تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

بانوی آب

 

توازتبار آینه هایی ومحــشــــری

 

حتی زاهل عرش وسماهم توبرتـری

 

امشب برای شانه به موهای دخترت

 

دستان خسته ات شده دستان مادری

 

دراین قنوت نامتــــعادل به آسمان

 

راضی به مرگ خود شده ای روز آخری

 

اینجا میـــان غربت آلاله های مــن

 

ردی زخون سینه تو مانــــده بــردری

 

من مانده ازتمامی این کرکسان شوم

 

خود راپنـــاه داده ام امشب به بستری

 

امشــب کناربستر تو بغــض می کنم

 

اشکم چکد بر رخت ،ای ماه دلبـــری

 

رحمی کن ونــگاه خودت راحواله کـن

 

اینجا علی نشستــه به فقدان همسری

 

زهرا ،ببین که- مثل تو- مولا هــزاربار

 

جان داده لحظه لـــحظه دراین روز آخری

 

بانو ،تو راقســـم به دوچشمان خسته ات

 

لختی بخند ، خون شـده این قلب حیدری

                                             

                                                «محمد ذوالفقاری»

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی

 امروز همه چیز تموم شد ...

 

وچقدرهم زود ...

 

ای کاش می شد همه چیزاز اول شروع بشه اما افسوس ...

 

ولی افسوس نه برای اینکه قدرهمدیگرو ندونستیم افسوس به خاطره

 

اینکه قدر همدیگرو دونستیم !

 

آره برای اینکه قدر همدیگرو دونستیم !اگه ازروز اول به همدیگه بی

 

احترامی می کردیم دیگه قلبی نمی موند که واسه اون یکی بتپه وهمونی

 

هم که بود پرازکینه ونفرت بود ...

 

وامروز همه چیز تموم شد ...

 

با گفتگوی بی صدا بابچه ها ...

 

با نگاه چشما ...

 

باابروهاو لبهایی که مدام می لرزیدن ...

 

وبااین وراون وربردن دست توهوا، که می شد تموم خاطره های

 

وحرفای دنیارو توش شنید...

 

وچقدرغم انگیز...

 

هیچ فکر نمی کردم این پایان ته همون آغاز لذت بخش باشه ...

 

 اینو می بینیند من تاچند دقیقه پیش درست همین شکلی بودم !!

 

 

آری آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگرنیندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت توسط مظهرگلی |