سلاااااام فرندز! خیلی وقت بود که می خواستم آپ کنم اما نیس کامپیوترم فارسی نداره و باید تو نظرات وبلاگ بنویسم چند وقت بود گچ پژ نمی زد اینکه من باید اون حرفا رو از جاهای دیگه کپی می کردم و می دونید که از این اعصابا ندارم!! 29 دی خواهر زادم دنیا اومد(الان داشتم فک می کردم که 29 بود یا 28!!!عجب خاله ای!) و منم که امتحان داشتم نرفتم !(بازم بگید عجب خاله ای!) تا نپرسیدین بگم که او را نام اباالفضل ...! سه شنبه با دوستم(مرجان امروز مدرسه در فضای : مدرسه دست بچه ها بود! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امسال امتحانامو خوب دادم به جز آرایه های ادبی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
چطورید خوبید؟
خوشه چندید ؟؟!!!
اگه هنوز ثبت نام نکردید دست نگه دارید!
قراره یه درخت انگور بکارم به همتون 1خوشه می دم دیگه نیاز نیست ....!!!![]()
هییی! دیگه حرف مردم این روزا شده همین دیگه... ![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
![]()
این روزا اتفاقات زیادی برام افتاد... ![]()
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
) رفتیم واکسن زدیم!
آخرش نفهمیدیم اسمه این واکسن چیه؟! حالا ب و س شو نمی دونم همون مرحله ی اول!
می گیریم هپاتیت الف!![]()
تو راه دوستم گف اول تو بزن ! گفتم باشه! گفت نه اولش من می زنم راحت بشم!!
خلاصه با کلی دلهره!! رفتیم!آخه کلاس سوم دبستان بودم . راننده سرویسمون معتاد بود !یعنی سیگار می کشیدا! ولی من هنوزم ذهنیتی که ازش دارم احساس می کردم تریاکیه!!!
بعد همش تو ماشین بازوشو می مالید بعدش گفت واکسن هپاتیت زدم خیلی درد داشت ! نمی تونم دستمو حرکت بدم! بعد فرداش نیومد دنبالمون! ![]()
به خاطر همین یادم بود فک می کردم باید خیلی درد داشته باشه! ![]()
خلاصه رفتیم و کارت گرفتیم و روش زده بود هپاتیت ب! حالا من سر حرفم هستم ! اسمش هپاتیت الفه! ![]()
زدیم و هیچ گونه دردی احساس نکردیم ولی از بس سرد بود تمام بدنم می لرزید!!!(به خدا واسه سردی هوا بود!!) ![]()
اومدیم بیرون از اتاق دیدیم بههههههه! بروبچ مدرسه همه جمعن! فک کردیم خودمون دقیقه نودییم! یک شلوغ بازی راه انداخته بودن !من همون طوری داشتم می لرزیدم یکی از بچه ها گف درد داشت؟ گفتم نه اصلاَ! گفت از قیافت معلومه!!!![]()
اومدیم بیرون مرجان میگه به استرسش نمی ارزید!!!!![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ![]()
من دوس داشتم معلم منطق بشم.
نیس خیلی منطقیم!!
اما مدیرمون گفت تیپت اسپرته ,قیافت به معلم عربیا می خوره!!! ما که تا به حال معلم عربیام هر تیپی داشتن جز اسپرت! اومدم خونه خودمو تو آینه نگاه می کنم می گم یعنی تیپم اینقدر...!!!
حالا رفتیم دفتر نشستیم! یکی از بچه ها مشاور بود. بهش می گم خندم نیار!من خندم بگیره نمی تونم خندمو کنترل کنماااااا... بعد داره ادای معلما رو در میاره با من گیلکی حرف می زنه ! میگم تورو خدااا.بس کن. مگه ول می کنه....![]()
تو همین حین معلم عربیمون وارد شد! دبیر منطقمون گفته بود معلم عربی کجا می شینه من رفته بودم سرجاش!! خجالت کشیدم پاشدم رفتم یه جای دیگه نشستم! ![]()
بعدش جالبه خودش به معلم عربی می گه این جاتو گرفته! اونم گفت این لیاقت جاهای بالاتر از اینهارو داره! کلی حال کردم!!
البته با قیافه ی هندونه زیر بغل و نوشابه باز کردنو این حرفا!! ولی در کل خوشمان آمد و اصلاَ احساس آن حیوان دراز گوش بهمان دست نداد! ![]()
خلاصه فیلمی بازی کردیم و نقش خانوم معلم و اینها و فهمیدم که چقدر در این زمینه بی استعدادم!!!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از مدرسه برپاییم! در کل این ماه من همه جوره برپا بودم!! این مدت که مامانم نبود و من مسئول کارهای خونه بودم . احساس می کردم که سالها دور از خانه بودم و الان روزها نزدیک به خانه !! از پخت برنج تاااااا گرم کردن غذاهایی که مامان درست کرده بود !!!!!!!! تازه ظرف هارو هم صبحانه, ناهار , شام باهم جم می کردم و با نهایت برانگیختن حس ترحم !
می گفتم ظرف ها رو کی باید بشوره؟؟؟؟؟؟ آیا کسی هست؟؟![]()
![]()
ندایی نمی رسید!!
اما ظرف ها در عرض 3 سوت توسط پدر شسته می شد!!!
(نمی دونم فقط آب می کشید یا مایعم می زد ولی تمیز و بر برقی بودن ظرفا!!)![]()
![]()
خیلی عجیبه هاااااا. یعنی من هنوزم که هنوزه باور نکردم! یعنی کار کردن بابام به همون اندازه عجیبه که اتاقه من یه روز تمیز باشه!!!!![]()
... اونم به خاطر اینکه آخرین امتحان(شنبه) بود 1!
5شنبه دیر خوابیدم و جمعه ساعت 10 صبح پاشدم که بخونم 2!
ساعت 10 ونیم بهم خبر دادن که باید ساعت 2 برم المپیاد ادبی 3!
رفتم المپیاد و ازون جایی که وقتی از بیرون میام به هیچ وجه تمرکز روی درس خوندن ندارم و ساعت 5و نیم شروع کردم به ادامه ی درس 4!
و تا ساعت 1 خوندم وخوابیدم و ساعت 3صب پاشدم.
و وقت نکردم تمرینارو بخونم که اصلش بود 5 و امتحان این بار به جای 10 صب 8 صب بودو سر کارمون گذاشتن و همون 10 ازمون گرفتن 6!
و دلیل اخرو هفتم اینکه ما کلا با (م ) این درس که در آپ قبل هم گفته بودم مشکل داشتیم و ... !!(که قرار شد تابستان مفصلا راجه بش باهام حرف بزنیم!)و اینها که ... ![]()
خلاصه کلی معدلمون به خاطر این نمره ی افتضاح میاد بی جیر!!(پایین به گیلکی)![]()
همین دیگه ...![]()
فک کنم جبران دیر شدن آپ شد!![]()
مواظب خودتون باشید.![]()
خدانگه دار.![]()
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت توسط مظهرگلی
|
