سلام چندروزی ازعید گذشته بود.منو پونه داشتیم باهم حرف می زدیم وهنوزم توحال وهوای عید به سرمی بردیم چنددقیقه ای خانوم دژگام مثله همه ی خانومای ایرانی منو پونه توهمین بحثا سیرمی کردیم که دیدیم خانم دژگام موذیانه خانوم گفت:بچه هایه خورده ساکت وایستین بعدا هرچقدرمی خواین صحبت کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه چیزی ازخانوم دژگام بعیده ... نمی ذاشت هیچکی جیکش دراد بعد این طوریییی!!! تاخانوم دهنشوواکرد یکی نه تق تقی نه سرفه ای نه عدسه ای همین جوری خیلی عذرمی خوام عین گاو سرشو انداخت اومد تو ! دیدیییمممم اااااخانوم قربانیه!مدیرمون خانوم مدیر یه خورده بامعلممون حرف زد منو پونه هم هرچقدر گوش وایستادیم هیچی نفهمیدیم اماچرایه چیزایی فهمیدیم ولی همه رواشتباه پشتباه شنیده بودیم ! خانوم قربانی گفت: فردا باخودتون ـــــــــــ !تومن پول بیارین می خوایم براتون اگه خدابخوادجشن تکلیف بگیریم !(خب این که مسلمه که خدامی خواد همه بچه ها تااینو شنیدن همه گفتن هوووووووورررررررررررررررررررررررااااااااااوکلی جلف بازیه دیگه بعده اینکه خانوم قربانی رفت بازم اخلاقه خانوم دژگام برگشت گفت : ازشمادیگه بعیده شماها الان دیگه بزرگ شدین بچه ها کلی حالشون گرفته شد فرداییش مامانم یه عالمه شعرودکلمه بهم داد که تو جشن بخونم اما وقتی به خانوم سبکبال معلم قرانو پرورشیمون نشون دادم بین بچه ها تقسیم کرد .من ازاینکه بین بچه ها تقسیم کرد ناراحت نشدم اماازاینکه اون حجاب کنم یانکنمو نداد بهم یه خورده دلگیر شدم آخه وقتی فیلمه جشن تکلیفه دخترخالمو دیده بودم اون توش می خوندومنم دوست داشتم بخونم!(نه که فکر کنین واسه چشم وهم چشمیاااااانهههههه قرار شد محدثه مجری بشه من قرآن ودکلمه بخونم الهه ای که تواون موقع می خواستم باچنگولان خفش کنم دسته جمعیم بود که باید می خوندیم . بالاخره روزجشن عبادت با روزشماریه بروبچ همکلاسی فررررااااارسییید.البته هنوزساعت شماری ودقیقه شماری وثانیه شماری یاهمون لحظه شماریش مونده بود . باخانوم سبکبال یاخانوم سبکدست یایه چیزتوهمین مایه ها بچه های کلاس مارو یعنی کلاس سومارو زودتر تعطیل کردنومارفتیم خونه تاحاضرشیم وقرار شد مریم بیاد دنبالم ومامانامون بعدا بیان .مریم ساعت دوبعدازظهر باخواهرش اومد خونمون من گفتم:آخه مریم چرااینقد زود اومدی الان اگه مدرسه بسته باشه چییییی ؟ اما اون اصرار کرد که زود بریم ومنم وسایلمو برداشتم که بریم به طرف مدررررسه توراه من الکی آروم راه می رفتم که مدیرناظممون نگن اینا ندید بدیدن ! بالاخره رسیدیم سرکوچه ی مدرسه .من همون اول کوچه نشستم مریم گفت پاشو اینجاچرا نشستی همه چادرت کثیف شد من گفتم :نخیر همش تقصیره تو بوددیگهههههه الان همه فکر می کنن ما جشن عبادت ندیده ایم مریم گفت:خب مگه دیدیم ؟تازه اگه هم دیده باشیم به پای این نمی رسه که ماله خودمون باشه ! گفتم :به هرحال خیلی بی کلاسه که داریم زود می ریم یهو یه پیره زنه داشت ازکوچه رد می شدکه بهمون گفت : بچه جون پاشو زمین کثیفه همه لباست کثیف می شههه منو مریمم خیلی مودبانه بهش گفتیم توفضولی تا زنه کلمه ی مودبانه ومنظوره بی ادبانه ی ماروگرفت اصلا شما این زواله(بعدازظهربه زبون گیلکی)توی کوچه چیکار می کنین ؟تقصیره شماها نیست که تقصیره پدرمادراتونه که شمارو ول می کنن به امون خداااا خلاصه یه عالمه غرغر زدو راهشو گرفت رفت . بعدش من دیدم همچین بی راهم نمی گه همه ی چادرم خاکی شده بود خلاصه پاشدیم رفتیم داخل مدرسه .