تبليغاتX
آن و این روزها





















آن و این روزها

مظهر گلی

به نام خدا

خیلی وقت بود می خواستم بیام اینجا و بنویسم یه چن باری هم اومدم و نوشتم و تو ثبت موقت گذاشتم ولی اینقد با عجله شد که اصلا ارزش گذاشتن رو وب رو نداشت.

یه هفته ای بعد از اینکه از وطن برگشتم از طرف یونی رفتم مشهد . از بین دوستام هیش کدومشون اسمشون در نیومد . بچه ها می گفتن بدجور طلبیده شدی!! از بس که ذوق داشتم به جای ۹شب ۹صب رفته بودم سرقرار !و چقد موجبات خنده ی دوستان رو فراهم کردم!!!!!و  من تنها راهی مشهد شدم و چه دوستایی خوبی پیدا کردم و با چه آدمای ماهی آشنا شدم. سفر سختی بود از لحاظ امکاناتی ولی  همین هاس که من عاشقشم!!!!

روزی چند بار می رفتم حرم و چقد زیرزمین حرمو دوس دارم!!! یعنی نمی دونم چه حسی بود که منو ناخودآگاه می کشوند به زیرزمین! با بچه ها می رفتم حرم و یهو بدون اینکه بخوام تنهایی سر از زیرزمین در میاوردم!! تکیه می دادم به یه ستون و....

۱هفته بعده  مشهدم خوردیم به هالیدی تاسوعا عاشورا  و دوباره رفتم وطن !! همه بچه ها رفته بودن و خوابگاه شده بود عین قبرستون!!!منم تازه یادم اومده بود که بلیت ندارم!!! خلاصه هرجور که شد برام بلیت گرفتن و من برای اولین بار تنهای تنها سفر کردم! یعنی یه حس استقلالی منو گرفته بود فرا!!!!!

۶روزی ولایت بودم و روز آخر بازم یادم افتاد که بلیت ندارم و ناچار شدیم چتر بندازیم ....

دیشب هم که شب یلدا بود و من که تولدم ۲۹م بود تولدمو با یلدا ادغام کردم !! البته این کاره من ید طولانی مدت به اندازه ی طول عمرم  داره! و تا جایی که یادم میاد هیش وخ تولدم در روز۲۹ برگزار نشده!یا۲۸ به فرموده ی خواهر گرامی که می گه باید شب ۲۹هم برگزار بشه و گاهی هم شب یلدا و ...

امسال هم گفتم چون کار خاصی نداریم که تو یلدا انجام بدیم همون بهتر که با هم بگیریم .

دیرو که برا خرید کیک کلی خیابونای اطراف و متر کردم و بالاخره کیک شکلاتی مورد علاقمو پیدا کردم و تا خوابگاه به قول دوست شاهرودیم خرتَکِشش کردم!!!

 جاتون خالی یه هندونه خریده بودیم قرمــــــــــــــــــــــز که از لحاظ رنگ تنه به تنه ی برف میزد!!!! طعمشم که از آب خوش مزه تر!!!!!!!!!

الان من در حالی دارم اینجا می نویسم که چن نفر مثه عزرائیل بالا سرم وایستادن که کارم تموم شه ....

نمی دونم نوشتن تویه وبلاگ چرا برای بعضی ها اینقد کار بیهوده ایِ! که تا می بینن تو تویه بلاگفایی با طعنه می گن خواهشا اونایی که کار ضروری ندارن پاشن بقیه بشینن!!! یعنی اینقد حرصم می گیره . از این به بعدم نمی نویسم تا وقتی که برام لپ تاپ بگیرن .نمی دونم چرا من وختی یه چیزی می خوام اینقد باید منتظر بمونم تا دیگران یه حرکتی نشون بدن از خودشون . شیطونه می گه خودم برم بیوفتم تو بازار  دیگه خستم از این زندگیِ بی پی سی ای !!!خسته!

وااااااااااااای دیگه دیوونه شدم  اینقد که گفتن پاشیـــــــــــــد!

خداحافظ با دلی خشمگین !!!!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعتتوسط مظهرگلی | |

به نام خدا

یه چن روزی بار سفر بستم رفتم ولایت تا از آماج تیرهایی که  عاطفه وعرقمو  نشانه رفته بودند جا خالی بدم!!!!خلاصه بقچمونو بستیم و راهی سفر شدیم. رسیدیم شمال و از همون  اول حوادث ناگوار یکی پس از دیگری!یه روز که با دوستم رفتیم سینما و اونجا یه اتفاقی افتاد که بین خودمون ۲تا باشد! هر چند همون موقع زهرمارمون شد ولی خب این حالا هیچی. آدم میگه خاطره ست!!!! 

