تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

کلاس سوم دبستان بودم .شب به خیال اینکه مثل همیشه مامانم بیدارم می کنه خوابیدم .صبح که بیدار شدم احساس غرور کردم که خودم بیدار شدم ! پاشدم رفتم سروصورتمو شستم بدون اینکه به ساعت نگاه کنم اومدم تو حال دیدم وووواااااایییی ساعت 8:10 دقیقه ست !

از تعجب داشتم شاخ درمیوردم آخه به آسمون که نگاه می کردی انگاری هنوز صبح نشده بود چون هوا ابری بود وتازه بارونم می بارید (آخ که تو هوای بارونی خواب چه مزه ای می دهههههه!!)

رفتم به مامانم نگاه کردم دیدم خوابیده !گفتم مامان پاشو خواب موندیم مامانم گفت باز تو خواب موندی مگه تو نمی دونی من امروز سرکارنمی رم باید برم جلسه !

خلاصه من هی می رفتم این اتاق هی اون اتاق ،مامانمم هرجا می رفتم دنبالم می دویید وهی غر می زد می گفت تو چرا این قدر بی توجهی ومن مگه دیروز بعدازظهر بهت نگفتمو از این حرفا خلاصه اینقدر دیرم شده بود که اصل صداشو دیگه نمی شنیدم !

بالاخره حاضر شدم وچتر به دست رفتم بیرون واز غرزدنای  مامانم راحت شدم !تو راه بودم که خانم خوش سیما ‏ [1]رو دیدم گفت چتر داری گفتم آره گفت پس چرا وانمی کنی ؟؟گفتم :اههههه یادم رفته بود !!گفت : بازش کن تابیشتر از این خیس نشدی بعدش گفت : مقول خودته جا ننئی !!ها چی نفهمیدین ؟

بذارین عین اون دفعه کلمه به کلمه معنی کنم

مقول = خوب شد نمی دونم یه چیز تو همین مایه ها

خودته = خودتو

جا = جا

ننئی = نذاشتی

!!!

گفتم خب چرا خودت چترتو باز نمی کنی می ترسی تلاش بریزه ؟!(عجب بچه پرویی من بودم کاشکی یه خورده از اون پروبازیام رو الان داشتم !)

گفت : اولاً من که داشتم میومدم بارون نمی بارید .دوماً بچه تو چرا این قدر دیر داری میری مدرسه ؟

منم ازاون اول ماجرا همه رو براش تعریف کردم (حرف راست و باید ازبچه شنید !!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه رسیدیم مدرسه ...

خانوم خوش سیما رفت کلاسش منم رفتم کلاس ...

خیلی خیس شده بودم چون بارون شدید بود و بیشتر راه رو بدون چتر اومده بودم ...با حالت غم انگیز وارد کلاس شدمو گفتم :

سلام

خانم دژگام هم باحالت خیلی غم دراسترس انگیز!!گفت :

سلام عزیزم چرا اینقدر دیرکردی چی شده مگه چتر نداشتی چرا اینقدر خیس شدی ؟

لامصب نمی ذاشت من حرف بزنم !همین جور گازداده بود داشت می رفت !!!

ولی بااون شکل و قیافه ای که من گرفته بودم هرکس بود سکته می زد ! اصلاً انگار نه انگار که وقتی داشتم میومدم این همه باخانوم خوش سیما حرف زدیم وجک گفتیم وخندیدم

خانوم دژگام گفت : خب زود باش چادر وکاپشنتو اویزون کن که خیسه ومریض می شی ...

خلاصه وقتی آویزون کردم دیدم یه چیزی ندارم !

فکر می کنید اون چی بود؟؟؟

به یاد حرف خانوم خوش سیما افتادم خوب شد خودتو جانذاشتی !

آیا من خودم راجاگذاشته بودم؟؟!!!

ادامه ی داشتان ای وای معتاد شدیم رفت ! به علت اینکه مامعتاد شده ایم وچرتمان می آید دیگر حوصله ی تایپ کردن نداریم !!!

ادامه ی داشتان در پشت بعدیییی !!!

 



[1] این خانوم خوش سیما این قدر باحال همیشه تیکه های باحالی وسط حرفاش می نداخت وبااینکه مابچه ای بودم یَک جوکایی برامون تعریف می کرد !!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی |

   سلام بچه ها خوبین ؟

 

  چندوقتیه دچارسردرگمی شدم نمی دوم باید تویه این وبلاگ چی بذارم که

 

  هم خودم خوشم بیاد هم شما دوست داشته باشید وبخونیدش وهم براتون

 

  جذاب باشه دیگه هرچی خاطره می نویسم به دلم نمی چسبه نمی دونم

 

  چرا ؟

  

   خواهش می کنم اگه نظر می دین نظرتون رو راجع به این وبلاگ بگین و

 

  بگین

 

  که چی رو بیشتر دوست دارین ...

 

 

دست خدا

 

  دستی گل خورشید راچید

  از باغ این دنیای زیبا

  گلهای پاک روشنایی

  رفت ازمیان باغِ دنیا

 

دستی دگر بذر ستاره

برکشتزار آسمان ریخت

آنگاه درنزدیک انها

دستی دگر فانوسی آویخت

 

  دست کدامین باغبانی

  باغ جهان رااین چنین کرد؟

  خورشید راچیدوبه جایش

  صدها ،هزاران غنچه آورد ؟

 

فانوس شبها راکه آویخت

برکشتزار آسمانها ؟

می دانم آن دست خدا بود

دست خداوند توانا 

 

 

 

 

 

    خوشحال میشم نظرات شما رو درمورد اینکه چی تویه این وبلاگ بنویسم

 

 

       

     بدونم خواهش می کنم راهنماییم کنید  

 

             

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی |

ماااااااچ

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی