمی دونید تویه شهرغوغایی برپاست !

اگه مارو ندید بدونیدبه جمع همونا پیوستیم!

اینکه دلیل اصلیم برای آپ امروزمم همین بود!

محض اطلاع!وحلالیت طلبی...

بدی خوبی دیدید عفو کنید ...

منم شمارو می بخشم!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |

به نام خدا

 

سلام

 

امروز (30/4/87)هه الان که دارم می نویسم ساعت 7و8دقیقس .دوساعتی میشه که ازاردو برگشتم .

یه اردوی فوق العاده خوب . یعنی به جرأت می تونم بگم این بهترین سفری بود که تابه حال داشتم .

هم تفریح داشت ،هم آموزشی بود و درهمه ی اینها معنویت موج می زد .

...

اگه دلتون خیلی می خواد خاطره ی سفرم رو بخونید به ادامه ی مطلب برید . اما من ننوشتم که بخونید نوشتم که اینجا بمونه .یاکسایی که می خوان به این اردو برن بدونن که چه جوریه و باشناخت کامل برن.من خودم اصلاً نمی دونستم که این طوریه .اولش حالم گرفته شدولی بعدش فهمیدم که ... . به نظر من عالی بود.اگه واقعاً استفاده کنی می تونی از خودت یه انسان کامل بسازی . یه جورایی طرح ولایت مثل شب قدر می موند!نمی دونم منظورمو متوجه می شید یانه؟

 

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت توسط مظهرگلی |