از فرداش حس کردم که پای چپم درد می کنه. اهمیت ندادم. فردا صبش خواستم پامو بذارم زمین دیدم نمیشه!!!!هیچ جوره!اینقد ماساژش دادم تا تونستم یه خرده راه برم و با راه رفتن بدتر هم میشد. خلاصه ۳روز به همین منوال چلاقی گذشت و چون فرداش  با مربی رانندگیم قرار داشتم و ۲جلسه از آموزشم مونده بود پاهامو مجبور نه محکوم کردم به خوب شدن!!!!۲جلسه رو تو یه روز رفتم و گف پس فردا بیا پیش مدیرآموزشگاه( که یه آقای مسنیه) تست بده!!

فرداش از خواب که بیدار شدم دیدم شدیدا سرما خوردم!!!سرفه ،تب و لرز ،عطسه و......طوری که بازم مجبور شدم تویه رخت خواب باشم و روز تست هم با اون حال گندم رفتم و یکی از دوستامو هم برای احتیاط  با خودم بردم. رفتم آموزشگاه .فک می کردم فقط خودمم.  ۵نفر بودیم. جلو آموزشگاه وایستاده بودیم که یهو یه آقای جوونی اومد گف بفرمایید اون ماشین سوار شید!!!!! همه چشاشون ۴تا شده بود! منم نمی تونم بگم که اون لحظه واقعا چقــــــــدر خورد تو ذوقم ! تمام روز قبلو به پیرمردی فک کرده بودم که قراره فردا ازم تست بگیره و  دیگه تا اون لحظه برام عادی شده بود و احساس می کردم که پیشش راحت خواهم بود اما یهو همه تصوراتم بهم ریخت و جا داشت الان اون اصطلاحی که اینجا جاش نیست و به جای خورد تو ذوقم بگم !!!!چون واقعا فراتر از تو ذوق خوردن بود!

هیچی همین طور داشتم حرص می خوردم و دوستم دلداری می داد که این خوبه . من می شناسمش و آشناست و اینا. ولی من بازم راضی نمی شدم! می گم من کلا با  این موضوع مشکل دارم!و اونم اینه که اصولا  از جوونا خوشم نمیاد!!! اصلا حوصلشونو ندارم و حس می کنم خیلی آدمای بیخودین!!!ولی در عوض پیرها رو می دوستم. پارک ساعی رو که یادتونه با چن تاشون دوس شدیم سفره دلشونو پهن کردن یکی از دوستام می گف تو با این طرز تفکرت فچ کنم آخر با یه پیرمرد۶۰،۷۰ساله ازدواج کنی  

بچه ها هر کدوم که عوض می شدن میومدن یه دور دور میدونی که ما واستاده بودیم دور می زدن و من هر بار که این ها رو با اون آقا می دیدم هی داغ دلم تازه می شد!!

شنیدید می گن اگه یکی گناه کرد شما گناهشو عنوان نکنید چون باعث ترویجش می شه و باعث میشه قبحش از بین بره و برای شما و اون کسی که تعریف می کنید و اون هم به احتمال قوی برای دیگران تعریف می کنه عادی می شه ؟

یا مثلا یک مدهایی . اولش که آدم می بینه خیلی زشته ولی کم کم اینقد که تو کوچه خیابون می بیندتشون براش عادی می شه یا اصلا شاید خودش هم بره و اونو بخره . مثل کاری که خودم بارها انجام دادم!!!

این مسئله هم برای من داشت همین جور می شد بعد از دور چهارمی که دور میدون زدند .

آموزشگاه معمولا شلوغه ولی اون روز خلوت بود و ما هم که بیکار! همه ی عبور و مرور ها رو زیر نظر داشتیم. یه آقای جوونی از در آموزشگاه اومد بیرون و ۱ خرده مشکوک بود از نظر من!! ۱خرده که چه عرض کنم ! شبیه بازیگرای فیلمای ماتریکس!!!! اون لحظه این به ذهنم رسید!!!ولی بعد که در شرایطی قرار گرفتیم به این نتیجه رسیدیم که شبیه گروگان گیرها و خلافکارهای حرفه ای فیلم های ایرانیه!!!!!(از کجا به کجا؟؟)

