به نام خدا سلام وااااااااااای فردا مدرسه ها باز می شههههههههههههههههههههههههههههه!! دیدید چه خاکی به سرمون شد!! حالا چیکارکنیم ؟!!!!!!!!!!!!!!!! من نمی خوااااااااااااام برم مدرسهههههههههه ! من مدرسه ی جدید دوست نداررررررررررررررمممم!!! چقدر بد نه؟؟ مدرسه ی جدید اوایلش خیلی به ادم بدمی گذره !آخه ادم هیچکی رو نمی شناسه !البته من دوستام همه هستن اماخب دیگه ممکنه هم کلاسم نباشن ! خیلی اوضاعه دلم بیریخته!!! دلم گرفته ای دوست هوای گریه دارم! ای خدا چقدر این تعطیلی زود تموم شد ! امسال برخلاف سالهای قبل بااینکه خیلی بیکارتر ازهمیشه بودم خیلی زود گذشت ! می خواستم بگم بهم خوش نگذشته اما دیدم نه بابا هم چین بدم نگذشته ! یه یه هفته ای رفتیم مشهد خیلی سفرعالی بود . یه بار ازطرف مدرسه رفتیم امام زاده ابراهیم ...بااینکه همین بقلمونه ولی چون بابروبچ بودیم خیلی کیفید!! یه بارم که بابروبچ باشگاه رفتیم قلعه رودخان ...اون هم بااینکه همین وردستمونه من تابه حال نرفته بودم ! اون جاهم که بادوستان ورزشکار بودیم که اصلا حس وحال خودشو داشت ... حالا ایناکه اصلاً مهم نیست ! اون خوابایی که معمولا تا ساعت دوازده! بود اونا چیکارش کنم!!چه جوری می خوام بیدارشم !منم که خواب سنگیییییین!! (حالا بین خودمون بمونه چندروزپیش بابام گفت مظهرکه می خوابه انگار نخوابیده انگاری فوت کرده!!) امروز می خوام خاطرات اول مهر رو بگم .البته هرکدوم که یادمه! اول دبستان: یادمه خیلی خیلی خوشحال بودم ! باخودم گل نبرده بودم مدرسه! یه چندفقره! خودشیرین گل آورده بودن که گلاشون تودفترموند! بعدبه همه ازاین گلای گلایل دادن (گلایله دیگه ؟که می ذارن سرقبر مرده ها!!)بعدش دیگه اینکه رفتیم سرکلاس جلوم یکی نشسته بود که من فکرمی کردم یکی ازدوستای پیش دبستانیم به اسمه گل نوشه!! اما بعدا اون هم مثل گل نوش شد یکی ازدوستای صمیمیم اسمش صدف بود! امامن دیگه هیچ وقت گل نوشو ندیدم چون رفتن تبریز!وقتی مدرسه تموم شد بامامانم رفتم خونه مامانم شیفت بعدازظهر بود من گریه کردم که الا وبلّا که باید منم باخودت ببری مدرستون خلاصه باهزار دوزوکلک سرمو شیره مالید و رفت حالا بگذریم ازعواقب کارش که من براش تدارک دیدم!!! دوم دبستان : وقتی وارد مدرسه شدم یکی که ازدوستای صمیمی سال گذشتم بود منو نشناخت ! می گفت توپارسالم این مدرسه بودی؟!!جالب اینه که ازفامیلامونم بوداااا!!(اسمش عاطفه بود که الانم هم مدرسه ایم !) بعده مدرسه هم مامانم یادش رفته بود که بیاد دنبالم !زنگ زدن خونه مامان بزرگم گفت که هنوز ازمدرسه برنگشته !حالا جالب اینه که ازمدرسهواسه خودش رفته بود خرید!!!!!!!اون روز بابام اومد دنبالم ! سوم دبستان : یکی ازنوادر ! یادم نیست!!!! چهارم دبستان : اون روز فقط به امید دیدن محدثه عاطف و پونه یوسفی داشتم می رفتم مدرسه .همش احساس می کردم اگه نبینمشون غش می کنم ! بااینکه می دونستم دیگه نمی یان ولی امیدوار بودم !