سلام سلام سلام
خوبین خوشین سلامتین
منم که خوبم شکر خدا
همون طور که دیگه همتون فکر کنم بدونین
امروز یه روزه مهمیه
چه روزیهههههههههههههههه
بله
امروز درست تو همین ساعت
من چشم به جهان گشودم(اوهههههه مای فیوریت
)یادمه!!! می خواستم همه رو بگیرم خفه کنم
میومدن منو ماچ می کردن
منم که حساسسس
حالا بوس نده کی بدهههههههههههههههه
خب از این حرفا که بگذریم چرا شما بدون کادو تشریف آوردین
هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
!
؟!؟!؟!؟!؟!؟چیه کادو که ندادین ،لابد کیکم می خواین؟
عجب دوره زمونه ای شدهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حالا این دفعه اشکال نداره
اینم از کیکتون حالاتادلتون می خواد نگاش کنین
!هههههههههه

دومین کیکم هدیه ی دوست جون جونیم
صبا
ممنوننننن
یعنی ممنون که قبل از دنیا اومدن تولد می گیرییییییییییییییییییییییییی!!!!
وممنون از مرجان
و بقیه که یادم نمی یاد کی بودن
اینقده بهم گفتین قبل تولدم مبارک باشه
که من فکر کردم اینجا چه خبره
حالا که اومدم دیدم بادمجونم خیرات نمی کننن اینجااااااااا
نمی دونستم تا اومدیم یه شتره میاد زنگه دره خونه رو می زنه
می گیم کیه
می گه هیچی اومدم فوت کنم
!!!!می ری دمه در می بینی
دنیا سه روزه
!!!
واما پیش بینی های من درباره ی شب یلدای امسال
طبق معمول منو بابام مشغول تلویزیون نگاه کردن البته اگه سر برنامه ها مثله پارسال که من می خواستم عموپورنگ نگاه کنم
بابام یه شبکه ی دیگه
نشه (خداکنه
!!!!!!!!!!)ووو
مامانی و مامان ویه عالمه دیگه مشغول پریدن تو حرف همدیگه
!!!وبه احتمال 100%وقتی اون یکی دوقیقه ی اضافه بر سازمان شب گذشت نخود نخود هرکه رود خانه ی خووووووود
چییییییییییی؟؟؟؟
اگه نرن چی کار می کنم ؟؟؟
خودم
خــــودم
خـــــــــــــــــــودم
می شینم با بابام تلویزیونمو نگاه می کنم
اصلا به من چه که تو این کارا دخالت کنم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خب دیگه این همه حرف زدم که چی بگم ؟؟؟
که بگم
خداحافظ![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت توسط مظهرگلی
|

سلام .خاطره امروز یه خورده طولانیه اگه دوست داشتی بخونش اگه دوست نداشتی بازم بخونش. ماه رمضون بود . همه بچه ها با چشمای پف کرده تو صف بودن و داشتن خودشونو گرم می کردن . ناظممون اومد چندتا شعاربهمون یاد داد گفت اینا رو تکرار کنین .... سرود ملیو صحیفه سجادیه و...خوندیم و آماده شدیم برا بالا رفتن یه دفعه دیدیم یه آقا پلیســه وارد مدرسه شد . ناظممون گفت بچه ها چی بهتون یاد داده بودمممممممممم ماهم تازه فهمیده بودیم که موضوع از چه قراره نگو هفته نیرو انتظامی بـــــــــود . آقا پلیسه اول که اومد حرف بزنه ما هم سردمون شد هم از صحبتاش خوشمون اومد . یه ده دقیقه که شد هممون یه خورده بیشتر سردمون شدو هم حوصله مون سر رفت . یه بیست دقیقه که گذشت هممون هم بیشتر تر سردمون شدوهم شروع کردیم به غـُر زدن. یه نیم ساعت که گذشت هممون بیشترترتر سردمون شد و دیدیم که غر زدن فایده ای نداره و شروع کردیم به حرف زدن . یعنی بچه ها شروع کردن .منم که دوستم نیومده بود هیچ کسو نداشتم، کله مو انداختم جلو با همکلاسیم که می گفت حالش خیلی بده شروع کردم به گفتمان کــــه یهـــــــــــــــــــــــــــــــــــو توکلامم کارخونه ی قندوشکر ، هرچی افطاری شب قبل نوش جان کرده بود ...... یه ربع از اون ماجرا گذشته بود که ماهم بیشتر ترترترسردمون شده بود هم گفتمانمون قوی تر شده بود هم یه مصدوم داده بودیم . از آخر صفمون خیلی صدا میومدبچه های کلاس هم همش میشستن بلند می شدن . البته نمی گم خودمم نمی شستم می شستم اما به صورت غیر مستقیم . مثلا می گفتم چقدر پام می خاره (چی کار کنم دیگه از بس که پاچه خواری کردم وقت نمی کنم پاچه ی خودمو بخارونم .) یا مثلا می گفتم اههههه بند کفشم وا شد (ولی نکته انحرافی اینه که کفشم اصلا بند نداره !) بالاخره بالاخره بالاخره سخنان عالی قدر جناب پلیس جان به سر انجام رسید وما با سرو کله های یخ زده وبینی های قرمز راهیه کلاس شدیم. از شانس بدهمه آفتاب با ورود ما به کلاس خودش را به زمین نشان داد (چقدرکتابیییی) همه بچه ها ریخته بودن بهمو اعصابشون خورد بود که چرا دو ساعت مارو اونجا نگه داشتن . تو این شلوغیها دیدیم یکی گفت بچه ها ساکت واییییییییییییی! خانم نیکار!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانم نیکـــــار!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانـــم نیکار!!!!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانـــــــم نیکار !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانم شما کی اومدین خیلی وقته . (اینا که گفتم مکالمه و تعجب بچه ها بود.) معلم حرفه گفت محدثه ـــــــ بره دفتر کارش دارن بعداز اینکه اون رفت یکی یکی بچه های دیگرم صداکردن منو هم تختیم دلمون داشت از دهنمون می زد بیرون که نکنه ماهم جزءِ اونا باشیم دوستم از بس که ترسیده بود چوبای زیر نیمکتمونو لایه لایه کنده بودو نحش شونو زیر پامون انداخته بود بعده چند دقیقه که دیگه خبری از صدای بلندگو نبودوهمه خیالوشون راحت شده بود ،رفته بودم تو فکر که با اونا چی کار دارن یه دفعه معلم گفت: مظهرــــــــ گفتم: بله گفت:بلند شو می خوام درس بپرسم (خوب نخونده بودم تو دلم داشتم می گفتم با اینکه نمی دونم اونا رو چیکارشون دارن ولی کاشکی الان اونجا بودم .) نمی دونم خوشبختانه یا بدبختانه همون لحظه بچه ها با چشمایی اشک بار اومدنو معلم که خیلی کنجکاو بود بدونه چه اتفاقی برا شاگرد زرنگا افتاده بهم گفت بشین. هییییییییییییی بچه ها رو دیده بودن که هی میشستن بلند می شدنو حرف می زدن بعد کلی اونارو دعواییده بودن . آخهههههههههههههه اینقده دلم براشون سوخت همه دوستام بودن ولی خودمونیما خوب شد اول سالی جامو تو صف عوض کردم وگرنه تومدرسه هیچی ابروم پیش همه اعضای خونواده می رفت تازشم اون روز تو مدرسه افطاری داشتیم اونم از کفم می رفت. ""هـــــــــــــــی زمونــــــــــــه""
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت توسط مظهرگلی
|
