تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

گفتم کجا؟

                     گفتابه خون

گفتم چرا؟

                     گفتا جنون

گفتم به کی؟

                     گفتا کنون

گفتم نرو

                                      خندیدورفت

 

 

                

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت توسط مظهرگلی

 

کلاس اول دبستان بودم یه روز صبح به شدت دیرم شده بودبه محض اینکه پاشدم شال وکلاه کردمو رفتم مدرسه ...

توراه مدرسه بودم که یادم اومد املامو امضانکردم هی گفتم برم خونه نرم برم نرم برم نرم برم نرم برم نرم برم نرم برم نرم خلاصه دلمو زدم به دریا گفتم نرم اخه دیگه رسیده بودم به اول کوچه ی مدرسه مون

یدفعه دیدم یکی صدام می کنه برگشتم پشت دیدم پریاست گفتم به پریابگم امضانکردم باهاش همدردی بکنم چون پریاهمیشه ی خداامضانمی کرد که خودش گفت :

- امضا کردی؟

- گفتم نه؟مگه توکردی؟

- آره دخترخانم دعوامی کنه مگه نشنیدی اون روز بهم چی گفت

- چراشنیدم

- خب برو امضاکن دیگه خونتون که نزدیکه

- نه آخه خیلی سرده تازه خیلیم دیره الان زنگ خورده

- نه برو ازنمره ی دیکتت کم می کنه هاااااااا

- ااااااااااابرم؟

- آره برو

- باشه پس توبرومدرسه دیرت می شه

هواخیلی سردبود هی می دوییدم بعدوای میستادم دستاموهامی کردم که گرم شم بعددوباره راه می افتادم نمی دونم راه به اون کوتاهی که توپنج دقیقه می شدرسید چراتموم نمی شد بالاخره رسیدم خونههههههه...

درینگگگگ دریییینگ

خواهرم ازپشت آیفون گفت:

- کیه ؟

- منم

- مظهرتویی؟

- آره دروواکن

- چرااومدی خونه؟

- کاردارم توبازکنننن

بنـــــــگ

- مممممممممممماممممممممممانننننننن

- مظهرمامان مدرسه نرفته مگه خوبه باهم ازدررفتین بیرون حالاچی کارداری

- دیکته موامضانکردم بیاامضاکنننننننن

- من امضاکنم ؟اگه بفهمه چی ؟

- نمی فهمه مثله مامان امضاکن اصلا اگه فهمید می گم مامانم رفته مسافرت

- اون وقت نمی گه چراندادی بابات امضاکنه؟؟

- واییییییی توامضاکن من یه چیز بهش می گممم

- خب بیار بیرون ببینم چی کار می تونم برات بکنم

حالامگه زیپ کیفم وا می شههه.یه نخ از پشت کیف گیرکرده بودبه زیپ

بالاخره منوخواهرم باتلاش بازش کردیم

دفترموآوردم بیرون دادم به مرضیه

- خب کجاروبایدامضاکنم؟

- آخری رودیگه !

- این آخری که امضاشده

- امضاشده؟؟؟؟؟؟

- نه بابا

- آره بیاخودت ببین

- دروغ می گی؟

- دروغم چیه

یه نگاه انداختم به دفتر دیدم امضاشدست .بدون خداحافظی ودفتربه دست تموم راه مدرسه رو بدون توقف دوییدم .مدرسه که رسیدم دیگه تاب وتوان نداشتم از پله ها برم یه خرده دوباره دستاموهاکردم تامی خواستم برم از پله هابالااحساس سبکی بهم دست داددیدم همه وسایلم نقش برزمین شده بود همه روجمع کردم داشتم می ذاشتم توکیفم دیدم دستکشم ته کیفه ...بااعصاب خوردی فراوون ازپله هارفتم بالاوواردکلاس شدم .

هم تختیم نیلوفرگفت :

- خانوم نمی یادااااا

- نمی یاد؟

- نه

- یعنی چی مگه هرکی هرکیه !

- نه آخه بچش آبله مرغون گرفته

- الان آخه چه موقع آبله مرغون گرفتن بود من امروز این همه زحمت کشیدمممم

- واییییی مظهربهتربابامن املامو امضا نکرده بودم

تواین حالت فکر می کنین من چی کارکردم ؟

هیچی دیگه کاری به جزاز اون قیافه های خیره به دوربین مهران مدیری نمی تونستم بکنم .....

 

 

                                             

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت توسط مظهرگلی |