وقتی رسیدیم مدرسه ...زنگ اول کاری نکردم بازم امید داشتم که میان !زنگ تفریح رفتم تو دستشویی مدرسه گریه کردم ! بااینکه احساس می کردم سال زهرماری باید باشه ولی یکی ازبهترین سالای دوران تحصیلم شد ! پنجم دبستان : روز خوبی بود .توی راه بهاررئیسی رو دیدم ... فکر می کردیم معصومه دیگه این مدرسه نمی یاد ولی خانم ادهم گفت ثبت نام کرده ..ازروزای بعددیگه اومد ...معلممون تا اواسط سال نمی دونست که اسم من مظهره ومنو منظر صدامی کرد !! اول راهنمایی : وارد یه مدرسه ی جدید شده بودیم .با معصومه وعاطفه رفتم .خیلی برامون جالب بود ازاینکه بزرگ شدیم!!!وقتی پامونو گذاشتیم داخل مدرسه بایه مدرسه ی تقریبا بزرگ مواجه شدیم !بعدش رفتیم اسکمو خریدیم !بعده بعدشم اسمارو خوندن که کیا توچه کلاسین ...اونجاعاطفه رفت یه کلاس دیگه ... من موندم ومعصومه ...محدثه رنجبر هم که اصلاً مارو تحویل نمی گرفت!یه چندروز که گذشت دیگه مااونو تحویل نگرفتیم ! همون اوایلم بامرجان آشنا شدم . اواخرم بافروغ !نه شکوه ! نه همون فروغ! دوم راهنمایی: خیلی روزه خوبی بود .یادم نیست! اما دوم راهنمایی هم خیلی خیلی خوب وعالی بود .اصلاً یه چیزه دیگه ای بود .توهیچ سالی اینقدر بهم خوش نگذشته بود ! سوم راهنمایی : وااااای نمی دونین که چه حس خوبی داشتم اصلاً انگار تواین عالم نبودم !حس بزرگ بودن ! یعنی بزرگ مدرسه بودن ! تقریبا این حس و توکلاس پنجمم داشتم ولی این حس خیلی پیشرفته تر بود ! وحالا آیا در اولین روزه اول دبیرستان چه اتفاقاتی در انتظار مظهرگلی ست ؟
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت توسط مظهرگلی
|

سلام . خوبین ؟ اول ازهمه فرارسیدن ماه مبارک رمضان رو بهتون تبریک می گم... البته ببخشید که یه کم دیرشد... امیدوارم ازاین ماه پربرکت حداکثر استفاده رو ببرین ... امروز تواین فکر بودم که چی درباره ی ماه رمضون تووبلاگم بنویسم ؟! بعدش گفتم بیشتر وبلاگا که از فضیلت های این ماه می نویسن و شماخودتون هم که ماشالله هزارماشالله ! یکی ازیکی مطلع تر!!(باور کنین شوخی نمی کنماا حالا نگین توهین کرده !!) من تصمیم گرفتم خاطرات روزه دار ها رو بنویسم ... کسایی تهنا !! تهنایی روزه می گرفتن !!! یعنی به هردلیلی به جز خودشون کسه دیگه ای خونشون روزه نبود ... حالا مریض بودن ...پیر بودن ... باید قرص مصرف می کردن ... البته من این خاطراتو ازخودم درنیاوردم از زبونه خوده سحر خیزای تنها بود!! سحران خیزان تنها اسم کتابیه که مقدمه وگردآوریش از آقای حدادعادله ... این کتاب مال سالای هفتاد هفتادو یکه ... اون موقع هایی که من یک نی نی ای بیش نبودم !! شما رو نمی دونم !!و این کتاب ازطریق خواهرم به کتابخونه ی من راه پیداکرده !! خب امروز یکی از خاطره ها رو می نویسم که نوشته ی علی کوهی ازشهر ری بوده ... بخونیدش خیلی باحاله وببینید اون ودوستش برای بیدارشدن وخوردن سحری وشنیدن دعای سحر چه قدر تلاش کردن ... دوستی دارم به نام احمد که باهم همسایه هستیم .