تبليغاتX
روزهای مدرسه

روزهای مدرسه

مظهر گلی

چندروزپیش یعنی 13 آبان رفته بودیم راهپیمایی .

بهمون گفته بودن ساعت ده دقیقه به هشت مدرسه باشین .منم که  اصولا توخانواده به بچه ی ترسو معروفم سر ساعت مدرسه بودم .

ازخود ساعت ده دقیقه به هشت تا ساعت 9 همین طور مارو تو مدرسه نگه داشتن وهی می گفتن از جلو نظام بگیرین .بعدشم ساندویچ آوردنو ....منتظر موندیم تا بچه های لاغرمردنی که احتمالا چندروز بود غذانخورده بودن ساندویچاشونو بخورنو.......

یدفعه دیدم از اون آخر ناظممون داره با کاورای خوشگل و این لاستیکای بلند که روی شونه می زنن و.... میاد.

خلاصه من هی دعا دعامی کردم که به من نرسه وتموم شه .نوبت به دوستم که کنارم وایستاده بود رسید .به اون از همون لاستیکا که گفتم  زدن.

به دست معلم پرورشیم نگاه کردم خالی بود .

 خالیه خالی!

ازذوق داشتم می مـُردم که دیدم دیگه نمی بینم .نگو یکی از شوراهای مدرسه مون بود که اومده بود بهم سربند ببنده .

بهش گفتم تو خوب نمی بندی بده خودم می بندم ،اونم قبول کرد و سربندو داد بهم!

همه ی بچه های دورو بری نکام می کردن که شکلی می شم تا بستم همه زدن زیر خنده !

خلاصه ازهرکلک و ترفندی استفاده کردم وسربندرو نبستم.

ازمدرسه داشتیم می رفتیم همون جایی که همه ی مدرسه ها بودن

توراه بودیم که یهـــــــــــــــــو

یه صدای لطیف متمایل به خشن گفت مظهـــــــر(گفتم گلیشو بذارآخرش)

صدای طرف خیلی برام آشنا بود ،به نظر میومد صدای ناظممون باشه .

دیدم بلــــــــــــــــــــــــــــه!!!!

با ترس گفتم بله خانوم !؟!

(واییییییییییییییییییییییییی خیلی ترسیده بودم فکرکردم همین الاناست که ببرتم بالای چوبه ی دار )

یه لحظه تموم دروغاوبهونه های عالم تو ذهنم چرخید .نمی دونستم کدومشونو بگم که ضایع نباشه البته همشون ضایع بود .

خودش راحتم کردوگفت : بیا شعاربده بچه ها باهات تکرار کنن صدات رساست.

آخیییییییییییییییییییییییییییی!!!

گفتم خانوم من نمی تونم (نازکردم)

خوشبختانه اصلا ندید که هیچی نزدم .

ولی واقعا اگه می گفت توچرا هیچ چی نزدی من چی می گفتـــــــــــــــــــم.............

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت توسط مظهرگلی |

سلام به همه دوستای گلی که تو این مدت بدون وبلاگ اومدمو براشون

یه نظری از خودم گذاشتم .

الان فقط میتونم بگم که خیلیییییییییی خوشحالم که دوباره بعد یه مدت وبلاگ دار شدم .

الان نمی دونم که چی باید بگم بمونه سر فرصت که حرف واسه گفتن زیاد دارممممممممممممم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت توسط مظهرگلی |