تامریم مدرسه ی خالی رو دید گفت:مظهرراست می گفتیااااا هیچ کی نیس فقط مااومدییییمممم منم یه عالمه سرکوفتش زدممم که آهااا دیدی من که بهت گفتم،نه خانوم قربانی اومده ،نه خانوم ادهم و... مریم گفت :خب من چه می دونستم فکر کردم لااقل خانوم اد... هنوز فامیلیه این خانومه رو درست ادا نکرده بود که دیدیم اززیرزمین در اومد ماهم رفتیم قائم شدیم . بعدازاینکه رفت بالا ماهم رفتیم تو اون یکی ساختمون که کلاساهم توشن وخلاصه منو مریم یاده اون گذشته ها وخاطره ها افتادیم خاطرات کلاس اول دوم ویه خورده هم به آینده بعدازاون رفتیم حیاط خلوت مدرسمون آخ که چقدر خوشگل وناناس شده بود مخصوصا گلای رودیوارهمسایه که به تزیینای خانوم ادهم اینا یه زیبایی دیگه ای بخشیده بووود منو مریم داشتیم قدم می زدیم تا به اون یکی دربرسیم وازاون درخارج شیم ولی یادمون اومد که یکی باید ازاون طرف دروواکنه .داشتیم چاره اندیشی می کردیم که یهوووودرواشد ودرمقابل چشمای حیرت زده ی خانم خوش سیما قرار گرفتیم . - ووووووووووووووویییییییی زاکان جان شومن ایه چی کودندرید ؟(یعنی اوووواااااا بچه هاجون شما این جا چی کار می کنین «البته به حالت مسخرهههه») - هیچی اومدیم اول یه نگاهی به اینجا بندازیم بعد بیایم یه سلامی به شماعرض کنیم - حالا اینجا خوبههه؟قشنگ شدههههه؟؟؟ - نه اصلا فقط بازخداپدره این خانومه روبیامرزه این گله رو اینجا کاشته - وااااای من یه بار ندیدم یه چیز درست کنم توبگی خوبه (خوش سیما ) - آره همیشه می زنه تو ذوقه آدم (مریم) - اولا که من شوخی کردم دوما باشه اصلا من دیگه حرف نمی زنم (مظهر) - آخه دلم برات سوخت نه تو ایراد بگیر توایراد نگیری کی می خواد ایراد بگیره (خوش سیما) - آخیییش خیالم راحت شد من اگه ایراد نگیرم می میرم (مظهر) - خب بچه ها حالا بیاید بریم ببینیم حمیده (همون خانم ادهم )چی کارداره می کنه ازپله داشتیم می رفتیم بالادیدیم ازبالا یه صداهایی میاد .دیدیمممم بلههههه خانوم ادهم دیده تو اتاق صدامی پیچههههه صدایی آزاد کرده حالا چی هم می خونه تنهااااااماننننننننننددددمممممم(اون موقع هنوزازدواج نکرده بود وفکرکنم خانوم خوش سیماهم تازه ازدواج کرده بود) خلاصه اینقد اذیتش کردیم وخندیدیم که فکرکنم دیگه توعمرم هیچ وقت اون قدرنخندیدم . یه خورده که اون جارو تمیزکردیم وصندلی یارو گذاشتیم سرجاش بچه هاومادراشونم اومدن وبالاخره مراسم شروع شد . اززیرقرآن رد شدیم بعدش هم یکی اومد یه چیزی خوندو دوباره نوبت من شد .دکلمه ی قشنگی بود اما فیلمبرداره وسطش منو صداکردکه همش به دفتر نگاه نکنمو به بچه هاهم نگاه کنم به خاطره همون قاط زدمو یکی دومرتبه سوتی دادم واصلا تمرکزم به کل ریخت بهم خلاصه الهه اومد حجاب کنم یانکنمو خوند. یه دونه شعرم بود که باید سه نفره خونده می شد نمی دونم اونا رو کی خوند اصلا فیلمبرداری هم نشده بود بعدش هم شعرای دسته جمعیمونو خوندیم وامام جمعه ی شهرمون اومدو برامون حرف زد
چه روزه خوبی بود کاش دواره تکرار می شد اما ... ببخشید که بد نوشته بودم به خاطره اینکه همه رو تایپ نکنم یه قسمتای خیلی زیادی رو حذفش کردم خب دیگه من باید برم خدا یارو نگه داره همه ی شما باشه 
.تازه غنچه
ی صحبتمون واشده بود که مونا اومد توکلاس گفت:بچه ها خانم داره میاد
.قراربود فارسی رو بپرسه منوپونه هم تاشنیدیم داره میاد کلمونو انداختیم توکتاب حالانخون کی بخووووون
.