بچه ها رو که دیدم دارن به ما نزدیک می شن دیگه تعقیبش نکردم ببینم داره کجا میره!(نه نه تو رو خدا بیا پسر مردمو تعقیبم بکن:دی)

بچه ها که اومدن تسات!!!! اومد از ماشین بیرون و دوان دوان داش به سمت آموزشگاه می رف که گفتم آقاااااا منم هستم گف اهههه تو هم موندی؟؟هم چی احساس اضافی بودن بهم دس داد ! خو ینی چی که تو هم موندی!!!  یهو بلند یکیو صدا کرد اونم مثه جن بو داده ظاهر شد !!!بله! خودشه! آقای خلافکار !!! همین طور که داش میومد به سمت ماشین گف عجب گیری افتادیمااااااااا!!!! ینی همین طور پشت هم به من انگ اضافی بودن زدند بی ادباااا خو وظیفته از من تست بگیری اصلا مگه من خواستم ازم تست بگیری.برو گم شو(همین طو پیش بریم به فوشای خونوادگیم می کشه:دی)حالا اونجا از این بابت عصبی نبودما از اینکه اون پیرمرده هم ازم تست نمی گیره ناراحت نبودم از اینکه اون یکی داره نمی گیره و آدم به این ترسناکی .....

خلاصه نشستم تو ماشین و اومدم صندلی رو تنظیم کنم رفتم تو بغل فرمون اینقد که هول بودم دیگه نکشیدمش عقب!!اصلا نمی تونستم خوب کلاج و گاز و بگیرم! بچه ها هم اومده بودن تو کوچه چسبونده بودن به دیوار کوچه هم باریک و من باید دور ۲فرمانه هم می زدم. یارو گف برو اینو جز امتحانت حساب نمی کنم .گفتم باوش. و با هر جون کندی که شده از داخل کوچه اومدم بیرون و بعدش هم بگم که گند زدم با همه ی وجودم!یعنی چیزی تو گند زدن کم نذاشتم . یارو هم مثه این گروگان گیرا هی با یه صدای ترسناک دزدگونه ای می گف چپ ، راست،یک ، دو ، سه،بغل پیکان،دنده عقب....!!! تو کل ۱۰جلسه فک کنم ۳بار خاموش کردم و تو اون ۵مین  هم ۳بار!!! گف تو خیلی هول شدی من که افسر نیستم!!! افسر نیستی برادر من! شبیه قاتلای حرفه ای که هستی ! حالا اون وسط این دماغه من هم داشت اظهار وجود می کرد !!! از هول خشک شده بودا ولی همش حس آبریزش داشت!!!!

بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم آموزشگاه و دیدم نامرد ۲جلسه دیگه برام گذاشته . من چون نمی تونستم اون موقع امتحان اصلی رو بدم می خواستم زمانی که می خوام امتحان بدم سه چهار جلسه دیگه بشینم با مربیم ولی نمی خواستم زور بالا سرم باشه و اون زور رو یه مرد به من تحمیل کرده باشه!!!!اینه دیگه روحیه فمنیستی من!!

از آموزشگاه هم که اومدیم بیرون با دوستم فاطمه سادات رفتیم پارک و  این آخرین باری بود که همین دیگرو می دیدیم و رفت تا۴سال!!!و اون موقع هم که معلوم نیست  کی زندس کی .... با اینکه شدیدا سرماخورده بودم ولی دلم نیومد که بوسه ی خداحافظی رو از دست بدم !!!:دی تا خونه هم که رسیدم تموم راه رو بغض کرده بودم و گفتم که برم خونه بترکونمش رفتم خونه مامان که اونم مریض بود از طبقه بالا داد زد چایی رو بذار بیار بالا !!! به جای گریه خندم گرف ! به جای اینکه بپرسه دخترم تست چطور بود؟!!!! اولین روزی هم که رفتم رسیدم خونه با چمدون . در زدم . هیشکی درو وا نکرد !! رفته بودن خونه عمم !واقعا من دارم تیکه پاره می شم با این احساسات عمیق  مادرانه !رفتم خونه عمم به مامانم میگم دیگه نمیام میگه به خدا من امروز خیلی به فکرت بودم(؟) ولی اینجا کار زیاد بود(از کربلا اومده بودن)

 

پ.ن۱: هنوز بیمارم! درد بگیره این ویروسو!! بچه های اتاق تا اذیتم می کنن می گم "ها" می کنما!بی فرهنگم نه! لذت می برم !

پ.ن۲:از وقتی اومدم ته شوهردخترعمم بهم میگه گل مظهر!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعتتوسط مظهرگلی | |