بسم الله الرحمن الرحيم سلام به دوستان خوبم ... چندروزیه بدجور دلم گرفته ،حوصله ی هیچ چیزو هیچ کسوندارم ...دلم می خواد تنهاباشم و بشینم زارزار گریه کنم ... همون طور که خیلی هاتون می دونید مادربزرگ عزیزم روز 10 اردیبهشت نزدیک اذان باکمال ناباوری ازپیش مارفت ... ازمدرسه که اومدم قراربود مامانم وخواهرم برن عیادت مادربزرگم تویه بیمارستان گیل رشت وممکن بود دیربرگردن به خاطره همین قرارشد خالم ودخترخالم بیان پیشم تاتنها نباشم .وقتی رسیدم خونه دیدم آوردنش خونه .همین که واردشدم دیدم مادربزرگم بایه قیافه ی خیلی لاغرتر از دیروز روی تخت ساکت چشاشو بسته وخواهرش داره دستاشو براش می ماله ... با دیدن قیافه ی مادربزرگم اشک توچشم جمع شد .آخه فقط یه روز توبیمارستان مونده بود واونقدر لاغرترونحیف ترازقبل شده بود .حتی یه لحظه هم طاقت نشستن تواتاق رو نداشتم . باخودم فکرکردم اگه بمونه نهایتش یه ماهه واینقدرخونه مهمون میادکه من نمی تونم درس بخونم همه ی کتاباووسایلامو برداشتم ورفتم خونه ی خودمون .همش فکرمی کردم تواین چندوقت چطوری می تونم شاهدذره ذره آب شدنش باشم؟؟ اومدم خونه ی خودمون .چنددقیقه بعد دخترخالم که کلاس چهارمه دبستانه هم اومد.من اصلاًنمی تونستم باهاش حرف بزنم چون تادهن بازمی کردم بغضم می ترکید ...به خاطر همین زل زدم به صفحه ی کامپیوتر...حانیه حوصلش سررفت وبعدازبیست دقیقه رفت اون طرف خونه ی مادربزرگم من وصل شدم به اینترنت ودیدم که دوستم ملیکا آنه تاشروع کردیم به سلام واحوالپرسی ،حانیه دوباره اومد .باناراحتی گفت چرا این فامیلاتون این طوری می کنن؟همش می گن حانیه روببرین نذارین حانیه نگاه کنه!من اصلاًحواسم به حرفاش نبود ،گفتم حانیه توچه دلی داری من نمی تونم نگاه کنم بعد توچه طوری نگاه می کنی آخه!!!بعد به ملیکاگفتم واسیه مامانیم دعاکنه ... چنددقیقه که گذشت دیدم داره رعدوبرق می زنه ازملیکا خداحافظی کردم آخه روزه پیشش هم برق رفته بودوکامپیوترخاموش شد به خاطر همین ترسیدم کامپیوتربسوزه ... حانیه همین طور مشغول غرزدن بودکه یهوگفت مظهرچه صداییه؟ منم فوری پریدمو پنجره رو بازکردم .همه سرجاشون نشسته بودن .گفتم ازاون خونه نیست صدای سه شنبه بازاره! بعدش رفتم تا ازاتاق داداشمم نگاه کنم .تاداشتم پنجره رو وامی کردم مامانم اومدو گفت مظهرلباستو بپوش ،مثه اینکه داره تموم می کنه! گفتم :چی؟؟؟ تمام بدنم می لرزید ...رفتم دیدم یه عالمه آدم، همه ی کسایی که دوسشون داشت برای عیادتش اومده بودن وبی خبرازاینکه اینقدر حالش بدبوده ... تاوارد اتاقش شدم دیدم سرشو باپتوش گرفتن ... همه هم قرآن به دست ازاتاق بیرون میان وگریه می کنن ... تادیدم سرشو گرفتن تویه چارچوب در افتادم و... اون لحظه ای که من به ملیکاگفته بودم واسه مادربزرگرم دعاکنه ،همون موقع فوت کرده بود. تازه وقی کامپیوتروخاموش می کردم می خواستم برم به مرجان دوستم زنگ بزنم که یادش نره هروقت خواهرش ازمکه تماس گرفت بگه که واسه مامانیم دعاکنه... . الان که 10روز ازاون روز می گذره هنوز هم باورنکردم .روزتشییع جنازه بعدش که اومدیم خونه روپله داشتم به این فکر می کردم که الان مامانی ازم می پرسه خب کی اومد ؟ و... همین که حواسم اومد سرجا یادم افتادکه بابا کجای کاری؟ ازامروز دیگه ازجایی اومدی کسی ازت نمی پرسه کجابودی ؟کی باهات اومده بود؟کی تواون مجلس بود؟چی خوردین ؟ ازامروز دیگه کسی نیست که وقتی جایی رفت تمام ریزریز اونجا واتفاقاتی که افتاد رو برات تعریف کنه... یادخاطراتش که میوفتم ازتواحساس خفگی می کنم ،چه طوری بگم درباورم نمی گنجه که دیگه اونجا ننشسته این شعروخواهرم دوسال پیش توسالگرد بابابزرگم داخل وبلاگش نوشته بود دیگه بوی تو نداره درودیوار خونه بی قرارم بی قراری تنمو میلرزونه تو که نیستی همه ی دلخوشیام پر زدو رفت من اسیر این قفس خاطرهام پرزدورفت خیلی زود بود که بخوای با غصه تنهام بذاری بی خبر بری سفر پا روی قولت بذاری وحالا هم که مادربزرگ ... خیلی زود رفت ... خیلی بی خبر ولی درودیوار اون خونه هنوز هم بوی مادربزرگ رو میده ... خداکنه تاوقتی که هستیم عطرش از بین نره ایام فاطیمه نزدیکه ماروهم دعا کنید
..
...![]()
...
...
...![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط مظهرگلی
|

به نام خدا دوستان خوبم سلام بدون مقدمه می خوام برم سر اصل مطلب می خوام راجع به درس اجتماعی و معلم اجتماعی حرف بزنم . اجتماعی یکی از درساییه که من خیلی دوسش دارم .چون یکی از معدود درساییه که خیلی زود یاد می گیریم! خب اینو گفتم که نگید من با این درس مشکل دارم ولی یه چیز که باعث شده من بیامو وقتمو بذارم تا آپدیت کنم راجع به درس اجتماعی دلیلی نداره جز به خاطر دبیر اجتماعی وای وای وای وای خدا نصیب ...! نکنه! آقا –خانم-این معلم از ساعت یه ربع به هشت میاد کلاس شروع می کنه ... ساعت هشت ونیمه ما نگاه می کنیم می بینیم تازه فقط یه تیترو گفته ! بعدش حوصلمونم که سرمی ره و شیطونی می کنیم یَک چش غره ای می ره آدم از کاره خودش پشیمون می شه! مثلاً همین امروز دوستم داشت کتابشو خط خطی می کرد اصلاً نمی دونم چرا این طوریه ! همین طوری که شروع به درس دادن می کنه همه یه مداد دارن دستشون یه پاک کن ! حالا نقاشی نکش کی بکش !ولی می دونی چیه اصلاً آدم نمی تونه خوب بکشه ! چون ادم یه حس بدی داره ! البته خودمو می گم دیگرانو نمی دونم ! خودمونیما یه چیز دره گوشتون بگم یه بار منو دوستم سره کلاس نقطه بازی کردیم ! آی حال داد ! دوستم برد ولی ! البته ما معمولاً زیرزیرکی کارامونو انجام می دیم ! بعضی از بچه ها هستن به صورت علنی همه ی کاراشونومی کنن ! خیلی برام عجیبه ! چطوری؟؟؟!(خوبم مرسی!!!! مثلاً بلند بلند حرف می زنن !اون جلو نشستن بعضیا نقاشی می کشن ! خداییش من دیگه اگه جلو میشستم این کارارو نمی کردم! اینم آثار هنریه ! من تو زنگ اجتماعی تازه یه شعره پرقافیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و ردیف!!!!!!!!!!!!!!!!!! هم گفتم ! خیلی قشنگه!!!!!!!!! اصلاً نبوغ و استعداد از من فوران می کنه !!!!!!!!!!!!!! دوبـــاره زنــگ اجتـــماعـی رسیـــد زنگ اجتماعی که نه، زنگ نقاشی رسید! دوباره دربیار مداد رنگی و قلم که زنــگ شکوفایی هنـرت رسید ! تو بزن به کتـاب دفترت نقش و نگار اما نه وقتی که معلم بالای ســـرت رسید! وقتی که ریختی هنرت رو به جمــله !اوراق بنشین که خاک برسرت وقت بدبختیت رسید ! مجابی بشینی وبشنفی از قانون ، اجتماع،نظام دوباره وقت گفتن«مرجان استامینفن نداری»رسید ! به خودت امید می دی که نداره عیبی که تادقایقی چند وقت زنگ تفریت رسید وبالاخره تموم می شه این زنگ کسالت آور! وقتی که پایان شب سیه سفیـــــــــــــــد رسید ! خوب بود نه ! می دونستم خوشتون میاد!! هیچی دیگه همین ... خیلی حرف داشتم واسه گفتن ، اما باشه واسه تابستون که اوقات فراغت بسیار است راستی این آپ آخرین آپ خاطراتی تویه این سال تحصیلیه ... یه آپ دیگه به احتمال زیاد هفته دیگه می زنم و دیگه نمی زنم تا پایان امتحانات یعنی یه چیز حدود بیست و شیش هفتم خب پس اگه ندیدم حلال کنید
راستی بهار درخانه ی مادربزرگ
...
...
...
!![]()
![]()
!!بعد همین طور که داشت خط خطی می کرد یکی از پاهاشو هی متناسب با اون حالتِ خط خطی کردنش می زد به میله ی نیمکت ! بعد منم که هرچیزی رو به هرچیز دیگه ای ربط می دم
! گفتم چرا این طوری می کنی مگه داری سفالگری می کنی
؟!بعد تا معلم برگشت من پاهامو به حالت کسایی که جلویه اون دستگاهه می شینن و سفالگری می کنن تکون دادمو و همین طور دستامو !وهم چنین یه کله هم بهش اضافه کردم!(واسه چاشنی
!) یهو دوستم ترکید!!(البته از خنده!)منم هی ریزریز می خندیدم !دوستم که دیگه رو نیمکت افتاده بود! معلممونم یک چشم غره ای وبه قول گیلکا یک لوچانی
!نثار ماکرد که چهارستون بدم لرزید!!(دیگه خیلی
!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()




![]()
![]()
...![]()
... ![]()
...
![]()


+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط مظهرگلی
|