پدر من واحمد هردوپیر هستند ونمی توانند روزه بگیرند . مادر احمد چندسال پیش فوت کرده است ومادر من هم مریض است وقادر به گرفتن روزه نیست . ما تصمیم گرفته بودیم امسال هرطوری که هست روزه بگیرم . مشکل ما بیدار شدن درسحر بود . باهم فکر کردیم تاراه حلی برای این مشکل پیدا کنیم . بین خانه ی ماواحمد ، فقط یک خانه بود که حسن آقا بقال درآن زندگی می کرد .حسن آقا مرد متدین ومؤمنی بود وسابقه نداشت که یک شب خواب بماند . تصمیم گرفتیم که ازاو کمک بگیریم ؛ امّا حسن آقا درجنگ مجروح شده بود ویک پایش راازدست داده بود ، وچون درطبقه دوم زندگی می کرد ، برایش سخت بود که ازپله ها پایین بیاید ودرخانه مارا بزند . برای حل این مشکل فکر جالبی هم به ذهنم رسید . فکرم را با احمد درمیان گذاشتم . اوهم پسندید ودست به کارشدیم . ابتدا نخ بلند ومحکمی را پیدا کردیم . دونخ را به زنگوله ی کوچک بسته وهرزنگوله رابالای سرمان ، ازکنار پنجره آویزان کردیم . بعد ازوسط نخ یک نخ دیگر را به خانه حسن آقا وصل کردیم وقرار شد که موقع سحر ، حسن آقا که بیدار می شود ، این نخ را بکشد وبا کشیده شدن نخ زنگها به صدا درمی آمد ومابیدار می شدیم . پختن سحری رابین هم تقسیم کرده بودیم . یک شب من سحری می پختم ویک شب هم احمد وبه نوبت ، به خانه ی هم می رفتیم ودو نفری سحریمان را می خوردیم . یک شب اتفاق جالبی برایمان افتاد . خوابیده بودم که ناگهان صدای زنگ بلند شد. بیدار شدم . احساس کردم که خیلی کم خوابیده ام . وقتی به ساعت نگاه کردم ، دیدم ساعت یک است . تعجب کردم . به خانه حسن آقا نگاه کردم . چراغ خانه شان خاموش بود . فکر کردم حسن آقا می خواهد باماشوخی کند . گرفتم خوابیدم . این بار که زنگ به صدادرآمد ساعت 5/3 بود وموقع سحر ، فردای آن شب من واحمد دراین فکر بودیم که چرا حسن آقا زنگ را بی موقع به صدادرآورده است . بالاخره طاقت نیاوردیم ورفتیم پیش حسن آقا وماجرا رابه اوگفتیم . اما او ازهمه جا بی خبر بود وقسم می خورد که زنگ را به صدا درنیاورده است . تعجب مابیشتر شد . آن شب تصمیم گرفتم بیدار بمانم وببینم چه کسی نخ را می کشد وزنگ را به صدا درمی آورد . هرچه نشستم زنگ به صدادرنیامد ، نزدیک بود بخوابم که ناگهان صدای زنگ بلند شد . ازپنجره به خانه حسن آقا نگاه کردم . دیدم گربه ای ازلبه ی پنجره ی حسن آقا درحال عبور است . خنده ام گرفت . گربه موقعی که از لبه ی پنجره می گذشت ، پایش به نخ می خورد وزنگ به صدادرمی آمد . برای حل این مشکل فکر کردیم وبه این نتیجه رسیدیم که نخ را ازبالای پنجره رد کنیم تاپای گربه به آن نخورد وبه این ترتیب هر شب به موقع باکمک حسن آقا ، از خواب بیدار شدیم وآن سال را روزه گرفتیم . راستی شما تابه حال تویه ماه رمضون سحر خیز تنها شدین ؟؟؟ طاعات وعباداتتون مقبول درگاه حق ... التماس دعا ... 

