تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

سلام

   امروز اصلا حوصله ندارم زود می خوام برم سراصل مطلب !

روزی که مادرم می خواست بره کارناممو بگیره گفت تو کتاباووسایلاتو جمع وجور کن بذارتو جعبه منم می رم کارنامه تو می گیرم گفتم حالا چه اصراریه که همین الان اینارو تمیز کنم توکارنامه رو بیار من ببینم شاید تابستون بهش نیازپیداکردم!!

   گفت خودتو لوس نکنننننن...ولی بعدش که داشت می رفت داشت باخودش می گفت :معلوم نیه چی مرغانه بوکوده؟!!!

(منظورش این بود که معلوم نیست چه دست گلی به آب داده!اما اگه بخواید کلمه به کلمه معنیش کنم

معلوم=معلوم

نیه=نیست

چی=همون چی یاچه

مرغانه=تخم مرغ

بوکوده=کرده!)

    خب حالا بگذریم مامانم رفتو منو تویه اون همه کتاب دفتر تنها گذاشت .حالا فقط کتاب دفتر نبود که ،هرچی که دلتون بخواد ... .

    تویه اون کاغذای امتحانی ونقاشیاوکاردستیاومقواوخوردنی هاوآدامسای چسبیده به وسایلاوجامدادی های کهنه وتازه که نمی دونستم چی کارشون باید بکنم مونده بودم .فقط دلم یه دوست می خواست که بشینموساعت هاااااباهاش حرف بزنم ودرددل کنم .آخه چندروزی بودکه ازدوستام جداشده بودم اما صحبت کردن بااون دوستام دردی رو دوا نمی کرد من دلم می خواست بایکی دیگه حرف بزنم ،اما...

خیلی کلافه بودم نمی دونستم چی کاردارم می کنم کتابارو هی می ذاشتم این ور دوباره می نداختمشون اون ور هی وسایل درس هنرو می بردم می ذاشتم رو میز هی میاوردم پایین می ذاشتم کنارخودم که یادم باشه باهاشون کارکنم ...ساعت شده بود یازده ونیم اما من هیچ کاری ازپیش نبرده بودم .همین طور این طرف ،اون طرفو نگاه می کردم که چشمم افتاد به اون کیف تلغیم که یه سری وسایلو انداخته بودم توش ومدتها بود که بازش نکرده بودم اما می شد ازبیرونم داخلش رو دید ...

قشنگ معلوم بود ...نامه هاوکارت پستالای محدثه عاطف عزیز که ازعکس برگردونای خوشگلش که اونارو به جای تمبر استفاده می کرد قشنگ می شد تشخیص داد که این اون نامه هاست ...

   بادیدن اون نامه ها اشک توچشام جمع شد مثل اون اوایل که ازمدرسه ی ما رفته بود یعنی بل کل ازشهرمون رفته بود ...

  نامه روکه بازکردم احساس کردم یه دنیا عشق ومحبت همچین داره ازنامش فواره می زنه چقدر مهربون وخوش زبون ...

  همه ی نامه هاشو ازاول خوندم اما این دفعه به جای اینکه گریه کنم همین طور می خندیدم خدارو شکر هیچکی خونه نبود وگرنه هیچ کی  شک نمی کرد که من یه دیوونم بلکه مطمئن می شدن که دیوونم!

   اون روز درسته که من بامحدثه صحبت نکردم اما اون یه عالمه برام حرف زد ...مثل اینکه دل اونم گرفته بود!اما تواون دلگرفتگی من برام زیادم فرقی نمی کرد که کی صحبت کنه !

   کارنامه اومد نه یعنی مادرم اومد کارنامه رو که دیدم شادیم دوبرابر شد فکر نمی کردم اینقد معدلم ونمره هام خوب باشه البته معدلم بیست نشدا ولی بیست برام مهم نیست خب ازبحث خارج شدیم مامانم گفت مادره اون دوستتو دیدم گفتم کدوم دوست؟گفت همون دوستت دیگه همونی که مامانش باهام همکار بود من اسمه هرکسو می گفتم مامانم می گفت نه آخرش گفت همونی که تااسمشو می گفتیم فوری می زدی زیر گریه با تردید گفتم محدثه؟گفت :آره آره همون مامانشو دیدم گفت محدثه همیشه  خونه حرف مظهررو می زنه وازخاطراتشون می گههه!

   باگفتن این حرف  یه چیز عین چه جوری بگم یه چیز که راه گلوی آدمو ببنده مونده بود توگلوم داشتم خفه می شدم فوری اومدم تواتاق ومی خواستم دوباره به نامه ها نگاه کنم تااین دفعه من باهاش حرف بزنم اما فقط چنتاشون بود وهرچقدرگشتم پیدانکردم فکر کنم قاطی وسایلا انداختمش تو اون پلاستیکه که گذاشتیم دمه در!

  خدایا این همه سال نگهشون داشتم واین طوری باید ازدستشون می دادم اون نامه هاتنهاراه ارتباط من بامحدثه بود وهروقت هم می خوندم برام تازگی داشت من نه شماره ای ازش دارم نه هیچ چیزه دیگه ای ...

  خداکنه یه باره دیگه مامانم مامان محدثه رو ببینه !

  محدثه بهترین دوست تویه زندگیه من بود وهیچ وقت خاطره هاش ازیادم نمی ره بعدا تو خاطره هام بیشتر بااین عزیزدوست داشتنی آشنامی شید...

 

 

من دوستت هستم

 

 

 من یک سبد دارم

تویک سبد داری

من ازتو می خواهم

یک سیب برداری

 

 

بردار آنرا زود

توی سبد بگذار

این سیب مال توست

بادست خودبردار

 

 

وقتی که می گیری

یک سیب ازدستم

باخنده می گویم

من دوستت هستم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خوبین؟

روزمادرو به همه ی ماماناتبریک می گم ...

 

خب حسودیتون نشهههههه !

 

ولادت حضرت فاطمه (س)را به همه ی شما تبریک می گم...

 

دیشب داشتم فکر می کردم امروز چی بنویسم تو وبلاگم  خلاصه

 

هرچی کتاب ومجله داشتم گشتمممم اما هیچی به هیچی

 

یدفعه یه جرقه زد به ذهنممممم

 

هوووررررراااااا!

 

یه شعر ازپروین اعتصامی حفظم که می خوام براتون بخونم فقط

 

یه نمه اشکه آدمو درمی یاره!

 

عیب نداره !!!شعره قشنگیه ،حتما بخونینش...

 

 

تیره بخت

 

دختری خرد شکایت سرکرد

 

که مرا حادثه بی مادر کرد

 

دیگری آمدو درخانه نشست

 

صحبت ازرسم وره دیگر کرد

 

موزه سرخ مرا دورفکند

 

جامه ی مادر من دربرکرد

 

یاره وطوق زر من بفروخت

 

خودگلوبند زسیم وزرکرد

 

سوخت انگشت من ازآتش وآب

 

او به انگشت خود انگشتر کرد

 

دختر خویش بمکتب بسپرد

 

نام من کودن وبی مشعر کرد

 

به سخن گفتن من خرده گرفت

 

روزوشب دردل من نشتر کرد

 

هرچه من خسته وکاهیده شدم

 

اوجفاوستم افزونتر کرد

 

اشک خونین مرا دید وهمی

 

خنده ها باپسرو دختر کرد

 

هردورادوش به مهمانی برد

 

هردورا غرق زروزیور کرد

 

آن گلوبند گهر راچون دید

 

دیده دردامن من گوهر کرد

 

نزد من دختر خود را بوسید

 

بوسه اش کاردوصدخنجر کرد

 

عیب من گفت همی نزد پدر

 

عیب جوئیش مرا مضطر کرد

 

همه ناراستی وتهمت بود

 

هرگواهی که دراین محضر کرد

 

هرکه بدکرد ،بد اندیش سپهر

 

کاراو ازهمه کس بهتر کرد

 

تانبیند پدرم روی مرا

 

دست بگرفت وبکوی اندر کرد

 

شب به جاروب وروفیم بگماشت

 

روزم آواره ی بام ودر کرد

 

پدر ازدرد من آگاه نشد

 

هرچه اوگفت زمن باور کرد

 

چرخ راعادت دیرین این بود

 

که به افتاده ،نظر کمتر کرد

 

مادرم مُردومرا دریم دهر

 

چو یکی کشتی بی لنگر کرد

 

آسمان خرمن امّید مرا

 

زیکی صائقه خاکستر کرد

 

چه حکایت کنم ازساقی بخت

 

که چه خونابه درین ساغر کرد

 

مادرم بال وپرم بود وشکست

 

مرغ پرواز ببال وپَرکرد

 

من سیه روز نبودم زازل

 

هرچه کرد این فلک اخضرکرد

 

                                                پروین اعتصامی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت توسط مظهرگلی |

سلام خوبین همه؟

 

ببخشیدکه چندوقتیه کمتربهتون سرمی زنم نمی دونم چرا حس نظردادن

 

ندارم یااگه آپ می کنم خبرنمی دم بااون که یه خورده مخالفم چون

 

هرکس که آدم ووبلاگش رو دوست داشته باشه هرچندوقت یک بار می

 

یادو یه سری می زنه حالا حتما که نباید اول بشین اول معمولا اونایی می

 

شن که اسمو تو لیست آپدیت شده ها می بینن!

 

خب بگذریم هوا چطوره؟اینجا که یه روز بارونه مثل دیشب!!!!فرداییش

 

آفتابه مثل امروز.

 

ازاینم که بگذریم چی می خواستم بگم!!!!!!!!

 

واسه یه چیزاومده بودم اما یادم نمیاد!

 

آها راستی می دونین فردا چه روزیه؟

 

روزملی شدن صنعت نفت؟!

 

نه بابا اون که یه روز قبل عیده ولی خدائیش خیلی اون روزو بعدش کیف

 

می ده چون بعدش سیزده روز تعطیلیم نه؟اما تابستون 90 روزه تازه ماها

 

هم که امتحاناتمون بیستم تموم می شه دیگه بدتر.

 

اما نه این حرف رو همین جا بذاریم بریم چون یه دفعه دیدید تابستونمون

 

رو نصف کردند همین دلخوشی مون رو!!!!!(معلوم نیس چی دارم می گم

 

تازه ازخواب بیدارشدم ببخشید!)دیگه ناشکری بسهههههههه!

 

خب بگین بگین چه روزیه ؟

 

روز مادر؟

 

ایول بابا روزمادر که چندروزه دیگس!کی بود اینو گفت ولی هرکی گفت

 

خوب چیزی گفت واااااای چی باید بخریم؟

 

خب تانگفتین روزپدر ومارو به یاده اینکه چی باید بخریم ننداختین برم سره اصل مطلب !

 

می دونم که همتون می دونین که می دونم که شما می دونین !!!!!

 

امروز ...

 

امروز...

 

امروز...

 

 تکراریانگوم رو دیدین؟آخه من دیشب ندیده بودم!

راستی گفتم یانگوم حیفم اومد یه عکس ازش نذارم .

 

 

 

وااااااااااای دیگه حوصله ندارم بپیچونمتون !!!

 

صبحی تابستانی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

می شنوم

از همه سو می گویند

تولدت مبارک فاطیمای عزیز

 

 

خبببب آخیششششش راحت شدم.

خب  بذارین نحوه آشنایی من بافاطیما رو بهتون بگم

پارسال تابستون همین موقع ها بود که داشت برنامه هایی که برای

تابستون می خواست پخش شه رو اعلام می کرد اما فاطیما توشون نبود

من خیلی اعصابم خورد شدومی خواستم تلویزیونو ازپنجره بندازم بیرون

ولی این کارو نکردم !اومدم کامپیوترو روشن کردم وبه لیست

وبلاگهایی که قبلا رفته بودم رفتم ووبلاگ رشا رو بازکردم همین طور

داشتم نوشته هاش رو می خوندم که احساس کردم اون گوشه کنارا دیدم

فاطیما بهارمست دوباره آپش رو خوندم اما دیگه ندیدم هی باخودم می

گفتم ای بابا من یه جا دیدم اسمشو اما می دیدیم نیست خلاصه هی آپه

رشا رو نگاه می کردم هی می دیدم نیست خلاصه اعصابم خرد شد گفتم به

درک!!داشتم یه وبلاگ دیگه بازمی کردم که دیدم اااااااااالینک وبلاگ

فاطیما توقسمت پیوندهای روزانس تو قسمت نویسندگان وبلاگ هم

اسمش بود تویه پیوندهاهم آدرس سایتش بود خلاصه گفتم خدایا من این

همه گشتم حالا اینهمه رو چرا باهم دادی ای بابا یکی یکی دیگه!!!!!

 

این بود آشنایی منو فاطیما که البته ازاون اول یه جور دیگه شروع شد ! اما

فکر نکنم حالا یادش باشه؟!

الان درست یکسال ازاون آشنایی می گذره ومن فاطیمارو دوست دارم

مثل همیشه نه نه مثل همیشه نه خیلی بیشترازهمیشه وهرچی آزار

واذیتای اون آدم موذی(خودش می دونه چی دارم می گم؟!)بیشتر می شه

من هم بیشترعاشق فاطیمای عزیزو دوست داشتنی می شم...هرچندکه اون...

فقط می خوام یه چیزی به این آدمه بگم واونم اینه که چرا منو انتخاب

کردی؟اما می دونم توضیحی برای این کارت نداری مطمئننا!

خب بحثو عوض کنیم!!!

بفرمایید دهنتون رو شیرین کنین!

 

 

این کیک فقط مخصوص فاطیماست !

 

خب می خوام چندتاعکس ازفاطیما بذارم البته بااجازه ی خودم وخودش!!

پوسترفاطیما

پوسترفاطیما

کارت پستال

بقیه ی عکساوپوستررو بعدا براتون می ذارم الان یه مشکلی به وجوداومده ببخشید...

 

 

 

 

  

 

 

 

 

خب مثل اینکه من باید برم مامانم ابزار!!!!کوکوسیب زمینی گذاشته برای اولین بار!دارم می رم درست کنم خداکنه خوب بشهههه

فقط یه چیزی به قول علی زندی فر

به آینده امیدوارباشید

خداپشت وپناه همه ی شمادوستای گل باشه(اینو دیگه خودم گفتم!) 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت توسط مظهرگلی |