(البته من باخارجی هاش برخورد نداشتم شاید اونا هم این طوری باشن)با اون یکی معلممون مشغول صحبت شدوبعدشم اومد کلاس وصندلی رو کشید عقبو نشست سرجاش .من یه دفعه به یاد حرف دخترعموم افتادم به پونه گفتم :پونه اینا نمی خوان واسه ماجشن تکلیف بگیرن؟پونه گفت:نمی دونم والله حالا ازمن چرا می پرسی ؟مگه من فک وفامیله مدیرم ؟!گفتم :اوووووووههههه حالا مگه من چی گفتم داشتم دردودل می کردم باهات
...!
نگامون می کنه .اصلا معلوم بود داشته حرفای مارو گوش می کرده البته من الان به این نتیجه رسیدم اون موقع فکر کردیم چون داشتیم می زدیم توسروکله ی هم به خاطره همون اون جوری نگامون کرده واسه همون دیگه بحشو کشش ندادیم .یه خورده که ازشلوغی های کلاس کم شد خانوم دژگام پاشدوسه چهارباری کف زدتاهمه ساکت شیم کاری که هیچ وقت نمی کرد همیشه آدم بی اعصابی بودچون خیلی سنش زیاد بودوهمیشه سرجاش می شست ودرس می داد هرکی می خواست گوش بده گوش می دادواونیم که گوش نمی داد اینقد بدنگاش می کرد ووقتی هم این عملو ازبچه هامی دید نصیحت وپندواندرز می دااااااااد که نگوووو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
!(فکر کنم به خاطره این بودکه خانوم مدیرنذاشت اون این خبرو به مابده
)![]()
!)
حجاب کنم یا نکنمو بخونه ،...ودوتاشعره
دوباره تمرین کردیم اما یه مشکلی که وجود داشت این بود که محدثه سرما ی شدید خورده بود وصداشم وحشتناک گرفته بود ازاون صداخش داراااااا
.خانوم سبکبال (همون که درست اسمشو نمی دونم)گفت که به جای محدثه ،محدثه مجری بشه یعنی محدثه عاطف (بهترین دوستی که توی عمرم داشتم وآرزوی دیدن دوبارشو دارم )اما محدثه ی یکی یه دونه ی ماکه البته اون دوران یه دونه بود فوری اشکش سرازیر شد
ومعلممون مجبور شد بهش بگه اگه صدات بهتر شد مجری می مونی اما اگه ازاینی که هست بدترشد....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(البته می گم مودبانه عین این واژه رو که به کارنبریم آخه زنیکه ی فضول
...)
گفت:
.![]()
![]()
فکر کردیم به اینکه قراره یه روز سره نیمکتای کلاس چهارم وپنجم بشینیمووووو(که البته مریم دیگه کلاس چهارم پنجم اصلا کلا ازشهرمارفتتت)
(اوووووه مای فیوریت
)
(وماهم به همون حالته خانوم خوش سیما)![]()
(مظهر)
ویه سری کارای مزخرف
هم انجام دادیمو بعدشم رفتیم بالا ومحدثه باهمون صدای وحشتناکش
شروع کرد به اجرای برنامه ومن باید می رفتم قرآن می خوندم وقتی پاشدم خانوم دژگام رفت سرجای من نشست
واس همون حواسم پرت شد آخه صندلیه به اون کوچیکی آخه جای زنه به این بزرگیو چاقیههه
؟؟؟؟!!!!
.
بعدش بهمون جایزه دادن
ورفتیم نمازخوندیم وکیک فوت کردیم
وکیک خوردیم
وساندویچ که فکر کنم سوسیس
بودوخیلی هم بدطعم ![]()
اما چون هیچ کی توحاله خودش نبود حالیش نشد وخلاصه همه ی جشن خیلی خوب بود
.آخرشم همه بچه هاومعلماومامانا باهم وسطی بازی کردیم![]()
وسرآخر نخود نخود هرکه رود خانه ی خود ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت توسط مظهرگلی
|