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت توسط مظهرگلی
|

سلام پیشاپیش ولادت باسعادت حضرت مهدی (عج) رو به همه و به خصوص منتظرای واقعیش تبریک می گم ... ومی خوام همین الان سه صلوات برای تعجیل درفرج آقا بدین ... «اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّدٍ وَآلِ مُحَمّد» هفته ی گذشته رفته بودم مشهد خیلی خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود ... واستون خیلی دعا کردم البته اگه ازماقبول کنن دوست داشتم خاطرات سفرم رو بنویسم اما واجب دونستم ادامه ی خاطرات مدرسمو بنویسم با یه قیافه ی خیلی غم انگیز ترگفتم خانوووووم ...... مممممننننننن کککککیییییففففمووووو جا گذاشتم خانوم دژگام با شنیدن این حرف من داشت ازخنده روده برمی شد ولی واقعا خیلی گیج بودم مامانم دیرش بود خانم دژگام تازه حرفاش گل انداخته بود معلوم نبود این خانوم دژگام ازچند پهلو حرف می زنه به نظر من خیلی بده که آدم یه روز بذاره یه روز نذاره خب ازاین بحث خارج شیم اون روز وتقریباً تا یک هفته خانوم دژگام درس که می داد منم که جلو می شستم ازپشت عینکش که به بچه ها نیگاه می کرد تا چشش به من می فتاد می خندید من نمی دونم فیزیک چهرم تواون هفته چه تغییری توش رخ داده بود که باعث خندوندن اون شده بود شایدم به یاد قیافه ی موش آب کشیده ایه اون روزم افتاده بود آخ که چقدر دلم برا خانم دژگام تنگ شده سلام خانوم دژگام بدون اینکی هیچ حرفی بزنه ازکنارمون رد شد وای که چقدر اون روز مرجان برام خندیدو تمام روزو منو مسخره کرد من نمی دونم چرا این جوری کرد احساس می کنم که حواسش نبود ولی مرجان می گه نشناخت ! اما مگه می شه نشناسه ؟؟؟؟بالاخره که دوسه تانگاه کنه می شناسه ولی خواهرم رو که دیده بود گفته بود انقدر دوست دارم ببینم الان چه شکلی شده چند شب پیش ها هم بود که خواب همین خانوم دژگام رو دیدم !خواب دیدم ماداریم می ریم برا اجرای سرود خانوم دژگام هم اومده ورقیبمون بود می خواست سرود بخونه یه چند وقت پیشا هم خوابشو دیده بودم ولی احتمالاً به خاطر تاثیرات فیلم هندی هایی که تواین چندوقت دیدم بود نمی دونم چرا چند وقته بیشترخوابام به نفعم تموم می شه خیلی بده نه ازهمه ی کسایی که بهم سرزدن کمال تشکر رو دارم مهسا : ازاینکه بهم سرزدی ممنونم ولی من یادم نمیاد بهت سرزده باشم اگه اومدم عجب کاره خوبی کردم... شیرین: عیب نداره پیش میاااااد دیگههه!!! منم همیشه بی ادبی می کنم دیربهت سرمی زنم ! کوثر:چرا وقت نداری عزیزم ؟؟ به قول بعضیا سرت شلوغههه!!!) مریم :به خدا می خواستم سربزنم اما دیگه رفتیم مسافرت و تاامروز دیگه ... گفته بودی که اگه خواستم لینکت کنم یه ندا بدم ! اینم ازندا وایستا ندااااااااااااااااااااااااکجایی؟؟!! شوخی کردم من چرا چند وقته اینقدر بی مزه شدم ...باتبادل لینک موافقم ...) نرگس : باشه می جنبم ومیام آپتو می بینم !! افسون : منم این عیدبزرگ رو به شما تبریک می گم متن واقعا زیبایی بود ... دانیال : ممنون که کمکم کردی ولی من متوجه نشدم !! بعدش توچرامی گی من شعرت رو نخوندم ...هم خودم خوندم هم داداشم خونده هم تلفنی برای یکی ازدوستام خوندم اون گفت بعد برام بنویس می خوام برای مامانم بخونم ... حالا می گی نمی خونیییییییی ... ببین شعرت تاکجاها رفته وتاکجاها می رهههههه !!!!من فقط گفتم منو برای نقد شعری بی خیال شوووووو ... من نمی تونمممممم!! خواهرم می گه توهمه چیزو ازجنبه طنزش نگاه می کنی !! وبلاگ خاک برسران :واقعاً بهتون تبریک می گم ازاسمه قشنگی که برای وبلاگتون انتخاب کردین به خدا مسخره نمی کنم من عاشق وبلاگایی با این جور تیترام!!! بهار رئیسی : منم دلم واست تنگ شدهههه بوووووود همش حواسم به تئاترت بود! چی شد خوب اجرا کردی؟؟؟ عارفه : می دونستم که برمی گردی ... آخه اسمه وبلاگت دفتری برای همیشه ست یعنی برای همیشه برقراره ... البته از حس ششم هنرمندانه ی کوثر هم کمک گرفتم ! عطیه : خیلی ممنون چشماتون قشنگ می بینه !!! ترلان پروانه : اینکه اون روز جای من در خالی بود که شکی درش نیست !!اما چرا وقتی نوشتی وبلاگت خوشگل شده هاااا چشمک زدی ؟؟هاهاهاها( دیدید تا بیچاره بعضی ازآدما یه چیز می گن تمام مجلات وخبرگزاری ها حرفشونو موشکافی می کنه؟ منم شدم مثه همونا!) ملیکای عزیزو دوست داشتنی ومهربون خودم : ملیکا آخ که چقدر دلم برات تنگ شده بود یعنی حتی یک لحظه هم نبود که به یادت نباشم می رفتم آب بخورم به یادت می یوفتادم داشتم زیردست وپاله می شدم!! یه یادت می یوفتم البته فقط به یاده تو نه آآآآ به یاده سحرو دوستم فروغ و یه دوسه نفره دیگه ...ولی تو توخوابم ولم نمی کردی !! ولی من که به توهمیشه سرمی زنم چرا می گی که سرنمی زنی ...نمی دونم شایدم یادم رفته برات کامنت بذارم ... عذر میخوام ... احسان : عجب جوون عاشق پیشه ای هستین ...ازاین خیلی خوشم اومد... فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی اگه کسی رو ازتایپ!!! انداختم عذرمی خوام البته این جوابا فقط ماله بعدازاینییه که رفتم مشهد قبلشو که تو وبلاگاتون جواب داده بودم....
