سلام خوبین ؟ تواین چندوقته خیلی دلم هوای مدرسه ی طوبی یعنی همون مدرسه ی ابتداییمو کرده به خاطره همینم یه مدت می خوام خاطره های دوران دبستانمو بنویسم . یه روزصبح داشتم می رفتم مدرسه که خانوم ادهم ناظممونو دیدم که اونم داشت می رفت مدرسه .دوییدم گفتم خاووووونننننممم ادهههههممممم وااااااستتتتااااااااااااااا خانوم ادهمم برگشت پشت وگفت - سلام توکجاداری میای ؟! - سلام .مدرسه دیگه شماکه همیشه می گین غیبت نکنین - مگه معلموت بهتون نگفته که نیاین - نههههههههه - ااااااچررررانگفته خودش گفت که بهتون گفته - نه نگفته عیب نداره کیف می ده تومدرسه ادم بمونه بدون معلم خلاصه رفتم مدرسه امادیدم هیچ کدوم ازبچه های کلاس نیومدن خانوم ادهم گفت : - مظهردیدی گفته مگه توتوکلاس نبودی دختر؟ - چراولی من یادم نمیاد - همینه دیگه توکلاس می شینین حواستون نیست یه دفعه دیدم الهام وارد مدرسه شد به خانوم ادهم گفتم - دیدی دیدییییییی؟ - خب اونکه دیگه اصلا توکلاس گوش نمی ده عجب کسی روداری می گی !!! تندتندرفتم به طرفه الهام - ااااااااااااامظهرتوهم اومدی که - نبایدمی یومدم - نه آخه خانوم گفت هرکس که مامان باباش خونه نیست می تونه بیاد - مگه توهم می دونستی که خانوم نمی یاد - پس چی که می دونستم این بوودوضعم چنددقیقه بعدطیبه وزهراهم اومدن اولش توکلاس نشستیم بعدش ازبس که قیافه های همدیگه رونگاه کرده بودیم رنگامون پریده بودبعدش پاشدیم توکلاس راه رفتیم وموزاییکای ته کلاس روشمردیم هم حال می دادهم اعصاب خوردکن بود ،چنددقیقه بعدشروع کردیم به گچ بازی بازی شم این طوری بود ، چشمامونومی بستیم بعدتابلوروخط خطی می کردیم .بعدچشمامونوبازمی کردیم ازتوهمون خط خطیا عکسه ماهی وماروعنکبوت وهندونه وگلابی وزنبوروچیزای دیگه درمی آوردم . بعده خط خطی کردن چشامونوواکردیم دیدیم اییییهووووووووو مدیرمون اومده توکلاس .بچه هاچی کاردارین می کنین الهام:خانوم یه چیزیه بایدیادبگیریم برادرس ریاضی که ازتوشون شکل های مثلث ومربع واینادربیاریم خانوم مدیر:آره مظهر؟ من:نه خانوم حوصله مون سررفته بود مجبورشدیم گچ بازی کنیم (رگه خوابه مدیرمون دستم بود) طیبه :آره خانوم خانوم مدیر:عیب نداره ولی دیگه این کارونکنین همه باهم:چشم یه چنددقیقه واستادیم دیدیم دیگه داره مخمامون یخ می زنه هرکی یه پیشنهادمی داد . الهام گفت یه مرغ دارم بازی کنیم طیبه گفت نه پاک کن بازی زهراهم گفت :چون حیاط سرده بریم زیرزمین وسطی بازی کنیم اون جاتوپ هم هست وبالاخره پیشنهاد زهراروقبول کردیم ورفتیم زیرزمین منوالهام وسط بودیم طیبه وزهراهم مارومی زدن یه چنددقیقه که بازی کردیم الهام سوخت ورفت جلویه پنجره که به طرف یه راهروی کثیف بازمی شد وایستاد همیشه ازاون جابدم میومد خیلی بی ریخت وترسناک بود البته زیاددیدنداشت . منوبچه هاگرمه بازی بودیم که دیدیم الهام نیست !هی صداکردیم الهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام الهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دیدیم یه صداکه انگارداره ازته چاه بیرون میاددازد - بلههههه؟ - الهام کجاییییی؟ - من اینجام ازاون پنجره بیاین اینجابچه هــــــــــــــا - اونجارفتی چررررا - بیاین بچه هااینجایه چیزایی هست خلاصــــــه رفتیم اونجا دیدیم باباعجب جایییههه.یه عالمه ورقه های امتحانی که ماله سالای قبل بودوفتوکپی های شناسنامه و.... یه پلاستیک دیدیم اون گوشست که کنارش چندتاتوپ کوچولووجغجغه ست . همه باهم کله هامونو انداختیم توپلاستیک یه اسباب بازی های قدمیی اونجابودکه آدم شاخ درمیاورد توش چندتاپازلم پیدا کردیم که بهم ریخته بود درش آوردیم تابچینیمشون .اماچون بایددوره هم می شستیمو اون جاجانمی شدیم همه رفتیم توکلاس .وقتی رفتیم توکلاس اصلامتوجه خودمون نبودیم همه بدجورخیس شده بودیم،آخه بارون خیلی شدیدشده بود. بیشتره پازلوچیدیم اماچندتاشوهرچه قدرگشتیم پیدانکردیم . می خواستیم بریم اون یکی پلاستیک که توش پازل بودوبیاریم که زنگ خوردوبچه ها باکمال ناباوری که چقدرزوددیرمی شودرفتن خونه .

+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت توسط مظهرگلی
|