...

...
!!!!!!!!!!!!
!!ها ؟آها داشت غش می کرد
!!!و بین خنده هاش گفت: هییییی !آخه من چه فامیلهگیجی دارم
!!!!!!دلم می خواست همون لحظه خفش کنم بچه بی ادب به من می گه گیــج
!!!
بعدش بهم گفت بیا بشین عیب نداره گفتم نهههه نمی خوااااممممم همه کیف دارن من ندارم
خلاصه به زور اجازه گرفتم و رفتم واسه مامانم زنگ زدم ایکی ثانیه کیفو برا آورد
...
!!!!!(در این جور مواقع چی می گن
؟؟!!)خیلی بلند بلند حرف می زدن خانوم دژگام می گفت : آخه تواین هوای بارونی دیگه نذار چادر بذاره
! مامانم گفت :عیبی نداره دیگه خودش دوست داره
خانوم دژگام گفت گفت آخه این دیگه خیلی بچس
مامانم گفت دیگه ازکلاس اول گذاشته عادت کرده می گه بدون چادر خجالت می کشم
،خانوم دژگام بایه آهی گفت کاشکی همه ی بچه ها این طوری بودن![]()
...
حرفاش سه بعدی بود فکر کنم
!نه نه؟ آخه این ور می گفت نذار اون ور می گفت همه بذار نه همه بذارن
!!!
...مراسم عزاداری که می شه بذاره یه مراسم عروسی که می شه هم چین برداره همه دهاناشون چهارمتر باز شه
!!!
...
!!![]()
! به هرحال خوش حالم که تایک هفته دله یکی رو شاد کردم
!!!!!!![]()
...چون سنش زیاد بود زیاد حوصله موصله
نداشتا ولی واااای اگه یه روز حالش خوب بود دیگه مارو ول نمی کرد
یادمه یه روز تمام یه زنگو درباره ی دانشگاه وانتخاب رشته صحبت کرد
ماهم که هیچی نمی فهمیدیم
!!همین جوری واسه خودمون نگاش می کردیم![]()
!!! حالا داشتم می گفتم یه بار تو آموزش پرورش ازدور دیدمش بادوستم بودم گفتم مرجان این معلم کلاس سوممه همیشه برای حل کردن تمرین یا هریادداشتی منو می برد پاتخته ما ام که عاشق گچ بازی
بچه ها همه حسودیشون می شد
!!خلاصه ازاین جور چیزا وتابهش نرسیده بودیم کلی ازخودم تعریف کردم
!! تا که به مارسید من با صدای خیلی بلند گفتم :![]()
!!!!
!
!!!
وروح ماهشو ببوسم ![]()
حالا نمی دونه اون قیافه ی معصوم وخوشگل بچگیا که هممون داشتیم رفته که رفتهههه
(شمارو نمی دونم ولی برای من که دیگه اثری ازش نیست
!) یادمه یه دفعه معلم کلاس چهارمم به خانم ادهم ناظممون گفت ازقیافش نور می باره
!!!( هییی چقدر از قدیمام تعریف کردم
!)
!!!!
!!!
؟ برعکسش عملی می شه مثلاً همین خانوم دزگام اصلاً نمی شناسه که بیاد ماچ وبوس وبغل کنه وفیلم هندی بازی کنه
!!!
(ای واااای چقدر لفظ قلمانه !!!)
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت توسط مظهرگلی
|
